سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۷

عصیان (بندگی )ا


عصیان (بندگی )ا


بر لبانم سايه ای از پرسشی مرموز
در دلم درديست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی اين روح عاصی را
با تو خواهم در ميان بگذاردن، امروز


گر چه از درگاه خود می رانيم، اما
تا من اينجا بنده، تو آنجا، خدا باشی
سرگذشت تيرهء من، سرگذشتی نيست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی


نيمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ دردآلود انسانها
دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها


چهره هايی در نگاهم سخت بيگانه
خانه هايی بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقهء زنجير
داستانهايی ز لطف ايزد يکتا !


سينهء سرد زمين و لکه های گور
هر سلامی سايهء تاريک بدرودی
دستهايی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشيد بيمار تب آلودی


جستجويی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده يی ظلمانی و پايی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای اين در بسته


آه ... آيا ناله ام ره می برد در تو ؟
تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را
يک زمان با من نشينی ، با من خاکی
از لب شعرم بنوشی درد هستی را


سالها در خويش افسردم ولی امروز
شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم
يا خمش سازی خروش بی شکيبم را
يا ترا من شيوه ای ديگر بياموزم


دانم از درگاه خود می رانيم، اما
تا من اينجا بنده، تو آنجا، خدا باشی
سرگذشت تيرهء من، سرگذشتی نيست
کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی


چيستم من؟ زاده يک شام لذتباز
ناشناسی پيش ميراند در اين راهم
روزگاری پيکری بر پيکری پيچيد
من به دنيا آمدم، بی آنکه خود خواهم


کی رهايم کرده ای ، تا با دوچشم باز
برگزينم قالبی ، خود از برای خويش
تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
خود به آزادی نهم در راه پای خويش


من به دنيا آمدم تا در جهان تو
حاصل پيوند سوزان دو تن باشم
پيش از آن کی آشنا بوديم ما با هم ؟
من به دنيا آمدم بی آن که «من» باشم


روزها رفتند و در چشم سياهی ريخت
ظلمت شبهای کور ديرپای تو
روزها رفتند و آن آوای لالايی
مرد و پر شد گوشهايم از صدای تو


کودکی همچون پرستوهای رنگين بال
رو بسوی آسمان های دگر پر زد
نطفه انديشه در مغزم بخود جنبيد
ميهمانی بی خبر انگشت بر در زد


می دويدم در بيابان های وهم انگيز
می نشستم در کنار چشمه ها سرمست
می شکستم شاخه های راز را اما
از تن اين بوته هر دم شاخه ای می رست


راه من تا دور دست دشت ها می رفت
من شناور در شط انديشه های خويش
می خزيدم در دل امواج سرگردان
می گسستم بند ظلمت را ز پای خويش


عاقبت روزی ز خود آرام پرسيدم
چيستم من؟ از کجا آغاز می يابم ؟
گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
از کدامين آسمان راز می تابم


از چه می انديشم اينسان روز و شب خاموش ؟
دانه انديشه را در من که افشانده است ؟
چنگ در دست من و من چنگی مغرور
يا به دامانم کسی اين چنگ بنشانده است ؟


گر نبودم يا به دنيای دگر بودم
باز آيا قدرت انديشه ام می بود ؟
باز آيا می توانستم که ره يابم
در معماهای اين دنيای رازآلود ؟


ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهی تاريک و پيچاپيچ
سايه افکندی بر آن پايان و دانستم
پای تا سر هيچ هستم، هيچ هستم ، هيچ


سايه افکندی بر آن «پايان» و در دستت
ريسمانی بود و آن سويش به گردنها
می کشيدی خلق را در کوره راه عمر
چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا


می کشيدی خلق را در راه و می خواندی
آتش دوزخ نصيب کفر گويان باد
هر که شيطان را به جايم بر گزيند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد


خويش را ‌آينه ای ديدم تهی از خويش
هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت، گه نقش بيدادت
گاه نقش ديدگان خودپرست تو


گوسپندی در ميان گله سرگردان
آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده !
آنکه چوپانست خود سرمست از اين بازی
می زده در گوشه ای آرام آسوده


می کشيدی خلق را در راه و می خواندی
«آتش دوزخ نصيب کفرگويان باد
هر که شيطان را به جايم برگزيند، او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد .»


آفريدی خود تو اين شيطان ملعون را
عاصيش کردی او را سوی ما راندی
اين تو بودی، اين تو بودی کز يکی شعله
ديوی اينسان ساختی، در راه بنشاندی


مهلتش دادی که تا دنيا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد
لذتی وحشی شود در بستری خاموش
بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد


هر چه زيبا بود بی رحمانه بخشيديش
شعر شد، فرياد شد، عشق و جوانی شد
عطر گل ها شد به روی دشت ها پاشيد
رنگ دنيا شد فريب زندگانی شد


موج شد بر دامن مواج رقاصان
آتش می شد درون خم به جوش آمد
آن چنان در جان می خواران خروش افکند
تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد


نغمه شد در پنجه چنگی به خود پيچيد
لرزه شد بر سينه های سيمگون افتاد
خنده شد دندان مه رويان نمايان کرد
عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد


سحر آوازش در اين شب های ظلمانی
هادی گم کرده راهان در بيابان شد
بانگ پايش در دل محراب ها رقصيد
برق چشمانش چراغ رهنورردان شد


هر چه زيبا بود بی رحمانه بخشيديش
در ره زيبا پرستانش رها کردی
آن گه از فرياد های خشم و قهر خويش
گنبد مينای ما را پر صدا کردی


چشم ما لبريز از آن تصوير افسونی
ما به پای افتاده در راه سجود تو
رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تيرهء قوم «ثمود» تو


خود نشستی تا بر آنها چيره شد آنگاه
چون گياهی خشک کرديشان ز طوفانی
تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
سوختيشان، سوختی با برق سوزانی


وای از اين بازی، از اين بازی درد آلود
از چه ما را اين چنين بازيچه می سازی ؟
رشتهء تسبيح و در دست تو می چرخيم
گرم می چرخانی و بيهوده می تازی


چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد
با «خطا»، اين لفظ مبهم، آشنا گشتيم
تو خطا را آفريدی، او به خود جنبيد
تاخت بر ما، عاقبت نفس خطا گشتيم


گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود
هيچ شيطان را به ما مهری و راهی بود ؟
هيچ در اين روح طغيان کردهء عاصی
زو نشانی بود يا آوای پايی بود ؟


تو من و ما را پیاپی می کشی در گود
تا بگويی می توانی اين چنين باشی
تا من و ما جلوه گاه قدرتت باشيم
بر سر ما پتک سرد آهنين باشی


چيست اين شيطان از درگاهها رانده ؟
در سرای خامش ما ميهمان مانده
بر اثير پيکر سوزنده اش دستی
عطر لذت های دنيا را بيافشانده


چيست او، جز آن چه تو می خواستی باشد ؟
تيره روحی، تيره جانی، تيره بينايی
تيره لبخندی بر آن لب های بی لبخند
تيره آغازی، خدايا، تيره پايانی


ميل او کی مايهء اين هستی تلخست ؟
رأی او را کی از او در کار پرسيدی ؟
گر رهايش کرده بودی تا بخود باشد
هرگز از او در جهان نقشی نمی ديدی


ای بسا شب ها که در خواب من آمد او
چشمهايش چشمه های اشک و خون بودند
سخت می ناليدند و می ديدم که بر لبهاش
ناله هايش خالی از رنگ و فسون بودند


شرمگين زين نام ننگ آلودهء رسوا
گوشه يی می جست تا از خود رها گردد
پيکرش رنگ پليدی بود و او گريان
قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد


ای بسا شب ها که با من گفتگو می کرد
گوش من گويی هنوز از ناله لبريز است :
شيطان : تف بر اين هستی، بر اين هستی دردآلود
تف بر اين هستی که اينسان نفرت انگيزست


خالق من او، و او هر دم به گوش خلق
از چه می گويد چنان بودم، چنين باشم ؟
من اگر شيطان مکارم گناهم چيست ؟
او نمی خواهد که من چيزی جز اين باشم


دوزخش در آرزوی طعمه يی می سوخت
دام صيادی به دستم داد و رامم کرد
تا هزاران طعمه در دام افکنم، ناگاه
عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد


دوزخش در آرزوی طعمه يی می سوخت
منتظر، برپا، ملک های عذاب او
نيزه های آتشين و خيمه های دود
تشنه قربانيان بی حساب او


ميوه تلخ درخت وحشی زقوم
همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل
آن شراب از حميم دوزخ آغشته
ناز ده کس را شرار تازه ای در دل


دوزخش از ضجه های درد خالی بود
دوزخش بيهوده می تابيد و می افروخت
تا به اين بيهودگی رنگ دگر بخشد
او به من رسم فريب خلق را آموخت


من چه هستم؟ خود سيه روزی که بر پايش
بندهای سرنوشتی تيره پيچيده
ای مريدان من، ای گمگشتگان راه
راه ما را او گزيده، نيک سنجيده


ای مريدان من، ای گمگشتگان راه
راه، راهی نيست تا راهی به او جوييم
تا به کی در جستجوی راه می کوشيد ؟
راه ناپيداست، ما خود راهی اوييم


ای مريدان من، ای نفرين او بر ما
ای مريدان من، ای فرياد ما از او
ای همه بيداد او، بيداد او بر ما
ای سراپا خنده های شاد ما از او


ما نه درياييم تا خود، موج خود گرديم
ما نه طوفانيم تا خود، خشم خود باشيم
ما که از چشمان او بيهوده افتاديم
از چه می کوشيم تا خود چشم خود باشيم ؟


ما نه آغوشيم، تا از خويشتن سوزيم
ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم
ما نه «ما» هستيم تا بر ما گنه باشد
ما نه «او» هستيم تا از خويشتن ترسيم


ما اگر در دام نا افتاده می رفتيم
دام خود را با فريبی تازه می گسترد
او برای دوزخ تبدار سوزانش
طعمه هايی تازه در هر لحظه می پرورد


ای مريدان من، ای گمگشتگان راه
من خود از اين نام ننگ آلوده بيزارم
گر چه او کوشيده تا خوابم کند، اما
«من که شيطانم، دريغا، سخت بيدارم »


ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت
اشک باريدم، پياپی اشک باريدم
ای بسا شبها که من لب های شيطان را
چون ز گفتن مانده بود، آرام بوسيدم


ای بسا شبها که بر آن چهرهء پرچين
دست هايم با نوازش ها فرود آمد
ای بسا شب ها که تا آوای او برخاست
زانوانم بی تأمل در سجود آمد


ای بسا شب ها که او از آن ردای سرخ
آرزو می کرد تا يک دم برون باشد
آرزو می کرد تا روح صفا گردد
نی خدای نيمی از دنيای دون باشد


بارالها حاصل اين خود پرستی چيست ؟
«ما که خود افتادگان زار مسکينيم»
ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار
نقش دستی ، نقش جادويی نمی بينيم


ساختی دنيای خاکی را و ميدانی
پای تا سر جز سرابی ، جز فريبی نيست
ما عروسکها، و دستان تو دربازی
کفر ما، عصيان ما، چيز غريبی نيست


شکر گفتی گفتنت، شکر ترا گفتيم
ليک ديگر تا به کی شکر ترا گوييم ؟
راه می بندی و می خندی به ره پويان
در کجا هستی ، کجا، تا در تو ره جوييم؟


ما که چون مومی به دستت شکل ميگيريم
پس دگر افسانه روز قيامت چيست ؟
پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزيم ؟
اين عذاب تلخ و اين رنج ندامت چيست ؟


اين جهان خود دوزخی گرديده بس سوزان
سر به سر آتش، سراپا ناله های درد
پس غل و زنجيرهای تفته بر پا ها
از غبار جسمها، خيزنده دودی سرد


خشک و تر با هم ميان شعله ها در سوز
خرقه پوش زاهد و رند خراباتی
می فروش بيدل و ميخواره سرمست
ساقی روشنگر و پير سماواتی


اين جهان خود دوزخی گرديده بس سوزان
باز آنجا دوزخی در انتظار ماست
بی پناهانيم و دوزخبان سنگين دل
هر زمان گويد که در هر کار يار ماست !


ياد باد آن پير فرخ رای فرخ پی
آن که از بخت سياهش نام «شيطان» بود
آن که در کار تو و عدل تو حيران بود
هر چه او می گفت، دانستم، نه جز آن بود


اين منم آن بندهء عاصی که نامم را
دست تو با زيور اين گفته ها آراست
وای بر من، وای بر عصيان و طغيانم
گر بگويم، يا نگويم، جای من آنجاست


باز در روز قيامت بر من ناچيز
خرده می گيری که روزی کفر گو بودم
در ترازو می نهی بار گناهم را
تا بگويی سرکش و تاريک خو بودم


کفه ای لبريز از بار گناه من
کفهء ديگر چه ؟ می پرسم خداوندا
چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز ؟
ميل دل يا سنگ های تيرهء صحرا؟


خود چه آسانست در آن روز هول انگيز
روی در روی تو از خود گفتگو کردن
آبرويی را که هر دم می بری از خلق
در ترازوی تو نا گه جستجو کردن !


در کتابی، يا که خوابی، خود نمی دانم
نقشی از آن بارگاه کبريا ديدم
تو به کار داوری مشغول و صد افسوس
در ترازويت ريا ديدم، ريا ديدم


خشم کن، اما ز فردایم مپرهيزان
من که فردا خاک خواهم شد، چه پرهيزی
خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود
تو گرسنه، من، خدايا، صيد ناچيزی


تو گرسنه، دوزخ آنجا کام بگشوده
مارهای زهرآگين، تک درختانش
از دم آنها فضا ها تيره و مسموم
آب چرکينی شراب تلخ و سوزانش


در پس ديوارهايی سخت پا برجا
«هاويه» آن آخرين گودال آتشها
خويش را گسترده تا ناگه فرا گيرد
جسم های خاکی و بی حاصل ما را


کاش هستی را به ما هرگز نمی دادی
يا چو دادی ‚ هستی ما هستی ما بود
می چشيدیم اين شراب ارغوانی را
نيستی ‚ آن گه ‚ خمار مستی ما بود


سال ها ما آدمک ها بندگان تو
با هزاران نغمهء ساز تو رقصيديم
عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزيم
معنی عدل تو را هم خوب فهميديم


تا تو را ما تيره روزان دادگر خوانيم
چهر خود را در حرير مهر پوشاندی
از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز
نسيه دادی، نقد عمر از خلق بستاندی


گرم از هستی ‚ ز هستی ها حذر کردند
سالها رخساره بر سجاده ساييدند
از تو نامی بر لب و در عالم رويا
جامی از می چهره ای ز آن حوريان ديدند


هم شکستی ساغر «امروزهاشان» را
هم به «فرداهايشان» با کينه خنديدی
گور خود گشتند و اي باران رحمتها
قرن ها بگذشت و بر آنان نباريدی


از چه می گويی حرامست اين می گلگون؟
در بهشت جوی ها از می روان باشد
هديهء پرهيزکاران عاقبت آنجا
حوری يی از حوريان آسمان باشد


می فريبی هر نفس ما را به افسوني
می کشانی هر زمان ما را به دريايی
در سياهی های اين زندان می افروزی
گاه از باغ بهشتت شمع رويايی


ما اگر در اين جهان بی در و پيکر
خويش را در ساغری سوزان رها کرديم
بارالها، باز هم دست تو در کارست
از چه می گويی که کاری ناروا کرديم؟


در کنار چشمه های سلسبيل تو
ما نمی خواهيم آن خواب طلايی را
سايه های سدر و طوبی ز آن خوبان باد
بر تو بخشيديم اين لطف خدايی را


حافظ، آن پيری که دريا بود و دنيا بود
بر «جوی» بفروخت اين باغ بهشتی را
من که باشم تا به جامی نگذرم از آن ؟
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را


چيست اين افسانهء رنگين عطرآلود ؟
چيست اين رويای جادوبار سحر آميز؟
کيستند اين حوريان، اين خوشه های نور ؟
جامه هاشان از حرير نازک پرهيز


کوزه ها در دست و بر آن ساق های نرم
لرزش موج خيال انگيز دامان ها
می خرامند از دری بر درگهی آرام
سينه هاشان خفته در آغوش مرجانها


آب ها پاکيزه تر از قطره های اشک
نهرها بر سبزه های تازه لغزيده
ميوه ها چون دانه های روشن ياقوت
گاه چيده، گاه بر هر شاخه ناچيده


سبز خطانی سرا پا لطف و زيبایی
ساقيان بزم و رهزن های گنج دل
حسنشان جاويد و چشمان بهشتی ها
گاه بر آنان گهی بر حوريان مايل

قصر ها ديوارهاشان مرمر مواج
تخت ها، بر پايه هاشان دانهء الماس
پرده ها چون بالهايی از حرير سبز
از فضاها می ترواد عطر تند ياس


ما در اينجا خاک پای باده و معشوق
ناممان ميخوارگان راندهء رسوا
تو در آن دنيا می و معشوق می بخشی
مؤمنان بی گناه پارسا خو را


آن گناه تلخ وسوزانی که در راهش
جان ما را شوق وصلی و شتابی بود
در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت
در بهشت، بارالها، خود ثوابی بود


هر چه داريم از تو داريم، ای که خود گفتی:
« مهر من دريا و خشمم همچو طوفانست
هر که را من خواهم او را تيره دل سازم
هر که را من برگزينم، پاک دامانست .»


پس دگر ما را چه حاصل زين عبث کوشش
تا درون غرفه های عاج ره يابيم
يا برانی يا بخوانی ، ميل ميل تست
ما ز فرمانت خدايا رخ نمی تابيم


تو چه هستی ای همه هستی ما از تو ؟
تو چه هستی ، جز دو دست گرم در بازی؟
ديگران در کار گل مشغول و تو در گل
می دمی - تا بندهء سر گشته ای سازی


تو چه هستی، ای همه هستی ما از تو
جز يکی سدی به راه جستجوی ما
گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان
گاه می آيی و می خندی به روی ما


تو چه هستی ؟ بندهء نام و جلال خويش
ديده در آينهء دنيا جمال خويش
هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه هاي بی زوال خويش


برق چشمان سرابی، رنگ نيرنگی
شيرهء شب های شومی، ظلمت گوری
شايد آن خفاش پير خفته ای کز خشم
تشنه سرخی خونی، دشمن نوری


خود پرستی تو، خدايا، خود پرستی تو
کفر می گويم، تو خارم کن، تو خاکم کن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما
گر خدايی -در دلم بنشين و پاکم کن


لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشيم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز «خود» سوزيم
بعد از آن يا اشک، يا لبخند، يا فرياد
فرصتی تا توشه ره را بيندوزي

http://www.foroogh.de/osyan/osyanebandegi.htm

جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷

"خواجه نصیر الدین "

و "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :

در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟

من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .

خواجه نصیر الدین فرمود :

ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .

اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.

من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .

آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .

اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .

در اسلام تو را می گویند :

دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .

غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست

قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .

تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .

و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .

و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....

از اسرار اللطیفه و الکسیله

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۷

این کجا و آن کجا

این کجا و آن کجا!



کارگر در زیر کار و دخترک در زیر یار هردو مینالند اما این کجا و آن کجا

یک منار در اصفهان و یک منار زیر پتو، هر دو جنبانند اما این کجا و آن کجا

دختر دروازه غار و دختر دریا کنار هردو عریانند اما این کجا و آن کجا

نو عروس در حجله و جنگجو در کاروزار، هردو خونینند اما این کجا و آن کجا

بند تنبان فاطی و کرست زی زی خانوم، هردو چسبانند اما این کجا و آن کجا

نیزه داران در مصاف و بیضه داران در لحاف، هردو در رزمند اما این کجا و آن کجا

خشت سازان در بیابان، عشقبازان در اتاق، هر دو میمالند اما این کجا و آن کجا

چرخ و دنده زیر ماشین، مردوزن زیر لحاف، هر دو در گیرند اما این کجا و آن کجا

میترا با روژ لب، مش حسن با ماله اش، هردو میمالند اما این کجا و آن کجا

بوسه های دلبر و نقل و نبات و با قلوا، هردو شیرینند اما این کجا و آن کجا

دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه، هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا

چکمه خانم شهین و چکمه شمر لعین، هردو از چرمند اما این کجا و آن کجا

شکر مازندران و شکر هندوستان، هردو شیرینند اما این کجا و آن کجا

بچه در قنداق و آخوند در وطن هردو می رینند اما این کجا و آن کجا








چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۷

اسلام و ایرانیان، سیمین بهبهانی



دجال بزرگ














اسلام و ایرانیان


سیمین بهبهان

این مکر و ریا گشت به گوش همه یاران

این حیله بشد باور یک ملت نادان

ای وای از این قوم و از این ملت بیمار

لعنت به سر گور امام زاده مکار

ایرانی که بود تاج سر دانش دنیا

اینک قمه بر سر زدنش خنده دنیا

زنجیر به سرو سینه زدن در غم تازی

از شب به سحر در غم و در گریه وزاری

شد سنت ایرانی پس از عمری شهامت

ای وای از آن قومی که شد خام دیانت

...

ایرانی بشد چاکر درگاه امامان

آن شیرزن خاک گهر پوش دلارا

شد زینب و زهرا و خدیجه و سهیلا

از کوروش و از ایرج و کاوه و بابک

قربانعلی و غلامحسین آمده اینک

لعنت به من و ما که بیگانه ستائیم

پیشانی به سنگ در هر تازی بمالیم

لعنت به من و ما که فرزند یلانیم

بیرونی بیگانه از این خانه ندانیم

نفرین به چونین تیغ که تیزش نتوانیم

لعنت به چونین دست که مشتش نتوانیم

اهریمن از این خانه برون ما نتوانیم

این دیو ستم کار از این سفره نرانیم

لعنت به من و ما که خاموش نشستیم

که خاموش نشستیم

...

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۷

افتخار رژیم که یک پیرمرد اجبارا کارگر است

به خود آ



نه مرادم، نه مریدم،نه کلامم،نه سلامم

نه علیکم، نه سپیدم نه سیاهم،نه چنانم

که تو گویی نه چنینم که تو خوانی،ونه

آنگونه که گفتند و شنیدی،نه سمائم نه

نه زمینم،نه به زنجیر کسی بسته و نه

برده دینم، نه سرابم نه برای دل تنهایی

تو جام شرابم، نه گرفتار و اسیرم، نه

حقیرم نه فرستاده پیرم، نه به هر خانقه

ومسجد ومیخانه فقیرم،نه جهنم نه بهشتم

که چنین است سرشتم،این سخن را من از

امروز نه گفتم نه نوشتم، بلکه از صبح ازل

با قلم نور نوشتم.

حقیقت نه به رنگ است و نه بو،نه های است

و نه هو، نه به این است و نه او،نه به جام است

و سبو،گر به این نقطه رسیدی به تو سربسته و

در پرده بگویم،تا کسی نشنود این راز گهربار

جهان را:

آنچه گفتند و سرودند:تو آنی،خود تو جام

جهانی،گرنهانی و عیانی،تو همانی که همه

عمر به دنبال خودت نعره زنانی.تو ندانی

که خودآن نقطه عشقی،تو اسرار نهانی،

همه جا تو ، نه یک جای نه یک پای،

همه ای،با همه ای،همهمه ای،تو سکوتی،

تو خود باغ بهشتی،تو بخود آمده از فلسفه

چون و چرایی .

به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی

وبیدار شدی.در همه افلاک بزرگی،نه که جزئی

نه چونان آب در اندام سبوئی.خود اویی،بخودآی

تا بدر خانه متروکه هر کس ننشینی،و بجز روشنی

شعشعه پرتو خود هیچ نبینی، و گل وصل بچینی.

به خود آ

شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۷

جمعه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۶

من یک زنم ... یک زن ایرانی




من یک زنم...یک زن ایرانی...
ساعت هشت شب است...
اینجا خیابان سهرودی شمالی...
بیرون میروم...برای خرید نان...
نه آرایش دارم...نه لباسم جاذب است....
حلقه ام برق میزند...
اینجا سر کوچه...
این هفتین ماشینی‌ست که جلوی پایم نگه میدارد....
آخری میگوید شوهر داری که داری، منم سیر کن، هرچی میخوای به پات میریزم...

اینجا نانوایی...
ساعت هشت ونیم...
نانوا خمیر میزد اما نمیدانم چرا به من زل زده و چشمک میزند...
موقع پرتاب نان دستش را به دستم میساید....

اینجا تهران...
از خیابان که رد میشوم موتورسواری به سویم میاید...
کیفم را سفت میچسبم....و نانها....
موتورسوار از قیمت میپرسد ...شبی چند؟ومن نمیدانستم قیمت شبها چند است؟
اینجا ایران...
 دستی به باسنم کشید و با گفتن جوووون دور شد...
هنوز خیسی عرقهای سرد خشک نشده بود به خانه رسیدم...
مهندس را دیدم...آقای شرافتمندی که در طبقه بالابا زن و دختر زندگی میکند...
سلام آقای مهندس...خانوم خوبن...؟دخترگلتون خوبن؟
به سلام تو خوبی؟خوشی؟کم پیدایی؟راستی امشب کسی نیست خونه مون...اگه ممکنه بیا کامپیوتر نیلوفرو درست کن...خیلی لنگ میزنه....اینم موبایلم راحت تر خواستی حرف بزنی منتظرم...

ومن هاج و واج میگم چشم...وقت کردم حتما...
اینجا سرزمین اسلام....اینجا سرزمین رضا و امامزاده ها...اینجا بیماران جنسی تخم ریزی کردن...و نه دین نه مذهب نه قانون و نه عرف از من محافظت نمیکند...
اینجا ایران اسلامی است

یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶

بکارت: از هادی خرسندی


شعری از هادی خرسندی

به دنبال فرمايشات امام جمعه اصفهان در خطبه نماز جمعه كه اعلام کرد " ۷۴ درصد دختران اصفهانی باکره به خانه بخت نمیروند " هادى خرسندى اين شعر را سرود

الا ای شیخ جویای بکارت
به لای پای دخترها چه کارت؟
تو فرمودی بکارت ها که پاره ست
دقیقا درصدش هفتاد و چهارست
شمارش را به دیگر کس سپردی؟
و یا خود رفتی از داخل شمردی؟
خودت شب زفاف ای شیخ بد ذات
بکارت داشتی ارواح بابات؟
کنار حجت الاسلام فاکر
چگونه میتوانی بود باکر
برای تو کسی پرونده هم ساخت؟
و یا بر پشت و پیشت کنتور انداخت؟
در کون شما کنتور اگر بود
سر یک هفته کنتور هم دمر بود!
اگر یک شب بخوابی توی حوزه
بواسیر تو می چسبد به لوزه
مبر سر را درون بستر خلق
که بینی کونشان را از ته حلق

پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶

گل نسرانی




سیصد گل سرخ و یک گل نسرانی ................ ما را از سر بریده میترسانند
گر ما ز سر بریده میترسیدیم ................ در مجلس عاشقان نمیرقصیدیم

شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۶



ویترین مغازه در خیابان گرگان تهران
به مناسبت روز مادر 1386 تابستان

سه‌شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۶

اس ام اس در مورد مرگ فاضل لنکرانی و زلزله قم

فشار قبر لنکرانی هشت شهر را لرزاند

به گفته یکی از فرشتگان خداوند زلزله اخیر به مناسبت دلیوری آیت الله فاضل لنکرانی ارسال شد

یکشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۶

With or Without!

With or without religion, you would have good people doing good things and evil people doing evil things. But for good people to do evil things, that takes religion.
- Steven Weinberg

با وجود مذهب یا بدون مذهب، آدم های خوب کار های خوب میکنند و آدم های شیطان صفت کار های شیطانی میکنند. ولی، برای اینکه آدم های خوب کار های بد بکنند وجود مذهب لازم است



این هم ترانه ای در باره رژیم سیاهیون
اینجا کلیک کنید

پنجشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۶

عصبیت تاریخی یعنی چه؟

اخیرا دانشمند گرام آقای علی میرفطروس در مقالاتش سعی در ارائه مفهوم کلیدی دارد که آنرا "عصبیت تاریخی" مینامد. وی از این مفهوم برای توضیح وضعیت ایران بخصوص در دوران انقلاب استفاده میکند و مفهوم عصبیت را بعنوان تئوری تاریخ در توضیح اینکه بخصوص اینکه چرا در ایران انقلاب اتفاق افتاد ارائه میکند. ولی این تئوری زمینه نرم و پر مسئله ای دارد چرا که تئوری خوب بیشتر جواب میدهد تا سئوال ایجاد کند. تئوری "عصبیت" بیشتر از هر چیزی سئوال برمی انگیزد که چرا،مثلا، ایرانی ها با عصبیت برخورد کردند و یا میکنند. فرق ما با کسان دیگر چیست.

»Logical Nouveau Riche---تازه بدوران رسیده های منطقی

مفهوم تازه به دوران رسیده منطقی را میتوان برای درک رفتار و ذهنیت مذهبیون اعمال کرد. اصولا مذهبیون ذهنیت خود را از دوران وحش انسانی که بر مبنای ترس و غریزه های بی امنیتی شدید انسانی است به ارث میگیرند. در دوران جدید و با تسلط سنگین علم بر ذهنیت انسان ها توده های مذهبی در حال عیور از گذر سخت و دردناک وحش و احساساتی بودن به عالم خرد و عقل هستند. وضعیتی که ما هم اکنون در ایران داریم اینست که قشر مذهبی منطق را بصورت بسیار نارسا و ابتدائی استفاده میکنند .

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

Velenjak, Tehran

Capital City, Tehran

Tree growing out of glass, cement & steel, downtown, Tehran

He is not a bum!