شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۲

نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم




من از شب های تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ ، از این همه روباه می ترسم

مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم

من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم

پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولأ من نمی دانم چرا از چاه می ترسم

اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم

من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم

من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی
اگر افتد به دست آدم خودخواه می ترسم

نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم

خدای من ، نمی دانم چرا از تو نمی ترسم
ولی از این برادرهای حزب الله می ترسم

چو " کیوان " بر مدار خویش می گردم ، ولی گاهی
از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم

کیوان هـــــاشـــمی

پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۲

سياوش بيدكانی (محمد رضا شجریان)




پيرنيا سرش را از روی كاغذها بلند كرد.
گفت: اين را چه كسی خوانده بود؟
گفتند: از شهرستان آمده، از مشهد.
پيرنيا گفت:
برگ سبز 216 باشد،
من همين را پخش می كنم،
اسمت چيست جوان؟

- محمدرضا.
- اهل مشهدی؟
- آری .
- بايد منتقلت كنم تهران
بايد تهران باشی ... حيف است!

جوان گفت:
استاد اگر خواستيد صدای من را پخش كنيد،
بگوييد سياوش است! سياوش بيدكانی.

پيرنيا گفت: ميدانی بيدكانی يعنی چه؟

جوان گفت: گوشه ای در دشتی است.

- آفرين ... پس بلدی!
حالا بگو چرا بگويم سياوش بيدكانی؟

- پدر حساس هستند. مذهبی هستند.
شديداً تعصب دارند. اصلاً در خانه نه راديو داريم نه تلويزيون.
ايشان حتی نمی داند كه من بلدم آواز بخوانم!
بفهمند بد می شود!

پيرنيا گفت: خيالت راحت!

نوشت:
برگ سبز 216
سياوش بيدكانی
آذر 1345

قسمتی از کتاب یکی بود یکی نبود نوشته ی محمدعلی جمال زاده

سفید کلاه ها که به "شیخ" و "آخوند" معروف هستند.اینها در میان مردم احترام مخصوصی دارند و چون به کلاهشان شناخته می شوند هرچه پارچه گیر می آورند می پیچند دور سرشان و حالت مناری را پیدا می کنند که بر سر آن لک لکی باشد.یک روز محرمانه از یک نفر ایرانی پرسیدم این ها چرا اینطور سر خود را می پوشانند؟ گفت: ندیده ای وقتی که انگشتی معیوب می شود سرآن را کهنه می پیچند شاید اینها هم مغزشان عیب دارد و می خواهند نگذارند از خارج هوای آزاد به آن برسد.این طایفه ی سفید کلاه ها خیلی با وقار و سنگین هستند و برای حفظ موازنه و تعادل که عمامه ی سنگین کله آنها را به عقب نکشد سعی دارند که حدالمقدور ریششان را هم سنگین کنند و این عمامه ی کذایی از یک طرف و آن ریش و پشم از طرف دیگر به سر و صورت آنها شکل یک دسته هاون چوبی را میداد که یک سرش سفید و یک سرش سیاه باشد و در دستگیر آن چشم وابرویی تعبیه کرده باشند.در تمام مدت اقامتم در ایران خیلی دلم می خواست بفهمم شغل و کار این طایفه ی سفیدکلاه چیست!! ولی عاقبت معلوم نشد.ولی هرچه هست باید شغل محرمانه ای باشد که دور از انظار مردم به عمل می آید و گمان میکنم صنعتی است دستی، چون مردم عموما دست آنها را میبوسند. روزی به یکی از آشناهای ایرانی گفتم من میدانم که این کلاه سفیدها یک صنعت یدی دارند ولی نمیدانم چه صنعتی است! گفت بله صنعت بزرگی است که مملکت ایران در سایه آن زندگانی میکند والا اگر این صنعت نبود چرخ امور میخوابید و شیرازه ی کارها از هم میگسیخت.پرسیدم اسم این صنعت عالی چیست؟ گفت:"رشوه". خجالت کشیدم بگویم معنی این کلمه را نمیدانم و زیرسبیل رد کردم و هنوز هم معنی آن دستگیرم نشده و اصلا ممکن هم هست که یارو ما را دست انداخته باشد چون در دنباله همان صحبت گفتم آری دیده ام که عموما دست این کلاه سفیدها سرخ است لابد اثر آن صنعتی است که گفتی. جواب داد نه این سرخی خون دل مردم است ولی بعدها فهمیدم که بیخود گفته و سرخی دست آنها از حنا است و لهذا عقیده ام درباره حرفهای دیگرش هم سست شد. به هرحیث صنعت مزبور هرچه باشد انگشت شست و سبابه در آن باید مدخیلت تام داشته باشد که مدام سعی دارند این دو انگشت را ورزش و مشق بدهند و بدین قصد ریگهای گردی را سوراخ کرده و ریسمان دوانده روز و شب در میان این دو انگشت میگردانند که انگشت ها قوت بگیرد.....

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۲

حال این روزهای خامنه‌ای چگونه است!

حال این روزهای خامنه‌ای چگونه است

www.khalije-fars.com/fa/item/22959
بهمن ۱۰, ۱۳۹۲|=تیم خلیج فارس
یادداشت مبسوطی با عنوان «ظهور، صعود و معضلات جانکاه خمینی»
خامنه‌ایدو سال پیش محمد قائد، در یادداشت مبسوطی با عنوان «ظهور، صعود و معضلات جانکاه خمینی» به شکلی زیبا افکار و اندیشه‌ها و خیالات خمینی در روزهای پایانی عمرش را توصیف کرد. قائد در آن یادداشت نتیجه گرفت اگرچه خمینی در انتهای وصیتنامه‌ی سیاسی‌اش نوشت «با دلى آرام و قلبى مطمئن و روحى شاد و ضمیرى ‏امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوى جایگاه ابدى سفر مى‏‌کنم»، اما خمینی شاد و آرام نبود و پایان کار او، «غمگنانه» بود، همچون هر سلطانی دیگر! چراکه «این صحارى به همان اندازه براى فرمانروا جاى پرخطرى است که براى فرمان‌بر.»
قائد در آن یادداشت برای توصیف خمینی از واژه‌ی «دژم»، به معنى خشم همراه با ناامیدى و اندوه، به‌عنوان قید براى رفتار و نیز توصیف حالت فرد بهره برد و نوشت که خمینی در روزهای پایانی عمرش «دژم» بود.
حال حکایت حال احوال علی خامنه‌ای، سیدی که زمانی در خراسان ملقب به «سیدعلی گدا»بود و ناگهان امواج زمانه او را به‌سوی «سلطان» و «ولی‌فقیه» رهنمون شد نیز همین است. خامنه‌ای هم این روزها «دژم» است. او از شرایط ناراضی است، رهبری که دوست داشت «رهبر مسلمین جهان» نامیده شود (و اساسا در عمل هم باشد)، اینک، واداده، تسلیم شده، نومید و تنها، «در سنگر سکوت» خزیده است.
جدای از اینکه این «سنگر سکوت» نیز از هوش دغلکار و رندانه‌ی خامنه‌ای برای فرار از پاسخ‌گویی برخاسته، اما این همه‌ی ماجرا نیست. خامنه‌ای «دژم» و ناشاد و شکست‌خورده است. بازی‌هایش و مهره‌هایش یک‌به‌یک به گل نشسته و اینک در جدال با ضعف جسمانی و داروهای تجویزی و ملای تیزهوشی به‌نام هاشمی رفسنجانی [پینوشت ۱] و مردمی که او را به کناری نهاده‌اند و آرزوهای تخیلی و رویاگونه‌ی «اسلامی خامنه‌ای کردن ایران و اگر شد منطقه و .. تاحدی جهان، با استفاده از اندیشه‌های سیدقطب» در لاکی «دژم» و افسرده فرورفته است. مصداق بارزی از «خسر الدنیا و الاخرة»!
اینک انتقادها به درب خانه‌ی او رسیده و روز گذشته همگان دیدند که چطور دایی او از وضع حکومت و ظلم رژیم به مراجع خفته تاخت که چرا خاموشی گزیده‌اید و صد البته این انتقادها (انتقادهایی از جنس دایی او و یا علی مطهری و دیگران) تنها نوک این کوه یخی است و خود، در بولتن‌های محرمانه از شنودهای غیرقانونی به‌خوبی دیده است که مراجع و علما و «خواص بی‌بصیرت» چگونه علیه او موضع می‌گیرند و می‌داند که آنان اگر جگر و شهامت رویارویی با «سلطان» را ندارند ولی در خفا ابایی از منکوب کردنش ندارند و همین‌ها هم بر افسردگی او افزوده است.
اما پرسش اصلی این است که از کجا خامنه‌ای به این ورطه‌ی خموده و افسردگی محض و این حالت «دژم‌گونه» در غلطید؟ حوادث ۸۸؟ یا انتخابات ۹۲؟
در پاسخ به این پرسش شاید بتوان گفت اگر حوادث ۸۸، شلیک به پیکره‌ی خامنه‌ای بود، انتخابات ۹۲ ریاست جمهوری تیر خلاصی بود بر خیالبافی‌های رویاگونه‌ی «سلطان»!
بدون تردید مهندسی انتخابات ۸۸ زیر نظر مستقیم خامنه‌ای انجام شد و او، مست، پرغرور و جاه‌طلبانه تصمیم گرفته بود در آن بزنگاه قدرت را یک‌دست کند. این مستی و پرغروری وی به‌حدی بود که حتی در مهندسی انتخابات هم جانب انصاف را رها و سعی کرد در کنار آرایش آراء، مخالفانش را هم تحقیر کند. اما واکنش ورای تصور او بود و «سلطان» را به «کما» برد. آن کودتای خونین به سیدعلی فهماند که که فرمانروایی هم بسیار مشکل است و نباید بی‌محابا به دریا زد. از این‌رو تلاش خامنه‌ای پس از آن حوادث معطوف بازآفرینی غرور و چهره‌ی شکسته‌ای بود که دیگر هیچگاه راست نیامد و همین موضوع ابتدای شروع دوران رخوت «سلطان» بود. اما انتخابات ۹۲ و بی‌شمار بودن مخالفان خامنه‌ای، تیر خلاص را بر پیکر او زد و او که این‌بار سعی کرده بود مهندسی انتخابات را در همان چارچوب شورای نگهبان نگه‌دارد، این بار هم پاسخ درشتی از مردم گرفت و بار دیگر خود، بجای مردم تحقیر شد.
اینک، اگر تمام اطرافیان پولکى و منفعت‌پرست «سلطان» هم به او «عزت نفس و اعتماد به نفس دوباره و چند باره» بدهند [پینوشت ۲]، خود خامنه‌ای، نیک، می‌داند که چه بر سر او و ملکش آمده است. درواقع او نه‌تنها نتوانست آن خیالات بیمارگونه‌ی «اسلامی خامنه‌ای» خود را پیاده کند، بلکه حتی در سطحی‌ترین و جزیی‌ترین امور رهبری هم شکست سخت و صعبی خورد. خود «سلطان» بهتر از هرکسی می‌داند که تاریخ بی‌رحم‌ است و در مقام قضاوت به‌راستی هرچیزی را سرجای خود خواهد گذاشت. بنابراین این‌روزها او در سنین کهولت و ضعف و بیماری، علاوه بر اندیشیدن به شکست‌های خویش و نیز این عقده که هیچگاه نتوانست مانند خمینی در امر و نهی به دیگران موفق باشد به این موضوع می‌اندیشد که پس از او چه خواهد شد؟ آیا جمهوری اسلامی ویران و نابود خواهد شد؟ آیا تاریخ قضاوت خواهد کرد که تنها «حکومت شیعه‌ی اسلامی» در جهان بدست فردی چون او به نابودی کشیده شد و همین‌ موضوعات است که او را به سمت دق‌کردن برده است.
باری! دیگر از آن خامنه‌ای درشت‌گوی پیش از ۸۸ و حتی پیش از ۹۲ خبری نیست. دیگر از آن خامنه‌ای پرخاشگر و فرمانروایی که با لحنی استوار فرمان‌های گزاف می‌داد و به دستگاه‌های سرکوبش گراهای بگیر و ببند می‌داد خبری نیست، چه، او خود فهمیده است همه‌ی آن بازی‌ها شکست خورده است. اینک او در سنگر سکوت و رخوت افسردگی روزهای پایانی عمرش را سپری می‌کند و از قرائن چنین به نظر می‌آید که به‌زودی «صندوق لعنت» ضرغامی برنامه‌های عادی‌اش را قطع و آوای قرآن پخش کند و رژیم هم درصدد برآید تشییع جنازه‌ای فرمایشی با هزاران نفر برگزار کند تا حتی این تشییع جنازه هم در مقایسه با تشییع سلف او یعنی خمینی بررسی شود، مقایسه‌هایی که گویی حتی در گور هم گریبان خامنه‌ای را رها نخواهد کرد.
……………………………
پینوشت:
در خصوص دو موضوع «اعتماد به‌نفس دادن‌های کاذب تمام اطرافیان پولکى و منفعت‌پرست خامنه‌ای به او و نیز تیزهوشی هاشمی رفسنجانی/ پینوشت‌های یک و دو که در این یادداشت آمد» امروز دو خبر منتشر شد که هر دو خبر موید و تایید کننده‌ است.
۱) در خبر نخست: که مرتبط با هاشمی است امروز مصطفی داننده در «نامه نیوز» در یادداشتی با عنوان «شطرنج آیت‌الله در زمین خبرگان» نوشت: «به نظر می رسد هاشمی رفسنجانی که استاد بازی شطرنج در سپهر سیاست ایران است، استراتژی ویژه‌ای را برای انتخابات مجلس خبرگان رهبری در نظر دارد. او به دنبال آوردن دو فرد محبوب در جامعه به انتخابات است. هاشمی در اولین گام، به دنبال حضور دوباره حسن روحانی در انتخابات مجلس خبرگان رهبری است تا روحانی بعد از خامنه‌ای و هاشمی رفسنجانی سومین رییس جمهوری باشد، که در انتخابات مجلس خبرگان رهبری شرکت می‌کند. حضور روحانی در انتخابات می‌تواند، اولین برگ برنده هاشمی در انتخابات مجلس خبرگان رهبری باشد. اما پروژه اصلی هاشمی رفسنجانی در کنار حضور حسن روحانی، دعوت از سید حسن خمینی برای حضور در انتخابات مجلس خبرگان رهبری است. دعوتی که چندی پیش از سوی برخی اصلاح طلبان انجام شد. برخی چهره های با سابقه اصلاح‌طلب از سید حسن خمینی که سالیانی را در قم به تحصیل علوم حوزوی پرداخته خواسته‌اند خود را برای انتخابات خبرگان رهبری نامزد کند.»
۲) و در خبر دوم: هم امروز اسماعیل کوثری٬ عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس و از چهره‌های امنیتی در یک گفتگو سعی کرده است به «سلطان» دلداری بده. وی گفته به علت شناسایی عوامل دشمن در کشور٬ بازگشت دوباره «انقلاب‌های رنگی» به ایران٬ آن هم در آستانه انتخابات مجلس دهم «امکان» ندارد. کوثری بازگشت دوباره اعتراض‌های مردمی در اوکراین را در مورد ایران صادق ندانسته و مقایسه این دو با هم را تفکری بی‌ربط و اشتباه عنوان کرده است. به گفته وی علت این مسئله این است که فتنه‌گران عوامل به اصطلاح انقلاب رنگی ایران در سال ۸۸ سیلی و تو دهنی محکمی خورده‌اند. این نماینده مجلس همچنین افزوده که سربازان گمنان امام زمان هشیارند و به شدت مسائل سیاسی کشور را رصد می‌کنند. کوثری ادامه داده در ایران همه عوامل عملیاتی دشمن شناسایی شده‌اند و نمی‌توانند برای انتخابات مجلس دهم فعالیتی علیه نظام و مردم داشته باشند.»

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۲

(رستم نامه)

به سال هزار و سیصد و پنج و هشت - خبر های بد چو خوب پخش بگشت
خبر چو درز کرد درون بهشت  - که آخوند به تخت کیان بر نشست
بشد روح رستم در عذاب - از اخبار مربوط به آن انقلاب
هراسان به در گاه یزدان دوید -  به خاکش افتاد و به سویش خزید
دهان پر ز آه و ز سینه فقان  - هم اشکش چو سیل از دو دیده روان
که ای افریننده ی خاک و آب  - شنیدم که اوضاع شده بس خراب
که در ملک جمشید و گیو قباد  - به پا گشته دستگاه ظلم فساد
شنیدم که آخوند شده راس کار  - که جای عمل را گرفته شعار
که بر کرسی موبد موبدان  - لمیدست ملای چیز در فلان
صد وریده فتوی ز علم زیاد  - که مردم مال خره اقتصاد!
پی لغو آئین نوروزی است  - عجب جاکش رذل پفیوزی است
به جای دری واژه تازی است -  به جای گذشته کنون ماضی است
سپاه دلیران شده تار و مار  - ز نیرنگ روحانی جیره خوار
به راس سپاه جای من نامدار -  یکی دزد جیب بر ز دروازه غار
و از دست یک مشت گه بی بخوار -  شده زندگی بر همه زهر مار
همه تاروپود وطن پاره است  - تو گوئی ابلیس همه کاره است
نظر چیست شما را عالیجناب؟  - که این انقلاب است یا منجلاب؟
بود خواهشم از تو پروردگار  - میفکن از امروز به فردا تو کار
بده رخصتی تا به گرز گران -  بکوبم بنیاد ویرانگران
شنیدم که قم مرکز فتنه است -  همه کار آخوند بد کینه است
مرا هفت روز مرخصی لازم است -  چون این بنده فردا به قم عازم است
خداوند چو در خواست رستم شنید  - غری زد سگرمه به هم کشید
کمی من ومن کمی فس و فس -  دوتا سرفه کرد و کمی خس و خس
سراپای رستم ورانداز کرد  - سپس لب چنین بر سخن باز کرد
جهان پهلوانا حواست کجاست؟ -  پریشانی خاطرت پس چراست؟
چه سال بر هزار است اکنون فزون -  که پارسی از ایران برفتست برون
به غیر از جمعی انگشت شمار  - نماندست به جای ز آن نژاد و تبار
ز تازی و ترک و مغول گشت پدید  - چه قومی که مانند آن کس ندید!
همه فاسد و راشی و مرتشی  - ز بازاری و کاسب و ارتشی!
همه مدعی حاسد و کینه توز  - وکیل و وزیر شاطر و پینه دوز!
نباشد چو در دفع ظلم متفق -  چه باشد بهتر از این مستحق؟
جهان پهلوان چون شنید آن سخن -  ز بهت باز ماندش دماغ و دهن!
به دوردست دو چشمش کمی خیره شد -  سپس ناگهان خشم بر او چیره شد
ز جایش جهید همچو تیر از کمان  - کمی هم کف آورد به دور دهان!
فکند برگه ی مرخصی روی میز -  به یک حالت پر ز قهر و ستیز
گرفت دست یزدان مبهوت به دست  - بزد مهر تصویب به برگ وبجست!
پرید روی رخش و کشیدش ز دم -  فرود امد از عرش در اطراف قم!
چو از دور قم آمدش به چشم به جوش آمدش خون مر از فرط خشم
ببرد به گرز و بزد سک به رخش چنان کز سمش بر جهید آذرخش
همینطور که میتاخت به سوی هدف خروشان و توفنده و گرز به کف
پدید آمد از دور یکی خر سوار روان سوی شهر بر خر راهوار
تهمتن چو نزدیک ان خر رسید درنگ کرد و افسار رخش بر کشید
به بانگ رسا گفت به یارو (درود) کجا میروی با خرد صبح زود؟
نزار از چه روئی چرا خسته ای؟ به سر از چه دستار بر بسته ای؟
چرا صورتت چرک و رخت ژنده است؟ مگر مادرت مرده؟یا جنده است؟
سرت رت چه کس بربکفتست به سنگ؟ چه ریخت و اداست آخر این کس مشنگ؟
به پاسخ به یک لهجه ی خنده دار چنین پس به عرضش رساند خر سوار
که (صبح کم الله به خیر) یا اخی چرا بنده را اینهمه تو نخی؟
ندیدی تو عمامه بر زید وعمر؟ ویا مست و گیجی تو از شرب خمر؟
اگر روی من چرک و تن خسته است دلیلش یکی رمز سر بسته است
ز صبح تا به شب در دعا ونماز ز شب تا به صبح نیز به راز ونیاز
عبادت به درگاه حی العضیم که اهدی انه باصرات مستقیم
ضرورت نباشد مرا شستشوی کنم چون تیمم بگیرم وضوی
تهمتن چون آن یاوه گ.ئی شنید به بی صبری در بین حرفش دوید
ز اوضاع کشور نمودش سوال به پاسخ شنید(بس کن این قیل و قال)
که (کشور)دگر نیست مطرح کنون که حب الوطن هست عین جنون
چه فرموده ما را امام کبیر خمینی دانا و روشن ضمیر
که اسلام فراتر ز اب است و خاک چه فرق است میان دمشق و اراک؟
کنون رو کنار و رهم کن تو باز که وقتست مرا تنگ و راهم دراز
من و مرکبم عازم مرکزیم به دست بوسی آن امام عظیم
چه در سایه ی زهد و تقوا و دین و از ماندن جای مهر بر جبین
و چون پاک و دانا و فهمیده ایم به مجلس نماینده گردیده ایم!
اخر تا همین هفت و هشت ماه پیش نه عمامه ام بود و نی پشم و ریش!
نه آه در بساط و نه شغل و نه پول ز دست تنگی از روی مردم خجول
نه رفته به سربازی و نی معاف سر افکنده همچون ابول زیر ناف
ولی با شکوفائی انقلاب گرفتیم صد من کره ما ز آب
به فیضیه رفتیم بی دنگ و فنگ به تحصیل فقه ما بدون درنگ
و چون خوب به فیضیه دولا شدیم وکیل سگ اباد سفلی شدیم
چو فردا به مجلس شوم رهسپار من و بنز و راننده و پاسدار!
چنین گفت رستم به آن خر سوار: که ریدم به کس ننت جنده خوار!
تو کز محنت مملکت بی غمی نشایند که نامت نهند آدمی!
بخواندش به بانگ رسا (سگ پدر) حوالت نمودش همی دسته خر
چو زان حرف حسابی بور شد تفی کرد به رویش وز او دور شد!
تهمتن به دیوار قم چون رسید صدای عجیبی ز سمتی شنید
یکی نعره میزد چنان دلخراش که رستم به شدت دلش سوخت براش!
مسیر صدا چو تعقیب نمود رسید پای برجی و زان کرد صعود
به بالای برج حفره ای تنگ و تار درونش عجوزی به داد و هوار
دو دست بر دهان و به دل پیچ و تاب که گوئیش ز نیش رطیل در عذاب
تهمتن چون آن وضع اشفته دید گرفتش ز بازو و پیشش کشید
بگفتش چه درد است تورا ای فلان؟ به کونت مگر کرده اند استخوان
مگر مار و عقرب به نیشت زده؟ و یا کس لگد به پشت و پیشت زده؟
طرف ماند کمی هاج و واج زان عمل نگه کرد به رستم سپس از بغل
به تردید و شک پس گشود او دهن که کیستی مگر ای یل پیل تن؟
خداوند ببخشد گناه تورا اذان مرا میکنی قطع چرا؟
تهمتن فرمود بر آن بد صدا که بس کن پس این پیچ و تاب و ادا
چه سان حرف زشت است مگر این (اذان) که با زجر برون میرود از دهان؟
در آن ضمن به پائین نگه چونکه کرد بشد سینه اش پر ز اندوه و درد
چه در زیر برج چند هزار مرد و زن کثیف و نهیف رخت ژنده به تن
ز سر تا به پا غرق ادبار و غم چو کرم میلولیدند همه توی هم
زنان جملگی در ردای بلند وزان جمع بلند بر هوا بوی گند
یکی حوض بد بو و ابی کثیف به دورش دو صد مرد ریشو ردیف
بشستند در آن حوض همه دست و روی سپس دست خیس میکشیدند به موی
تهمتن نمود از موذن سوال چه وضع کثیف است آن و چه حال؟
به پاسخ موادب و با ترس و لرز به این شرح موذن رساندش به عرض
که بختت بلند باد و عمرت دراز کنون ظهر شرعیست و وقت نماز
به کار وضویند همه مسلمان چه در رشت چه در قم چه در اصفهان
مسلمان مگر نیست عالیجناب؟ چه دین است شما را یل مسطاب؟
تهمتن که بود غرق فکری عمیق نداد یاوه اش را جوابی دقیق
به پائین برج کرد نگاهی دگر بر آورد یکی اه سرد از جگر
به خود گفت پس از روی یاس واسف چه حاصل ز وقت را نمودن تلف؟
چنین که وطن رفته در منجلاب ز بالاست قطعا که کار است خراب
ز برج پشت رخش پس بیامد فرود کشیدش ز دم و به عرش کرد صعود
نمود حبس خود را درون اطاق ولو شد به طاقباز و چشمش به طاق
همانطور که خوابیده بود طاقباز فرو رفت به خوابی عمیق و دراز
روایت بر آن است که فرزند زال بخسبید به آن حال به بیست و سه سال
شب آخر خواب طولانیش به خواب دید یکی پیر روحانیش
سیاهش ردا.چهره اش پر ز غم کشیده همه عمر تو گوئی ستم
صدایش ضعیف و تنش ناتوان تکیده بدن قامتش چون کمان
یکی حال ی نور به دور سرش به سیما چو زرتشت پیامبرش
به حالی نزار پیر فرخنده کیش اشارت نمود و بخواندش به پیش
در گوش او گفت چیزی یواش نمودش یکی رمز سر بسته فاش
تهمتن چون آن قصه ی تلخ شنید هماندم سراسیمه از خواب پرید
تنش یخ به سر درد کرخ پا و دست به هر زحمتی بود بلند شد نشست
سخن های زرتشت پیرش به گوش به زنگ بود و روحش از آن در خروش
چو کم کم ز نو حالش آمد به جای ز جا جست و کش داد سر و دست و پای
نگه کرد در آئینه اندام خود کشید میل و دمبل برون از کمد
چهل روز تمام وقت دمبل گرفت که تا بازووانش بشد سفت سفت
بزد پشت هم میل چهل روز و شب (خودش هم از آن بنیه ماند در عجب)
به آن طرز چو خود را دوباره بساخت نمود شانه ریش و سبیل را بتافت
بپوشید سپس جوشن و بست زره کشید بند شلوار و سفت زد گره ببست
دشنه آویخت تیر و کمان در آورد ز ستوش گرزی گران
یکی نیزه هم تیز و آماده کرد ز هر حیث شد آماده بهر نبرد
صعود کرد به زین و نشست شق و رق روان شد سپس سوی درگاه حق!
تهمتن چو نزدیک دروازه شد به فکر رفت و دلغ دلش تازه شد
به یادش چو آمد که زرتشت پیر به مکر گشته در دست شیطان اسیر
که یزدان به بند است و زندانی است که چه باعث ننگ ایدانی است
برفتش ز دل صبر و آمد به جوش به یک باره برد سوی ان دژ خروش
به سر نیزه و گرز و تیر و کمان بیفکند به خاک هنگ دروازه بان
بخواند آیه ای از اوستای زند به بالای بارو فکند پس کمند
ز دیوار قلعه چو برق کرد صعود در آن سمت به سرعت بیامد فرود
به اطراف خود کرد به دقت نگاه به چشمش بخورد خیمه و بارگاه
نگه کرد پس از درز خیمه درون به جوشش بیامد در آن لحظه خون
چون از لای درز هم در آندم بدید که اهریمن پست و زشت وپلید
لمیده ز پهلو به تختی طلا سر و مر وگنده تنش بی بلا
به دست تنگ زرین و جامی شراب دو سمتش دو سیمین بدن رفته خواب
نقابیش به روی تشک در کنار بدل کرده صورت ز پروردگار
به یک گوشه یزدان زبند در گزند دو دیو سیاهش نگهبان بند
در آندم چو بگشود یزدان دهن چنین گفت بر اهریمن او پس سخن:
که ایرذل خون خوار بی مغز مست تو ای کودتاچی بی شرم پست
هزار و چهارصد قریب است به سال که حبسم نمودی تو در این موال
فرو کرده ای روی زشت در نقاب چو زنهای هرزه به زیر حجاب
دنی و پلید و حرامزاده ای به خود نام الله ولی داده ای
بزودی شود لیک مشت تو باز به دست یکی گرد گردن فراز
در آن لحضه اهریمن بد سگال بزد قهقه غافل و بی خیال
به صورت بزد ماسک یزدانیش به سخره دهان کج به زندانیش
سپس چون به الفاظ زشتش بخواند جهان پهلوان را دگر صبر نماند
به چاقوی تیز خیمه را پاره کرد به چند ثانیه کار او چاره کرد
به گرز و تبرزین دو دیو را بکشت بکوبید سر اهرمن را به مشت
گسست بند و زنجیر ز یزدان پاک فکند اهرمن را به پایش به خاک
سپس بوسه زد بر زمین از ادب ز خیمه برون رفت ز درب عقب
به دلها چو تابید ز یزدان فروغ به سر آمد عمر نظام دروغ
بریدند غیوران از اژدها ز جور تئیمان وطن شد رها
به سرعت عوض شد در ایران رژیم به کشور به پا شد سروری عظیم
حجاب برگرفتند ز سر بانوان گشادند به سازندگی بازوان
فروزید چو آتش در آتشکده دوباره گشودند در میکده
ز بین رفت آثار ظلم یک به یک مساجد شدند جملگی دیسکو تک!
نه ز   آخوند اثر ماند و نی از امام به کام زمین رفت تو گوئی تمام!!!
فرهاد ایرانی

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۲

پاپ آدم و حوا را تنها یک اسطوره نامید


کد خبر: ۳۶۹۰۳۴
تاریخ انتشار:۱۵ دی ۱۳۹۲ - ۱۰:۴۶
-
05 January 2014
پاپ فرانسیس، پاپ کلیسای کاتولیک روم که از زمان روی کار آمدن در نظر داشت تمام اعتقادات غلط به جا مانده از پاپ سابق را تصحیح نماید، در خطبه ای که در آن تعجب همگان را بر انگیخت اعلام کرد کلیسای کاتولیک دیگر به جهنم معتقد نیست؛ زیرا این مساله با عشق خداوندی تعارض دارد و آدم و حوا داستانی بیش نیستند.

بر اساس گزارش شفقنا به نقل از پایگاه المصریون، اغلب پیروان کاتولیک و کارشناسان امور مسیحیت بر این عقیده بودند که وی در مسیحیت انقلابی همانند انقلاب مارتین لوتر ایجاد خواهد کرد و کلیسا را در مسیر اصلی و صحیح آن ها به پیش خواهد برد.

پاپ در آخرین خطاب خود تاکید کرد: ما با تفکر و دعا فهم جدیدی از برخی از عقاید به دست اوردیم؛ کلیسا دیگر به جهنم اعتقادی ندارد، زیرا اعتقاد به این مساله ، عشق الهی را زیر سوال خواهد برد، همچنین خداوند قاضی نیست؛ بلکه دوستدار بشریت است.

وی در ادامه تصریح نمود: خداوند قصد محکومیت کسی را ندارد، علاوه بر داستان آدم و حواء تنها یک اسطوره است و جهنم تنها کنایه ای از روح تنها است .

پاپ فرانسوا با بیان این که تمام ادیان صحت دارند زیرا از قلب تمام افرادی سرچشمه گرفته اند که به وجود خداوند ایمان دارند؛ تصریح نمود: کلیسا در گذشته در مورد برخی از مسایل اخلاقی به شکل نادرستی برخورد می کرد، اما امروز به نقش خود به عنوان قاضی پایان داده و آغوش خود را به روی تمام گروه های مختلف از جمله همجنسگرایان، لیبرالیست ها، محافظه کاران، کمونیست ها، افراد طرفدار سقط جنین و افرادی با میل جنسی مختلف، گشوده و از آنان می  خواهد به آن بپیوندند؛ زیرا همگی خداوند را دوست داریم و همگی یک خدای واحد را می پرستیم.

وی در ادامه تاکید کرد: وقت آن رسیده است که تعصب را کنار بگذاریم و اعلام کنیم که حقیقت دین قابلیت تغییر و پیشرفت را دارد، به طوری که حتی بی دینان و کافران نیز با دیدن محبت  الهی ؛ وجود  الله را به رسمیت بشناسند و بعد از آن روح خود را خالص گرداند.

پاپ فرانسیس  با اشاره به این که انجیل کتاب مقدس مسیحیان است؛ بیان کرد: با وجود آن که انجیل کتاب زیبایی است، اما در آن کلمات و عباراتی وجود دارد که همگان را به تعصب و محاکمه دعوت می کند، در حالی که زمان آن رسیده است تا این بخش ها مورد بازبینی قرار گیرند.
وی در ادامه با اشاره به تغییر برخی از قوانین از امکان به عهده گرفتن مقام پاپ توسط زن ابراز امیدواری کرد.
http://www.tabnak.ir/fa/news/369034