یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۴

عرفان سد راه حرکت فلسفه و تعقل


آرامش دوستدار: ما در اسلام پير و فرتوت شديم…، گزارش آزاده کريمی از سخنرانی آرامش دوستدار در برلين

http://news.gooya.com/politics/archives/2015/06/198040.php


کيهان لندن ـ روز جمعه ۲۰ ماه مه جلسه سخنرانی دکتر آرامش دوستدار فيلسوف و روشنفکر ساکن آلمان با بررسی يکی از نظريات وی با عنوان «امتناع تفکر در فرهنگ دينی» در خانه ادبيات برلين برگزار شد.

به گزارش کيهان لندن، دکتر آرامش دوستدار يکی از فلاسفه معاصر ايرانی است که نظريه‌هايش درباره دين و فرهنگ دينی در ايران همواره با واکنش‌ها و بحث‌های بسياری روبرو بوده است.

دوستدار در تازه‌ترين سخنرانی خود که به ابتکار و ميزبانی انجمن فرهنگی دهخدا در شهر برلين برگزار شد، به بررسی يکی از مهم‌ترين نظريات خود «امتناع تفکر در فرهنگ دينی» پرداخت. اين نظريه که در قالب کتابی با همين نام در سال ۱۳۷۳ منتشر شد به گفته وی نتيجه ۲۰ سال تحقيق و تلاش اوست.

آرامش دوستدار که همواره جلسات سخنرانی پرچالشی داشته، در آغاز سخنانش از حاضران در سالن خواست تا در مواجهه با نظريه‌اش مقاومت به خرج ندهند و به سخنانش تا انتها توجه کنند.
 

دين و عرفان عليه انديشيدن
 

سپس دوستدار به بررسی تئوری خود پرداخت و گفت: زمينه اصلی رسيدن به اين نظريه مغايرت انديشيدن با اعتقاد و از جمله با عرفان بود که مدتی خودم شيفتگی‌اش را در شعر بخصوص در مولانا داشتم. وی گفت: آنچه من از فرهنگ می‌فهمم و تعريف می‌کنم عبارت است از يک تماميت بنياديست که در چهره‌های گوناگون و عمدتا هماهنگ، جلوه‌های فردی يا جمعی يک ملت را در گذشت زمان به گونه‌ای متبلور می‌کند که در هر حال حاضر بتوان پيشينه‌اش را در آن منعکس ديد. به گونه‌ای که مثلا فرهنگ دوران شاه يا دوران کنونی را بتوان پيشينه و ريشه‌هايش را نشان داد. چنين مفهومی از فرهنگ می‌تواند در تخصيص‌اش به جامعه‌ای معين اطلاق گردد و آن را از نظر فرهنگی از جوامع خويشاوند و بيگانه متمايز نمايد.


دوستدار افزود: مثلا فرهنگ‌های خويشاوند در تماميت مشتر‌ک اند و از طريق خصوصيات‌شان می‌توان آنها را باز يافت. به طور مثال اروپايی‌ها بنيادهای فرهنگی‌شان در يونان و روم است که در واحدهای کوچک‌تر تقسيم شده است. گروه‌های فرعی نيز خصوصيات خودشان را دارند که حتی در يک خانواده هم می‌توان آنها را يافت. اما تماميت کشورهای اسلامی متفاوت است و فرهنگ اين جوامع مطلقا دينی است.
 

دوستدار خاطرنشان کرد: دين بحثی است که وقتی در بزرگ‌ترين و کوچک‌ترين واحدهای فرهنگی مستولی باشد کسی نمی‌تواند پايش را از گليم اش بيشتر دراز کند. البته اين موضوعی نسبی است ولی هر چه نسبت به فرهنگ‌های جانبی اسلامی گزاره‌های بيشتری داشته باشيم، تسلط دين کمرنگ‌تر می شود. ولی اسلام استيلای فرهنگی مطلق دارد و فقط مربوط به دوران جمهوری اسلامی نيست که تماميت فرهنگ، اسلامی و ايران، اسلامی شده است. يعنی سرزمينی که ۱۴۰۰ سال اين دين در آن حاکم بوده به معنای مطلق بوده و حداکثر در دوره‌هايی گشايش هايی شده ولی اجازه حرکت انديشه با آزادی داده نشده و روند آزادی که تنها با پرسش و پرسيدن ميسر می‌شود، ممکن نشده است. جايی که دين استيلای مطلق دارد،‌ تماميت فرهنگی هم دينی است.
 

اين فيلسوف، عرفان را نيز سد راه حرکت فلسفه و تعقل دانست و گفت: يک عده در قديم پرسش‌هايی را مطرح کردند ولی ديگر پيش نرفت و فلسفه را نابود کردند. ما مگر چند فيلسوف داريم، ابن سينا و فارابی و ملاصدرا که آنها هم فلسفه را از نگاه عرفان می‌ديدند.


چطور می‌توانيم ادعا کنيم ايرانی هستيم؟
 

او با طرح يک سوال گفت: واقعا ما چطور می‌توانيم خودمان را ايرانی بناميم در حالی که دينی در ۱۴۰۰ سال پيش آمده و با همه نيرو همه چيز را، مليت و دين و دولت را، از بين برده است. همين تخريبی که توسط جمهوری اسلامی از درون رخ داده، آن موقع از سوی نيروی خارجی اعمال شده است. يعنی دين خودشان را تحميل و مليت را مخدوش کرده‌اند و تمدن را از طريق شريعت و اسلام و قوانين اسلام از بين برده‌اند.


دوستدار گفت: بين ايرانيان ۱۴۰۰ سال پيش و ايرانيان پس از اسلام تفاوت است. ما چنان در دل اسلام پير و فرتوت شده‌ايم که اثری از ما باقی نمانده است. ما در خدمت اسلام فرسوده شديم و از کار افتاديم. دوران جوانی ايران قبل از اسلام و دوران پيری‌اش دوره اسلامی‌اش است. ۱۴۰۰ سال دوران پيری و فرتوتی ماست.
 

او به تفاوت حمله اعراب و مغول به ايران اشاره کرد و گفت: مغول‌ها اعتقاد مشخصی نداشتند تا دين، امر و مرجعی خارجی را به کشورهای تحت تصرفشان تحميل کنند. آنها ويران می‌کردند تا با ترس و ارعاب مسلط شوند ولی اسلام با تحميل اعتقادات، ما را از درون ويران و زير و رو کرد.

اين فيلسوف در پاسخ به سوال يکی از حاضران که پرسيد چرا در آثار وی با ديده ترديد به فيلسوفان ايرانی نگاه می‌شود گفت: وابستگی آنها به اسلام و عدم تخطی‌شان از قوانين اسلام موجب می‌شود تا از قدر فيلسوفی آنها کم شود. کانت هم مسيحی بوده است ولی در هيچ تئوری کانت نمی‌توان رد پای مسيحيت را ديد و اين دين صرفا اعتقاد شخصی وی بوده است ولی ابن سينا از اسلام تخطی نمی‌کند و در ابتدای کتابش مدح محمد را می‌گويد.
 

دوستدار در پاسخ به برخی از حاضران که درباره «راه حل» می‌پرسيدند گفت: شما ۱۴۰۰ سال است که مسلمان هستيد و نمی‌توان اين مسئله را با يک کتاب حل کرد ولی می‌شود حدس زد که اگر جنبش‌هايی به وجود آيد که بتوانند اسلام را از زندگی عمومی مردم حذف کنند آن وقت شايد بتوان اميدی داشت که البته اين هم اولا بايد عناصر چنين جنبشی را بشناسند و دوم مرد ميدان باشند.
 

او هم‌چنين گفت: ما معضل نيانديشيدن داريم، چون در فکر کردن آزاد نيستيم و برای همين مشکل فکر کردن داريم. ما پيش از اسلام هم کشور دينی بوديم ولی زرتشت از محمد سنجيده‌تر است. او از خدا کمک و هم‌فکری می‌خواهد ولی محمد می‌گويد خدا به من اين را امر کرده است که شما بايد انجام دهيد! جای چون چرا و پرسش نمی‌گذارد.
 

بايد قدما را به پرسش کشيد


او افزود: ما نياز به تفکر بدون سرپرست داريم. هنوز هيچ از خودمان نداريم و به قدما نگاه می‌کنيم. هزار کتاب در مورد حافظ داريم ولی هرگز او را به چالش نکشيده‌ايم که آيا حرف درستی زده است يا نه. ما با قدمای خودمان کشمکش و طرح سوال نداريم و اين نشان از عدم پرسش است و مادام که قدما را به پرسش نکشيم، راهی هم نيست.


دوستدار درباره روشنفکری دينی و طرح مسائل جديد در دين گفت: اينها همه بازی است و هيچ تغييری صورت نمی‌گيرد، حتی با خاتمی که روشنفکر به اصطلاح رئيس جمهورها بود. ما اين جنس آخوندها را نمی‌شناسيم. اينها جنس خاصی دارند و مثل گربه مرتضی علی می‌مانند. راه ما مدارا يا غيرمدارا با اينها نيست. ما بايد راهمان را جدا کنيم، بايد راه خودمان را برويم، بايد به ريشه آنها زد.


او ادامه داد: مسئله آدم‌هايی مثل کديور و سروش نيستند که هيچ اهميتی ندارند. قدما مهم هستند. اسلام را بايد جدای از منعياتش از طريق در افتادن با قدما نشان داد. چون قدمای ما به نحوی اسلام را تاييد کردند. اسلام يک فرهنگ هزار تکه است که شاخه اندکی از آن در جمهوری اسلامی است. در افتادن با حافظ مهم است، ديوانی که ۸ قرن پيش نوشته شده و هيچ حاصلی نداشته و فقط ظرافت زبانی است ولی انديشه نيست. اين قدر مسئله هست که در افتادن با سروش و کديور اتلاف وقت است. مثلا شيفتگی ما نسبت به عرفان يکی از آنهاست و ناشی از هيولايی چون مولاناست. او ۶۰ هزار بيت غزل گفته، ۳۰ هزار بيت مثنوی و اين سوال را کسی مطرح نکرده که چطور و چرا يک آدم نشسته و اين همه شعر گفته و در اين حجم از شعر چه چيزی می‌تواند نهفته باشد؟!

در راه فلسفه و انديشيدن

آرامش دوستدار که دکترای فلسفه خود را از کشور آلمان اخذ کرده، در آغاز سخنانش با بيان تاريخچه‌ای از زندگی خود گفت: در کودکی شاگرد خوبی در مدرسه نبودم، در دبيرستان و دانشگاه هم درسخوان نبودم. علاقه‌ام به خواندن رمان بود و درس را جدی نمی‌گرفتم. وقتی زبان فرانسه را آموختم، کتاب‌های پليسی می خواندم و کمی هم نويسندگان ايرانی مانند صادق هدايت هم می‌خواندم.


او کتاب «سير حکمت در اروپا» نوشته محمدعلی فروغی و «مرگ سقراط» ترجمه محمدعلی فروغی را راهنما و عنصر برانگيزاننده خود در هدايت علاقه‌اش به فلسفه دانست و گفت: در آن دوران کافه‌نشينی هم می‌کردم، و به سينما و موسيقی کلاسيک هم علاقه زيادی داشتم و نقاشی هم می‌کردم. به موازات سير حکمت با عرفان و شعر هم دم‌خور بودم و مغايرتی در آنها نمی‌ديدم ولی بعدها تعجب کردم که چطور اين اتفاق افتاده بود.


دوستدار شاخص‌های فرهنگی آن دوره را به دو دسته افراد وفادار به علوم عهد قديم و افراد پيشرفته‌تر و مدرن تقسيم کرد و افزود: آدم‌های مدرن با رمان غربی سر و کار داشتند و ترجمه می‌کردند و نقد می‌نوشتند. در همين دوران مجلاتی مثل سخن، انديشه هنر و علم و زندگی برای من خوراک بود تا اينکه برای تحصيل فلسفه به آلمان آمدم.

 

او درباره محيط دانشگاهی که تجربه کرده، گفت: بعد از چند سال متوجه شدم که آنچه آلمانی‌ها فکر می‌کنند، متعلق به خودشان است، متعلق به اروپايی‌هاست و شاخص اصلی آنها فکر کردن است و نه حفظ کردن دانش و اين را من در دوران استادی‌ام در ايران با دانشجويانم پی گرفتم و دروس را نه از روی جزوه که براساس پرورش قوه تعقل و فکر دانشجو طرح می‌کردم.


دکتر آرامش دوستدار توضيح داد که در سال ۱۳۵۶ کتاب «ملاحظات فلسفی در دين و علم» را منتشر کرد که به بررسی چيستی علم و مبانی آن می‌پرداخت ولی اين کتاب در هياهوی انقلاب ديده نشد. پس از انقلاب هم با اخراج شدن از دانشگاه دوباره به آلمان مهاجرت کرد. او درباره اين دوره از زندگی‌اش گفت: با همسرم يک کافه باز کرديم ولی ورشکست شديم و بعد همسرم کاری پيدا کرد و به ترتيبی زندگی را اداره کرديم. در همين دوران با مصطفی مصباح زاده مدير روزنامه کيهان که ديگر در لندن منتشر می‌شد شروع به کار کردم و عمدتا مقالات سياسی می‌نوشتم تا اينکه غلامحسين ساعدی «الفبا» را راه انداخت. در ۵ شماره اول الفبا در سال‌های ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ سلسله مقالاتی زير عنوان «امتناع تفکر در فرهنگ دينی« نوشتم که رگه‌های اصلی کتابم را می‌توان در همين مقالات ديد.
 

———————————————————————————–


*«ما احشام الاهی!» کتابگزاری درباره «درخششهای تيره» نوشته آرامش دوستدار، منتشر شده در کيهان لندن؛ ۱۳۷۹

 

یکشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۴

یک آیه بخوانند ، گناه تو ثواب است


 


کار خراب است...

گر تن بدهی ، دل ندهی ، کار خراب است....

چون خوردن نوشابه که در جام شراب است ....

گر دل بدهی ، تن ندهی ، باز خراب است....

اینبار نه جام است و نه نوشابه ، سراب است....

دریا بشوی ، چون به دلت شور عبور است....

نوشیدن یک جرعه زجام تو عذاب است....

باران بشوی چون که تنت بر همه جاریست....

کی تشنه شود سیر ، فقط نام تو آب است....

اینجا به تو از عشق و وفا هیچ نگویند....

چون دغدغه ی مردم این شهر حجاب است....

تن را بدهی ، دل ندهی ، فرق ندارد....

یک آیه بخوانند ، گناه تو ثواب است....

مرغان هوایی چو بیفتند در این دام....

فرقی نکند کبک ، و یا ، جوجه عقاب است....

صیاد در این دشت مصیبت زده کور....

هر مرغ به دامش برسد ، نام ، کباب است....

هر مشتی غضنفر که رسد از ده بالا....

بر مسند قدرت چو زند تکیه ، جناب است....

اصلآ سخن از تجربه و علم و توان نیست....

شایسته کسی است که با حکم و خطاب است....

در دولت منصور که یک سکه حساب است....

تنها سند ساخت یک صومعه ، خواب است....

اینجا کسی از مرگ بشر ترس ندارد....

ترس از شب قبر است و سؤال است و جواب است....

ای کاش که دلقک شده بودم و نه شاعر....

در کشور من ارزش انسان به نقاب است.

شاعر : فریدون فرخزاد

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۴

کتاب «دین برای خداناباوران»

کتاب «دین برای خداناباوران»
الن دوباتن
ترجمه کامبیز توانا
راهنمائی برای خداناباوران که چطور از ادیان استفاده کنند



https://drive.google.com/file/d/0B6je25eTZ-12Y2tvWDJnNlI3NDg/view?usp=sharing

 

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۴

گفتگو با ادونيس شاعر بزرگ سوری


 
 
 
با آمدن اسلام، شعر مجبور شد از تفکر جدا شود، گفتگو با ادونيس شاعر بزرگ سوری، ترجمه فواد روستائی

به نقل از روزنامه [لیبراسیون] چاپ فرانسه
آوریل 2015
 

با درگذشت محمود درويش، شاعر فلسطينی، ادونيس آخرين صدای رسای شعر عرب و فراتر آز آن يکی از شاعران بزرگ عصر ماست. ادونيس از سيزده سالگی، زمانی که هنوز پسرکی ژنده پوش و به رغم آن بلند پرواز بود، در شعر زندگی می کند. شعری که از نظر او "ماهيتی تراژيک" دارد و همواره آن را به فلسفه پيوند زده است. ادونيس در شعر خود از خدا، جنگ و صلح،سکس،مستی و جنون سخن می گويد. شاعر که در سال ۱۹۳۰ در يک دهکدۀ فقير نشين علوی های سوريه چشم به دنيا گشوده است، خيلی زود سوريه را ترک می کند و ابتدا در بيروت و از سال ۱۹۸۵در فرانسه مستقر می شود چرا که بر اين باور است که زيستن در سوريه "افق های پيش روی او را می بندد." از هفده سالگی تخلص ادونيس را برای خود بر می گزيند و تأکيد می کند که " اين تخلص مرا از نامم علی و تعلقی اجتماعی که در انسداد مذهب زندانی است رها می کند." از آن زمان تا کنون، ادونيس از زير پا نهادن ممنوعه ها و شکستن تابوها باز نايستاده است. به خاطر اعلام اين مطلب که "يهوديان جزئی از تاريخ خاورميانه هستند" از اتحادیۀ نويسندگان عرب اخراج شده است. سوريه برای او به "زخمی باز" تبديل شده است : " پاهايم را از سرنوشت حلب بيرون می کشم. اينک راه های من و اينک پايان کشور. در جراحت خويش فرو می روم و زبان در کام می کشم بدان سان که گوئی قلبم در زير سنگينی بار خانه ام له شده است."

 

* فکر می کنيد که مخالفان بشار اسد تنديها و خشکی های شما با انقلاب سوريه را زياده از حد سرزنش کرده اند؟

- بدبختانه آن چه در سوريه روی داده نه يک انقلاب بل نبردی برای قدرت و روياروئی منافع است. از اين رو، اپوزيسيون سوريه در تراژدی کنونی مسئوليتی عظيم دارد. آنان که از من انتقاد می کردند، امروزه با من تماس می گيرند، تا به من بگويند که حق با من بوده است. در تمامی رويدادهائی که انقلاب های عربی خوانده شدند و من نيز در ابتدا از آن ها در متون متعدد پشتيبانی کردم جای يک چيز اصلی و بنيادين يعنی گسست از اسلام سازمان يافته و نهادينه شده خالی بوده است.

آن چه که در جهان عرب می گذرد انقلاب نيست. در سوريه، اپوزيسيون هيچگاه واژۀ "لائيسيته" را بر زبان نياورده است. گوئی حتی از تلفظ اين واژه بيمناک است. من نمی توانم انقلابی را تصور کنم که در آن برای انقلابيون جدا کردن دين از دولت، انديشيدن به شهروندی، جايگاه زن و آزاد ساختن او از يوغ فقه در کانون مطالبات نباشد. من نمی توانم در تظاهراتی شرکت کنم که نقطۀ عزيمت تظاهرکنندگان يک مسجد باشد. بايد عليه مذهب انقلاب کرد نه با آن. من هيچ گونه مخالفتی با مذهب به عنوان يک تجربۀ شخصی ندارم به شرط آن که فرد مؤمن نخواهد ديگران را به اين تجربۀ شخصی متعهد کند.

 

* جهان عرب را امروز چگونه می بينيد؟

- تمدن ها در طی طريق خود از يک دور پيروی می کنند. تمدن های سومر، بين النهرين، يونان، دنيای لاتين و هر تمدن ديگری از ميان رفته و ناپديد شده اند. امروز نوبت به اعراب در مقام صاحبان يک تمدن رسيده است. ديگر جهانی به نام جهان عرب وجود ندارد چرا که از نيروی محرکه ای حيات بخش، پروژه ای جمعی و بعدی انسانی خبری نيست. البته من از قدرت ها و نهادها حرف می زنم زيرا افرادی هنوز هستند که نبايد آنان را با توده ها يکی گرفت. زمانی که به اعراب به عنوان افراد می نگريد، با افرادی ممتاز ووالا رو به رو می شويد. به عنوان مثال من از اقامت در عربستان سعودی ممنوع شده ام اما در ميان بهترين دوستانم شماری از شهروندان سعودی به چشم می خورند.

 

* نگاه اسلام به شاعر دقيقاً چگونه نگاهی است؟

- دوسنت بزرگ در جهان عرب وجود دارد : شعر و مذهب. ترتيب اين دو نيز همين ترتيب است چرا که شعر پيش از اسلام وجود داشته است. به همين خاطر، مناقشه ای ميان مذهب و شعرِ پيش از اسلام که مدعی بيان حقيقت بوده به وجود آمده است. ازسوی ديگر، پس از نزول قرآن، شعر ديگر نمی تواند مدعی بيان حقيقت باشد. در همين حال، قرآن هم شاعران را آماج انتقاد و حمله قرار می دهد و می توان اين امر را در سورۀ "شعرا" ديد. همان گونه که افلاطون خواستار اخراج شاعران از مدينۀ فاضلۀ خود شده است.

به اين ترتيب، با آمدن اسلام شعر مجبور شد که از تفکر جدا شود و تنها حقی که برای شاعر می ماند ابراز احساسات و عواطف اوست. از اين لحظه به بعد، اعراب نمی توانند تصور شاعری را در مخٌيلۀ خويش داشته باشند که در عين حال متفکر هم باشد چرا که ديگر عادت ندارند شعری را بخوانند که هم شعر باشد و هم يک فکر. برای آنان شاعر تنها يک خنياگر يا ترانه خوان است. اين در حالی است که هيچ کس چنان چه متفکر بزرگی نباشد شاعر بزرگی نخواهد بود. با توجه به اين امر، نمی توانيم شاعر بزرگی پيدا کنيم و مدعی شويم در آن واحد هم متفکر بزرگی است و هم مسلمان است. من فقط "النِفٌری"** را از اين قاعده مستثنی می کنم.

 

* پس مولانا، عطار، نظامی...

- مولانا را نه به عنوان شاعر بل به عنوان متفکری می شناسند که افکار خود را با واژگان و الفاظی شاعرانه بيان می کند. شاعران بزرگی چون حلاج، ابونواس، المتنبی و شاعران بسيار ديگر چهره های رد و امتناع هستند.عرفان آنان گسستی از اسلام سازمان يافته و نهادينه شده است که در زمان آنان در قدرت بوده وهنوز هم هست. بزرگ ترين شاعران اعتقادی به مذهب ندارند. اين را نيز می دانيم که اسلام بر خلاف مسيحيت که به نوعی يک ضد- قدرت است، دارای اين ويژگی است که به مثابه قدرت و نهاد پای به عرصۀ وجود گذاشته است. اسلام نخستين ايدئولوژی است که از شعر برای دفاع از ايده های خود استفاده کرده است. همان گونه که فاشيسم و کمونيسم کردند.

به همين دليل است که شعر در فاصلۀ زمانی ميان دوران محمد و امويان با يک دورۀ انحطاط رو به رو بود. بعدها، عباسيان در بغداد با تقويت اين فکر که شعر بايد در خدمت پيامبر باشد شعر را از يک دورۀ بيداری برخوردار کردند. اين دوره تا سقوط و انحطاط نظامی عباسيان در اثر حملۀ مغول و سقوط فرهنگی شان در پی قدرت گيری عثمانی ها ادامه داشت. از اين رو،ما عرب ها دورۀ مدرنيتۀ شعر خود را پشت سر گذاشته ايم. در جهان عرب شاعرانی را نمی يابيم که چون مالارمه يا رمبو زبانی کاملاً نو برای شعر آفريده باشند. زبانی که مثلاً از پسِ بيان مناقشه و روياروئی شهر و بيابان برآيد. من به نوبۀ خويش، همواره رؤيايم اين بوده که به زبانی شعر بنويسم که مبتنی بر آن چه سنتی است نباشد ولی مبیٌن يک جهان بينی باشد که کل شناخت و معرفت را در برمی گيرد.

 

* چنين انگيزه ای انگيزۀ کارهای گرافيک شما بوده است؟

- اين کارها دنباله و امتداد شعر من است. اين آثار شيوۀ ديگری از نگريستن من به انسان و اشياء، به انسان و جهان است. در جهان عرب سنت بيش از حد نيرومند است. کاری متفاوت حتا در چهارچوب سنت هميشه مخالفت ها را بر می انگيزد. اگر کاری که می کنيد منشاء وريشه ای داشته باشد اين منشاء يا ريشه به نحوی از انحاء با سنتی مرتبط با قرآن گره می خورد. اين امر در مورد شعر کاملاً صادق است. در تئاتر، در تصوير و در رمان بسی آزادتريم.

 

* به اين ترتيب اسلام و مدرنيته با هم ناسازگارند؟

- اسلام بر سه دگم يا جزم استوار است.نخست اين که پيامبر اسلام خاتم الانبياست. دوم اين که حقايقی که پيامبر آورده است غايت حقايق اند و حقيقت ديگری جز آن ها وجود ندارد. سرانجام اين که انسان حق ندارد در اين حقايق دخل و تصرفی کند. وظيفۀ او اطاعت و عمل است. اگر با اين منطق به جلو رويم می توانيم بگوئيم خدا هم ديگر حرفی برای گفتن ندارد چرا که همه چيز را به آخرين پيامبر منتقل کرده است.

 

* به رغم اين ها، انسان در مرکز همۀ آثار شما قرار دارد...

جهان بدون انسان فاقد معناست. انسان شايد هيچ است اما اين هيچ درعين حال همه چيز است.هويت پيش از موجود مذهبی موجود انسانی است. و انسان با آفرينش و خلق آثار خويش به خلق هويت خود دست می زند. مذهب هويت آفرين نيست. مذهب از گذشته می آيد حال آن که هويت رو به سوی آينده دارد. وزن مذهب چيزی جز سدٌی در راه فکر کردن به آينده نيست. ابوالعلاء معٌری*** پيش از ما گفته است که "دو گونه انسان در روی کرۀ زمين وجود دارد: آنان که دين ندارند، و آنان که دين دارند اما از عقل بی بهره اند." حال برگرديم به شاعران عارف. اينان چهره هائی هستند که هويت را متحول کرده اند. فکر و انديشۀ آنان اين است که "غير" يا "ديگری" يک بعد سازندۀ "من" است و "من" بدون "غير" وجود ندارد. به محض آن که "غير" وجود دارد تکٌثر به وجود می آيد. حال آن که اسلام سازمان يافته و نهادينه شده هيچ جائی برای "غير" يا "ديگری" قائل نيست.

 

* يک شاعر بزرگ چگونه موجودی است؟

- شاعران بزرگ ترجمان جهانند. از اين رو، شعر پيشاپيش ما راه را روشن می کند و شعريت از شعر فراتر می رود. ولی شعر هيچ گاه نبايد يک "وسيله" باشد. شعر متعهد به پشيزی نمی ارزد. شعر بايد جائی برای ديدار ميان آفرينندۀ شعر و مردم باشد. خوانندۀ شعر نيز به نوبۀ خود آفريننده است. خواننده تنها يک دريافت کننده يا گيرنده نيست چرا که خواندن مستلزم تلاش و کوششی بزرگ است.

ولی امروز يک بحران نوشتار وجود دارد و اين بحران نه در جبهۀ آفرينش که در جبهۀ مخاطب است. برای يک رمان يا يک سينمای بزرگ مخاطبی پيدا نمی شود...

 

* واکنش تان به تخريب آثار باستانی اعراب توسط گروه های اسلام گرا چيست؟

- احساس می کنم که تحقير شده ام. چگونه می توان تصور کرد که يک موزه دشمن مذهب است؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*علی احمد سعيد اِسبر (ادونيس) زادۀ دهکدۀ علوی نشين قصابين در سوريه است. به گزارش روزنامۀ ليبراسيون از حدود بيست سال پيش در کنار شعر به نقاشی به شيوۀ کلاژ يا "تکه چسبانی"، البته در خلوت خويش و بی سر وصدا ، سرگرم بوده است. در حال حاضر نمايشگاهی از اين آثار در نمايشگاهی درپاريس تا دهم ماه مه برپاست. ليبراسيون به همين مناسبت چهار صفحۀ کامل از شمارۀ روز شنبه بيست و پنجم آوريل خود را به شعر و نقاشی او اختصاص داده و با او به گفتگو نشسته است. شماری از اشعار ادونيس در ايران به زبان فارسی ترجمه شده است.

 **محمد ابن عبدالجبار نِفٌری صوفی و عارف مسلمان زادۀ شهر نِفٌر (نيپور پيشين) در بين النهرين. تاريخ در گذشت او را در منابع مختلف سال های ۳۴۴،۳۵۴و ۳۶۶هجری قمری ذکر کرده اند.

 ***شاعر و فيلسوف نابينای سوری زادۀ سال ۳۶۳ ، در گذشته به سال ۴۴۹ (هجری قمری) . ادونيس آثاری از او را به زبان فرانسه ترجمه کرده است
 
*پیش زمینه های زرد بوسیله من اضافه شده
آریو دادمهر.

جهالت رژیم؟

بنر جدید در خیابان نیایش، تهران:
 معلوم نیست این تابلو را برای چی نصب کرده اند
 به چه مناسبتی؟ کی بهشون اتهام زده که جاهل اند؟ این ها که این همه
"عمل" انجام داده اند پس کدام عمل است که این ها انجام نداده اند. شما ها
که با اعمال جاهلانه اتان مردم را یا به خاک و خون کشیده اید یا به سیاهی
چه عملی بوده که فقدان آنرا احساس میکنید؟

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۴

منم فرخنده ام هر روز


 


منم فرخنده ی خونین

 منم با درد او همراه

 چه تنها و چه بی کس بود

 میان گله ی کفتار

 کدامین سوره ی قرآن

چنین حکمی روان کرده

 الا ای مرد بی غیرت

 پر از شرمم ز رفتارت

 تو با آن دختر تنها

 که چشمانش پر از غم بود

 چرا اینسان ستم کردی

 مگر تو حاکم شرعی

 مگر احکام دین دانی؟

 اگر مردی شده این سان

 من از مردی پشیمانم

 دگر نامم نباشد مرد

 شدم فرخنده از امروز

 شدم چون آن زن تنها

 که با آن صورت خونین

 به چنگال شما جان داد

 و با مرگش بزد فریاد

 که ای انسان نمان ساکت

 بشو فریاد و عصیان کن

 که پایان شب ظلمت

 رسد با نور بیداری

 بپاخیز ای ابر انسان

 و از اهریمن بدخو

 که با آن مردم وحشی

 بشد همدست و زجرم داد

 ستان حقم نشین خاموش

 بزن بر قلب نادانی

 که این جهل بیابانی

 شده مستوجب ذلت

 رها کن مغز و افکارت

 ازین پندار پر نکبت

 منم فرخنده ام آری

 معین الدین نباشم من

 منم با او در این سختی

 بلاشک همدم و همراه

 منم فرخنده ام امروز

 منم فرخنده ام فردا

 منم فرخنده ام هر روز

 

 
معین الدین محمدي