چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۸

چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟ محسن کدیور


عصرانه با طعم قانون
آنانکه گفتند آری، آنکه گفت نه
مصطفی رحیمی و منتقدانش در نامه به آقای خمینی

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۸

ترک تحصیل بهتر از ترک انسانیته

[Forwarded from ایــران بیـــدار]
#از_ما_چی_مونده

توی کلاس دینی وقتی ۱۱ سالم بود معلم میگفت‌‌: نباید " مشروب " بخوری!
من اصلا نمیدونستم مشروب چیه!
معلم دینی یادم داد


میگفت نباید با " دخترا " بازی کنی!
نباید به بدنشون " نگاه " کنی!
من اصلا توی بازی با دخترا متوجه بدنشون نبودم!
معلم دینی یادم داد


معلممون میگفت…
نباید بدون عقد شرعی " همبستر " بشی!
من از حرفاش چیزی نمی فهمیدم!
نمی دونستم چی میگه!
معلم دینی یادم داد
!!
میگفت اگه خواهر داری…
نذار بدون روسری بره جلو " نامحرم" !
من نمی خواستم به خواهرم " زور " بگم!
معلم دینی یادم داد

میگفت زن ها " نصف " مردها ارث میبرن!
من نمی خواستم به زنها جور دیگه نگاه کنم!
نمی خواستم " حقشون " رو بخورم!
معلم دینی یادم داد

سرکلاس دینی همیشه حرف از " دوری " از زنها !
و حرف " بهشت و حوری و شهوت " بود!
ما جدا افتادیم از " جنس مخالف " !
ولی همیشه راجع بهشون با ما حرف زدند!
همیشه تکرار کردند!!!
« یه جور عقده شد » …!
تکرار ، تکرار ، تکرار و …!!!
ذهن هایی که فقط پر شده بود از ” شهوت ” !
بدونِ هیچ خاطره ای!
ما گرفتار افکاری همیشگی بودیم!
بدونِ هیچ راهی برای شناخت!
ما از جنس مخالف " جدا " بودیم!
واسه همینه الان بلد نیستیم …
رفتار با جنس مخالف رو!
واسه همینه تا یه زن میبینیم ذهن مون
رفتارمون جوریه که خودتون میدونید
!
معلم دینی از جنس مخالف برای ما
ذهنیت " انسانی " نساخت!
ذهنیت " ابزاری " ساخت

یه روز گفت از رو آیات قرآن بخون …
خوندم ولی نفهمیدم!!!
اون وادارم کرد کاری انجام بدم که نمیفهمم!
من نمی فهمیدم معنی کلمه ها رو !
فقط میخوندم، بعد گفت حفظ کن !
حفظ کردم همون چیزی که نمی فهمیدم رو!
بعد توی جشن ۲۲ بهمن …
همون آیات رو همخوانی کردیم!
به ما جایزه دادند !
بخاطر چیزی که نفهمیده بودیم...!!!
ولی حفظ کرده بودیم

معلم دینی به ما یاد داد …
هر چیز که اطرافمون؛ خوبه ! «نعمت خداست»!
هر چیزی که بده ! « حکمت خداست »!
ما این وسط یه مشت علافیم !!
که کاری از دستمون ساخته نیست
…!!!
معلم دینی بود که یاد داد...
قبل انجام کار بگو « بسم الله الرحمن الرحیم » !
ولی یاد نداد قبلش باید " فکر " کنیم!
معلم دینی بود که یاد داد " تقیه " کنیم !
یعنی میزان " تقوای" شما بسته به " شرایط " تعیین میشه!
یعنی اگه صلاح بود که " دروغ " بگید! اشکالی نداره!
یا اگه صلاح بود یه نفر رو " بفروشید " ! اشکال نداره !
یا اگه صلاح بود " منت کشی " کنید! اشکال نداره!
معلم دینی بود که سر صف نماز " تهدید " کرد!
اگه کسی که " خندیده " رو " معرفی " نکنیم!
از همه نمره انضباط " کم " میکنه !
همونجا بود که معنیه " آدم فروشی " رو فهمیدیم
!
معلم دینی بود که گفت …
هر کس بیاد " راهپیمایی" ۲ نمره بهش " کمک " میکنه!
همونجا معنی " دستمال به دستی" و …
" پاچه خواری " رو فهمیدیم!
الان از ما چی مونده !!!؟؟؟
آدمایی هستیم که …
همه چیز و همه اطرافیان خود را " میفروشیم " !
" ریا " میکنیم " تقیه "!
جلوی رئیس مون مطیع محض هستیم!
تا به پول و قدرت و احترام برسیم!
واسه رسیدن به یه " زن " …
از غرور، شرف، همه چیزمون میگذریم!
همه " ترفندها " رو به کار میگیریم!
اما پس از رسیدن به " خواسته " مون …
مثل یه " ابزار " کنار میذاریمش!
نمی فهمیم که اونم یه " انسانه " …!!!
ما پسران ایرانیم …
مَردان ایرانیم …
دوست داشتیم "خوب " باشیم …!!!
ولی " مُعلّم دینی " داشتیم !!!…
من دوست دارم برگردم به " ۱۱ سالگی" …!
وقتی معلم دینی رو دیدم " ترک تحصیل " کنم …!
چون ترک تحصیل بهتر از ترک " انسانیته " …!!
@IRanBidar

سه‌شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۸

پسر آیت اللهی که می خواست مهندس شود

 

پسر آیت الله می خواست مهندس بشه 
ولی آیت الله سخت مخالف بود 
و مایل بود که فرزندش راه او و اجدادش رو ادامه بدهد!
اصرار پدر و انکار پسر تا اینکه آیت الله فواید عینی و عملی آخوندی را به پسر گفت بشنوید:

پدر: پسرجان  کار مال الاغه من هشتاد سالمه و 
عرق پیشانی نمیدانم چیه
پسرجان سربازی نمیری - مالیات نمیدی - دانشگاه شهریه میدی ولی حوزه شهریه میگیری - جنگ بشه - سیل بیاد
خشکسالی بیاد برای ما فرقی نمیکنه
مردم خمس میدن - زکات میدن - نذر میکنن - صدقه میدن و همش کجا میره؟
توی شکم نازنین بابات و شرکا

گوشت بشه کیلویی پانصدهزارتومان برای ما چه فرقی میکنه؟ خرج خونه‌ی ما با امام زمانه
هرچه که لازم باشه ما از پول خمس برمیداریم 
و هزینه مون باید تامین باشه مردم به ما احتیاج دارند
برای عروسی - برای عزا - برای عاشورا برای تاسوعا
برای وفات - برای زیارت مارا میبرند
خونه برامون میخرن آبرو و احترام داریم
تو هم که اهل صفایی 
میدانی چقدر زن صیغه ای و غیره میتونی داشته باشی؟
تو خونه اندرونی و بیرونی داریم زنامون تو اندرونی اند 
و با ما که آقاییم نمیتونند یک به دو بکنند
زیرا ما زود زن دوم میگیریم
حرفی هم بزنند انها را طلاق میدیم تا آقا را اذیت نکنند

پسر: آخه پدر جان الان عصر اینترنت و اطلاعات‌ هست 
و بالاخره مردم از خودشون میپرسند این آخوندها چه نفعی دارن؟
پدر: فکر میکردم زرنگ تر از اینها باشی پسرجان
یه سر برو چاه جمکران! 
تا ببینی فایده های آخوند شدن را 

پسرجان گوش بگیر
فقط و فقط یک چیز رو یادت باشه 
اگه عاقل شدی و به حوزه رفتی
تمام اون چیزهائی که توی حوزه یاد میگیری 
فقط و فقط ابزار کار هستن
یک‌ وقت نکنه باورت بشه که...!
پسر: که چی؟ ها؟!

پدر: تو دیدی آخوند برا امام حسین گریه کنه 
[ مگر برا فیلم بازی کردن ]
تو دیدی آخوندی بره مشهد وخودش رو به ضریح طناب کنه و شفا بخواد؟
تو دیدی آخوندی بره چاه جمکران؟
تو دیدی آخوندی صدقه بده؟
خلاصه کلام پسر جان همش داستان بافی هست و بس
اگر کسی هم فهمید قضیه چیه
رو منبر میگی طرف مرتده و کارش تمومه
امروز هم که حکومت مال خودمونه
و کسی نمیتونه بگه بالای چشمت ابروه
دوکلمه که تو حوزه خواندی میری قاضی میشی 
امام جمعه میشی - رئیس جمهور و نماینده میشی 
و دیگه هم از آخور میخوری و هم از توبره
جنگ هم بشه تو فقط برو منبر 
و از فیض شهادت بگو و از بهشت 
خودت که نمیخوای بری جنگ و بجنگی
فقط دیگران را تشویق کن برن جنگ
ثوابش به تو هم میرسه
مگه هشت سال جنگ داشتیم 
چندتا آخوند کله گنده شهید شدند؟!!
پسرم کدوم آخوند مسئول تا حالا دیدی شهید بشه
تازه آقازاده های اونا هم میروند خارج درس میخونند 
با پول دولت و برمیگردن مدیر و رئیس میشن 
وقتی هم بمیریم مستقیم میریم بهشت 
و حوریان در انتظارمونند
تازه ببین همین مردم در عصر اینترنت چطور در عاشورا تاسوعا خودشونو برای داستانهای ما جر میدن
و به سر و صورت خودشون میزنند
پس فکر نکن که در ۵۰ یا ۱۰۰ سال آینده این مردم خواهند
فهمید همش داستان بوده

خلاصه پسره فهمید که پدر بد و بیراه نمیگه...
روز بعد پسر روانه حوزه شد و ما همواره خمس میدیم
زکات میدیم - شفاعت می خواهیم - صدقه میدیم
نذری میدیم در عاشورا و تاسوعا براشون سنگ تمام میذاریم و...
دست آقا را هم میبوسیم و آقا هم حال میکنه...

اینو میگن زندگی - نه زندگی ما

بیایید تاریخ ایران را بخوانیم 👇

👑 کانال نـــادر شـــاه 👑

چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۸

ابلیس تا حالا کجا بوده؟

اولین روزی که آقای راجرز می خواست به عنوان کشیش به کلیسای شهر کوچکشان برود اتفاق عجیبی افتاد؛درست جلوی در خانه اش مردی را دید که شباهت زیادی با خودش داشت. 
آقای راجرز به او سلام کرد و پرسید "تو کیستی؟ "
مرد همچنان که با نزاکت ایستاده بود پاسخ داد "من ابلیس هستم. "
آقای راجرز چند لحظه مبهوت به ابلیس خیره شد، احتمال داد به درجه ی بالایی از روحانیت رسیده که توانایی دیدن ابلیس را دارد .  این احتمال با مرگ کشیش قبلی شهر در روز گذشته در او تقویت یافت؛سرشار از غرور و قدرت به سمت ابلیس حرکت کرد و گلوی او را گرفت و گفت "سال هاست دنبالت بودم تا خفه ات کنم."
چند لحظه که گلویش را فشار داد، ابلیس نیمه جان روی زمین افتاد و در آخرین لحظه با خنده به کشیش گفت " اگر من بمیرم ، چطور می خواهی مردم را موعظه کنی؟ "
سوال ابلیس بسیار منطقی بود، طوری که آقای راجرز از کشتن او منصرف شد و او را نیمه جان رها کرد  و به سمت کلیسا راه افتاد. ابلیس دوباره گفت " لطفا مرا روی زمین رها نکن، می دانی که من از جنس خاک نیستم و اگر روی زمین باشم می میرم. "
آقای راجرز که به شدت نگران مردن ابلیس بود، به سوی او برگشت و پرسید "چکار می توانم برایت انجام دهم؟ "
ابلیس لبخندی زد و گفت " من دیده نمی شوم، سنگین نیستم و قول می دهم که مزاحمتی برای تو نداشته باشم، فقط اجازه بده روی دوش تو سوار شوم. "
آقای راجرز که دوست نداشت شغل و جایگاه خود را از دست بدهد، قبول کرد که ابلیس روی دوشش سوار شود. ابلیس راست گفته بود ؛ سنگین نبود و مزاحمتی هم برای آقای راجرز ایجاد نکرد. آقای راجرز دیگر به ابلیس فکر نکرد، فقط در آستانه ی ورود به کلیسا از ابلیس پرسید " تو که اگر روی زمین باشی  می میری، پس تا حالا کجا بودی؟ "
ابلیس گفت "روی دوش کشیش قبلی بودم
و با هم وارد کلیسا شدند "

شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۸

ننه خوشحال نشو


هنگام سقوط حکومت پهلوی
شخصی‌ تعریف میکرد که دوان دوان رفتم تو بازار داد زدم شاه رفت! شاه رفت !

و در حالیکه غرق خوشحالی‌ بودم بر زمین سجده کردم. در همان حال پیر زنی‌ نزدیکم آمد و گفت: نمازت تموم شد بیا کارت دارم.
آمدم نزد پیرزن و کنارش نشستم. گفت ننه کی‌ جای شاه میاد؟ با خوشحالی گفتم مادر جان سادات صدر و الهدی ، یک مرد خدا. گفت ننه خوشحال نشو....
گفتم چرا؟ گفت: زمانی‌ که جوان بودم و تازه ازدواج کرده بودم به همراه شوهرم برای زیارت امام رضا اومدم ولی‌ یک لحظه شوهرم را گم کردم، ، از انجایی که دختر روستا بودم و هیچوقت به شهر نیامده بودم دست و پام را گم کردم و نمیدونستم چکار کنم و کارم فقط گریه شده بود، همان لحظه یک سید قد بلند با چفیه سبز از راه رسید و گفت چیه چرا گریه میکنی‌؟ گفتم شوهرم را گم کردم، گفت این که کاری نداره بلند شو ناراحت نباش من شوهرت را پیدا می‌کنم حالا بریم خونه من یه چیزی بخور و نگران نباش منم از فرط خستگی‌ و ترس با سید اولاد پیغمبر راهی‌ منزلش شدم.
وقتی‌ رسیدیم آنجا کسی‌ توی خانه نبود به من گفت برو حمام کن تا زنم بیاد ولی‌ زن نداشت دروغ میگفت تا داخل حمام شدم آمد دنبالم و همانجا منو تجاوز کرد سه روز پشت سر هم در منزل سید بودم و تا توانست از من کام گرفت وقتی‌ سیر شد گفت اگر زبونت باز بشه به جرم تهمت به سید اولاد پیغمبر میدم سرتو ببرن. منم هیچ حرفی‌ به کسی‌ نزدم. بعد از سه روز منو برد حرم امام رضا و توی بلندگو اسم شوهرم را صدا زد، یک لحظه دیدم شوهرم آمد، سید با عصای خیزران شوهرم را کتک زد و گفت بیشرف چطور دست زنت را ول کردی توی این جمعیت نترسیدی اولاد الحرام حرامزاده‌ها اینجا زیادن و زنت هنوز جوان؟ شوهرم هم علاوه بر کتک زدن من، افتاد به کفش سید و بوسه میزد و تشکر میکرد، بعد گفت آقا سید من نذر کردم هرکس زنم را پیدا کند صد ریال به او بدهم، بعد صد ریال به آن سید حرامزده داد و دست منو گرفت و به روستای خودمون برگشتیم.......
حالا ننه جان فهمیدی! این سیدا ، هم تجاوز میکنن
هم کتکمون میزنن و هم پولمون رو میدزدن،
پس زیاد خوشحال نباش که شاه رفت.

بیایید تاریخ ایران را بخوانیم 👇

👑 کانال نـــادر شـــاه 👑