سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۴۰۲

هیچ مطالبه ای به اخذ طلب منجر نمی شود مگر با داشتن قدرت


هیچ مطالبه ای به اخذ طلب منجر نمی شود
 مگر با داشتن قدرت

نشر: گاهنامه مدیر
■هر گونه انتقاد غیر تحلیلی، گلایه، اظهار تاسف، افشاگری، طعن و کنایه، جوک، تکه پرانی به شخصیت های سیاسی، لقب سازی برای آنان، فحاشی، طعن و طنز و.... در انتقاد از سیاست ها و اقدامات دولتها بی فایده، اتلاف عمر و  تشدید احتمال خطاهای بزرگ تر است. نمونه هایش را بسیار شاهد بوده اید.
https://chat.whatsapp.com/J7v10sxckxO1TYaXYK38p7
□کسانی که وقت خود را صرف این امور می کنند باید بدانند که با این کارِ خود، باعث تقویت همه ی آن چیزهایی می شوند که از آن به ستوه آمده اند‌. عجیب است؟ ... اما مطمئن باشید واقعیت دارد.

●در خلقت، هیچ مطالبه ای به اخذ طلب منجر نمی شود، مگر با داشتن قدرت. مباحث فوکو در باب قدرت را بخوانید. اگر فقط بنالید هیچ قدرتی کسب نمی کنید. کاش ضررش به همین محدود می شد. وقتی ملتی در حال کسب قدرت مدنی نیست، روز به روز بر خطرِ تسلط بیگانه بر خود می افزاید.

○امکان ذخیره ی قدرت برای اصلاح زندگی ما، زمانی حاصل می شود که ملت چگونگی کسب قدرت فوکویی را بداند. وقتی قدرت پیدا می کنیم که به حقایق پای‌بند باشیم و به دیگر پای‌بندان حقایق کمک کنیم. 

■مثال ساده: در پارک، زباله های دیگران را از روی چمن جمع کنید و در سطل بریزید. همزمان تشکلی مردمی برای همین کار ساده درست کنید. کم کم خواهید دید نیرویی در کائنات وجود خواهد داشت که نمی گذارد دستی زباله ای را روی چمن بیندازد. 

□در پاسخ به من نگویید کسی رعایت نمی کند. برای این که مفهومی رعایت شود، باید برای آن مفهوم تولید قدرت کرده باشیم.

●عده ای خواهند گفت پس قانون چه کاره است؟ پاسخ این است: بدون کسبِ قدرت مدنی توسط یک ملت، هیچ قانونی ضمانت اجرایی نخواهد داشت.

○زمانی که شما رفتاری را به نفع یک کل مفروض انجام می دهید و همزمان یک فرد یا گروه همفکر را برای به انجام رساندنِ آن اقدام پیدا می کنید، دومینوی کسب قدرتِ مدنی را به کار انداخته اید. اگر نشسته اید و وقتتان را با گلایه، تمسخر، فحاشی، افشاگری، تسلیت، تبریک، اظهار ندامت، جابه جا کردن اخبار بد و... می گذرانید، در همه ی بدبختی ها سهم دارید!

■شما به کسب قدرت مدنی کمکی نمی کنید. پس مشغول کمک غیر مستقیم به کسب قدرت  تمامیت طلبانه هستید.  قدرت تمامیت طلب، همان سرمایه است. سرمایه را نمی شود نصیحت کرد، نمی شود او را کتک زد، نمی توان او را از خدا ترساند. سرمایه را فقط با سرمایه می توان تعدیل کرد. برای تعدیل قدرت ناکارآمد و نابلد و نامهربان، باید قدرت کارآمد مردمی را افزایش داد. 

□از این الفاظ به غلط بوی سیاست را استشمام نکنید. این نوشته به کل غیر سیاسی است. به طور مطلق هر ملتی که راه های کسب قدرت مدنی را نداند، باعث ایجاد فساد در دولت خود خواهد شد. در زندگی روزمره ی خود بگردید. در بهداشت، آموزش، ترافیک، اقتصاد و غیره کنکاش کنید. هر جا که می توانید با یک یا چند نفر از دوستان همدل کاری بکنید، اقدام را شروع کنید. 

●به عنوان نمونه، من یک نفری و بدون یک ریال پاداش و حتی با خرج از جیب مبارک، ترویج چای سالم ایرانی را از خانه و فامیل و دوستان شروع کردم. بعد به مجامع و همکاران و حتی برخی نهادها گسترش دادم.  برندهای چای ایرانی به کمکم آمدند. کسانی صفحه های فروش و ترویج چای ایرانی راه انداختند. به بازدید کارخانه ها و مزارع چای رفتم. گزارشگرانی را برای تهیه ی گزارش از روند تولید چای ایرانی فراخواندم.  جشنواره ای کشوری در این زمینه برگزار کردیم. نیکوکاران هزاران بسته چای ایرانی به اقشار کم درآمد تقدیم کردند و رشد مصرف چای ایرانی همچنان رو به افزایش است. اکنون کشاورز چایکار قدرت دارد که زمینش را به زمین خواران نفروشد زیرا می تواند با آن شکم زن و بچه اش را سیر کند.

○ دوگانه ی ملت و دولت را از ذهن خود پاک کنید.  هر اشتباهی که در کشوری صورت می گیرد، ملت و دولت در آن سهیمند. کسی که پراید می خرد با کسی که تولید می کند، در فاجعه شریک است. 

■به کسب قدرت مدنی فارغ از دسته بندی های سیاسی بیندیشید. 
سیاستمداران بر امواج کسب قدرت مدنی سوار می شوند و اغلب رفیق نیمه راهند. سیاست همین است.  سیاست مداران را فقط با قدرت مدنی می توان تعدیل کرد نه با تهاجم. تهاجم نهایت ضعف یک ملت است. 

□یادتان نرود برای کسب قدرت مدنی همه باید از جیب، وقت و ابتکارمان مایه بگذاریم. راهش این است: درصدی از خرابیِ هر چیز را بدون کمک دولت و فقط با کمک گروه های دوستانه اصلاح کنید.

●اگر گروه دوستانه ی شما فقط برای رفع دلتنگی و عاری از اقدامات عملی و عینی مدنی است، مطمئن باشید این کار بر دلتنگی شما می افزاید. متوجه این دلتنگی فزاینده نشده اید؟ 

○اگر بتوانید یک میلیونیم درصد از یک خرابی را با تولید قدرت مدنی، اصلاح کنید، حرکت رو به جلو را آغاز شده بدانید. بیایید در امتداد شب حرکت نکنیم!
نویسنده: نامشخص
_________
     بازنشر پیام = گسترش دانایی
_________
💠 تلگرام
https://t.me/gahname_modir
👨‍💻 سایت
http://gahnamemodir.ir/
👩‍💻 اینستاگرام
www.instagram.com/gahname_modir

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۴۰۲

ویدیو مصطفی ملکیان: حاکمیت: ترکیبی از نادانی و ناپاکی

 ویدیو سخنان مصطفی ملکیان

حاکمیتی ایدلوژیک:‌ ترکیبی از نادانی و ناپاکی





نقد صریح از عبدالکریم سروش

این جوان ۳۴سال دارد و ۱۰ سال پس از شورش ۵۷ به دنیا آمده ولی ببینید چگونه یکی از بلندگوهای رژیم،  عبد الکریم سروش را به نقد  میکشد،  به راستی ارزش شنیدن دارد

کلیک



ویدیو خواننده زن زندگی آزادی

 «ویدیو بسیار جالب دختر خواننده با تم

 «ما شکست ناپذیریم

دانلود



دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۴۰۲

از آخرین اشعار شهریار



"شهریار"


جای آن دارد که ریزد ، خون ز چشم روزگار 
در عزایِ کشورِ دارا و خاک مازیار ،

میهنِ بَرزین و خاکِ بَرمَک و مُلکِ قُباد 
کشور آذرگُشَسب و سرزمین شهریار 

پایگاه پاکدینان ، مَأمَنِ آزادگان 
سرزمین رستم و جولانگهِ اسفندیار 

مسکن ابن مقفع ، جایگاه بوعلی 
پرورشگاه سنایی ، معرفت را پود و تار 

مَهدِ بو مسلم ، که از شمشیر و از تدبیر او 
در کف عباسیان آمد ، زِمام اختیار 

بیشه‌ی یعقوب لیث ، آن شیر میدانهای جنگ 
آنکه نامش هست تا ، پایان عالم استوار 

زادگاه سربداران ، کز پِیِ کسب شرف 
از وطن کردند اقوام مغول را تار و مار 

یا رب این ایرانِ من ، با آنهمه فَرُّ و شُکوه 
این همای جاودان ، با آنهمه عز و وقار 

اینچنین پر بسته و دلخسته و زار و نژند 
همجنان افسرده و پژمرده و زار و نزار 

ای زبانم لال گردد ، نام فردوسی خفیف 
ای دو چشمم کور افتد ، نام حافظ زِاعتِبار 

شاه مردی رفت و دنبالش درآمد گُندِه دزد 
تاجداری رفت و آمد در پِیَش عمامه دار 

چکمه پوشی رفت و آمد بعد از آن نعلین پوش 
شهسواری رفت و آمد در پیِ او خر سوار 

هر طرف دستار می‌بینی ، رُسَن اندر رُسَن 
هر طرف عمامه‌ها یابی ، قطار اندر قطار 

اِشکَمِ این لاشه خورها ، کِی بُوَد سیری پذیر 
کِی بُوَد در کار این دَستار بندان بند و بار 

در لباس دین ، ولی این عده ی دنیا پرست 
در پیِ تاراج ملت ، بدتر از قوم تتار 

بهر تقسیم غنائم ، با هم اندر کِشمَکِش 
بهرِ توزیع مَناصِب ، با هم اندر گیر و دار 

نغمه ی وا محنتا ، گردیده از هر سو بلند 
بانگِ واویلا به گوش آید ، ز هر شهر و دیار 

تیر بارانهای دائم ، بر خلاف حُکم شرع 
کُشت و کُشتارِ مداوم ، عَکسِ اَمرِ کردگار 

ابلهی بر ملک خوزستان ، زَنَد دیوانه وش 
احمقی در خاک کردستان ، کُشَد دیوانه وار 

اینهمه آدمکشی ، با نام اسلام ، ای دریغ 
اینهمه غارتگری ، با نام اسلام ، ای هوار 

نیستند ایرانی اینها ، از عرب هم بدترند 
چون عرب را باشد از فرهنگ ایران افتخار 

دوستی هاشان بود با خصم ایرانی عیان 
دشمنی هاشان بود با خلق ایران آشکار 

فَرِّ یزدانی خِرد ، بر فرقشان مانند پُتک 
پرچم ایران رود در چشمشان مانند خار 

گشته بوعمار و بوهانی و صدها گَند بو 
جانشین بویه و سیبویه و آل زیار 

ارزش ریش این زمان در دیده بیرون از حساب 
قیمت پشم این زمان در دیده بیرون از شمار 

بینم آن روزی ، که آید نوبت مُلا کُشی 
میکند آخوند بی نعلین ، از هر سو فرار 

ابلهان را محفل است ، این یا بود دارالشیوخ 
خبرگان را مجلس است ، این یا بود بیت الحمار 

کسب قدرت میکنند ، اما برای نَفس خویش 
وضع قانون میکنند ، اما برای انحصار 

کی وطن در چنگ این خودکامگان یابد سکون ؟
کی وطن در دست این نابخردان گیرد قرار ؟

ای که هستی در دیار ما ، حقیقت را ستون 
ای که هستی تو در این کشور ، شریعت را مدار 

ملت ایرانِ ما ، چون گوش بر فرمانِ توست 
خلق آذربایجان ، چون باشدت فرمانگزار 

مرد سیستانی ما ، چون تابع فرمان توست
قوم گیل باشد مطیع تو بلوچستان و لا

دشمنان خلق ایران را ز دور هم بران،
دوستانِ ملک ایران را به گِرد هم بیار 

نیست باکی گر که جانم را بگیرند این خسان 
نیست پروا گر شود ، این پیکرم بالای دار 

زانکه من جز نام ایرانی نمیآرم به لب 
زانکه من جز بهر ایرانی نمیگویم شعار ...ا 

دوشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۴۰۲

😳‌پسر آخوندی که می خواست مهندس شود.

😳‌پسر آخوندی که می خواست مهندس شود


پسر آخوند می خواست مهندس بشه

ولی آخوند سخت مخالف بود 

و مایل بود که فرزندش راه او و اجدادش رو ادامه بدهد

اصرار پدر و انکار پسر تا اینکه

آخوندی فواید عینی و عملی آخوندی را به پسر گفت بشنوید


پدر: پسرجان  کار مال الاغه

من هشتاد سالمه و 

عرق پیشانی نمیدانم چیه


پسرجان سربازی نمیری

مالیات نمیدی

دانشگاه شهریه میدی ولی

حوزه شهریه میگیری


جنگ بشه

سیل بیاد

خشکسالی بیاد

برای ما فرقی نمیکنه


مردم خمس میدن

زکات میدن

نذر میکنن

صدقه میدن و همش کجا میره؟

توی شکم نازنین بابات و شرکاء


گوشت بشه کیلویی پانصدهزارتومان

برای ما چه فرقی میکنه؟

خرج خونه‌ی ما با امام زمانه


هر چه که لازم باشه ما از پول خمس برمیداریم و هزینه مون باید تأمین باشه


مردم به ما احتیاج دارند؛

برای عروسی

برای عزا

برای عاشورا برای تاسوعا

برای وفات

برای زیارت ما را می برند


خونه برامون میخرن

آبرو و احترام داریم


تو هم که اهل صفایی

میدانی چقدر زن صیغه ای و غیره میتونی داشته باشی؟


تو خونه

اندرونی و بیرونی داریم

زنامون تو اندرونی اند

و با ما که آقاییم

نمیتونند یک به دو بکنند

زیرا ما

زود زن دوم میگیریم

حرفی هم بزنند

آنها را طلاق میدیم

تا آقا را اذیت نکنند


پسر: آخه پدر جان،

الان عصر اینترنت و اطلاعات‌ هست،

و بالاخره مردم از خودشون میپرسند،

این آخوندها چه نفعی دارن؟


پدر: فکر میکردم زرنگ تر از اینها باشی، پسرجان.

یه سر برو چاه جمکران! 

تا ببینی فایده های آخوند شدن را.


پسرجان گوش بگیر،

فقط و فقط یک چیز رو یادت باشه،

اگه عاقل شدی،

و به حوزه رفتی،

تمام اون چیزهائی که

توی حوزه یاد میگیری،

فقط و فقط ابزار کار هستن،

یک‌ وقت نکنه باورت بشه که...!


پسر: که چی؟ ها؟!


پدر: تو دیدی آخوند،

برا امام حسین گریه کنه؟

[مگر برا فیلم بازی کردن]

تو دیدی آخوندی بره مشهد و خودش رو به ضریح طناب کنه و شفا بخواد؟

تو دیدی آخوندی بره چاه جمکران؟

تو دیدی آخوندی صدقه بده؟


خلاصه کلام پسر جان،

همش داستان بافی هست و بس

اگر کسی هم فهمید قضیه چیه

رو منبر میگی طرف مرتده و کارش تمومه


امروز هم که حکومت مال خودمونه

و کسی نمیتونه بگه

بالای چشمت ابروه.


دو کلمه که تو حوزه خواندی

میری قاضی میشی

امام جمعه میشی

رئیس جمهور و نماینده میشی

و دیگه هم از آخور میخوری

و هم از توبره


جنگ هم بشه

تو فقط برو منبر و از فیض شهادت بگو و از بهشت


خودت که نمیخوای بری جنگ و بجنگی

فقط دیگران را تشویق کن برن جنگ

ثوابش به تو هم میرسه


مگه هشت سال جنگ داشتیم 

چندتا آخوند کله گنده شهید شدند؟!!ا


پسرم کدوم آخوند مسئول تا حالا دیدی شهید بشه؟

تازه آقازاده های اونا هم میروند خارج درس میخونند

با پول دولت

و برمیگردن مدیر و رئیس میشن


وقتی هم بمیریم

مستقیم میریم بهشت 

و حوریان در انتظارمونند


تازه ببین همین مردم در عصر اینترنت

چطور در عاشورا تاسوعا

خودشونو برای داستانهای ما

جر میدن

و به سر و صورت خودشون میزنند


پس فکر نکن که در ۵۰ یا ۱۰۰ سال آینده این مردم خواهند فهمید همش داستان بوده!!!ا


خلاصه پسره فهمید که

پدر بد و بیراه نمیگه


روز بعد پسر روانه حوزه شد

و ما همواره؛

خمس میدیم

زکات میدیم

شفاعت می خواهیم

صدقه میدیم

نذری میدیم در عاشورا و تاسوعا براشون سنگ تمام میذاریم و

دست آقا را هم میبوسیم

و آقا هم کلی حال میکنه


اینو میگن زندگی شرافتمندانه آخوندی!!!ا

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۴۰۲

ده ویژگی اصلی روحانیت

👇🔺 ده ویژگی اصلی روحانیت

✍️ عبدالرضا داوری

یک:‌ خود و کلام و فکر خود را مقدس میدانند و غیر قابل نقد

دو: به جای دعوت به تفکر، مردم را به تقلید و تبعیت از «خود» دعوت میکنند

 سه: مردم را ناتوان از فهم حقیقت و ارتباط با خدا و نیازمند به واسطه ای که خودشان باشند، میدانند و خود را واسطه فهم حقیقت.

چهار: خود را صالحترین قوم برای تسلط بر منابع ثروت و قدرت میداند و همواره به دنبال حکمرانی برای اجرای احکام الهی است.

پنج: مهمترین ابزارشان برای حذف مخالفان، سلاح تکفیر است

شش: به کسوتی متفاوت از کسوت عموم مردم ظاهر میشوند و حتی برای لباسشان، که اسباب معیشت شان است نیز قداست قائلند

هفت: هزینه تحصیل دینی و هزینه زندگی پس از تحصیلشان را دیگران میپردازند

هشت: اقتضاء معیشت و سروری شان این است که جامعه را همواره در حزن و ماتم نگاه دارند

نه: توانایی کافی برای حلال کردن هر حرامی و حرام کردن هر حلالی را دارند

ده: در قدرت، خود را مبرا از هر فساد و ظلمی معرفی می‌کنند

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۴۰۲

گوشه ای از مصاحبه مرتضی مطهری در باره قبور ائمه امامزادگان

 



گوشه‌ای از مصاحبه آیت الله مرحوم مرتضی مطهری در اوایل سال 1358 در رابطه قبور ائمه امامزادگان

 

* مکان های  مقدس به هیچ وجه از جان آدمیان مقدس تر نیستند. اولا که سابقه‌ای در اسلام ندارند، ثانیا ما هیچ دلیل عقلی و نقلی معتبری نداریم که این خفتگان در زیر خاک، خواه امام باشند، خواه خواهر امام  ،  خواه برادر امام،  صدای زائران را می‌شنوند و به آنها پاسخ می‌دهند و یا اساسا قدرت برآوردن  حاجات  آنها را دارند

 

آنان در زمان حیات خود برای درمان دردهاشان  به طبّ زمانه و طبیبان دوران مراجعه می‌کردند  

 

اینان  که امروزه این‌همه از طبّ‌الرضا  و طبّ‌الصادق  دم می‌زنند  نمی‌دانند که این همان طبی بود که امامان بدان عمل می‌کردند و به‌ هبچ وجه جنبه الهی و آسمانی نداشت؟ کجا در حکایات و روایات شرعی آمده است که مردم بر در خانه پیامبر یا امامان صف می‌کشیدند تا  امراضشان  را شفا دهند؟ ابن خلدون  می‌گوید پیامبر هنگام بیماری به طبیبان راه‌نشین  حجاز مراجعه می‌کرد و از آنان داروهای گیاهی  می‌گرفت.  

 

وقتی امام علی را ضربت زدند جرّاحی  یهودی را بر بالینش آوردند تا او را علاج کند. نه علی  نه حسن و نه حسین هیچکدام دست به معجزه نبردند بلکه شفای علی را از یک یهودی خواستند. 

 

گفته‌اند که هیچ مغازه‌داری به‌ اختیار دکان خود را تعطیل نمی‌کند. مداحان و روحانیان مداح‌صفت هم چنین‌اند.  امروز قم بدست مداح‌ها  افتاده است. 

 

من مشکلی ندارم با اینکه آدمیان به بزرگان خود احترام بگذارند،  حتی به قبر های  آنها احترام بگذارند.  اما قصه‌ی حرمت نهادن و ستایش کردن چیزی است و قصه‌ی حاجت خواستن و شفا خواستن چیز دیگری است. 

 

اینها را از یکدیگر باید جدا کرد. دیری‌ست  که در تاریخ اسلام قصه‌ی رفتن به  مزار‌ها  اهمیت و قداست  پیدا کرده، این زیارتگاه ها سرقفلی‌هایی  پیدا کرده و گردانندگانی  هم دارد که کرامات و معجزات  جعلی  بسیاری نقل می‌کنند و در میان مردم  پخش می کنند  و از این طریق دل  مردم  را می‌ربایند و در هنگام ناامیدی‌ها و دشواری‌ها به آنان‌ تلقین می‌کنند که روا شدن حاجتشان و برطرف شدن بلایا را از این  زیارتگاه ها  طلب کنند در صورتی‌که هیچ حجت عقلی و نقلی معتبری بر درستی  این رفتارها نداریم.وحتی بعضی فکر می کنند اگر در حرم ومکان خاصی مثل امامزادگان به خاک سپرده شوند   در امن وامان خواهند بود وبواسطه  فلان امام  وامام زاده به بهشت خواهند رفت واین درحالیست  که خداوند می فرماید:  وَلا وتَزرَُ وازِرَتَهً وِزرَ اُخری یعنی هیچ کس بار گناه کسی را بر دوش نمی کشد*

 

حالا هی برویم  وازامامزاده ها  تقاضای معالجه دردهای خودمان را بکنیم وخدا را رها کنیم  وآنقدر در این جهل  و خودفریبی بمانیم  که نتوانیم  واقعیت ها را  ببینیم

 *تا بحال هیچ حجت الاسلامی وآیت الهی و هیچ آخوندی  برای شفا به هیچ امامزاده ای  پناه نبرده.

اکنون بهتر میشود فهمید مرتضی مطهری چرا شهید  شد🤫🖤

دکتر ایمان سلیمانی: عادت اسطوره کردن در میان ایرانیان

 

دکتر ایمان سلیمانی امیری متولد آمل مازندران

 ،مطلع ترین شخص در امور دینی، که آخوندها از مباحثه با او فرار میکنند 

ایشان سوسک کننده اخوند ها لقب گرفته

کلیک کنید



داستان کوتاهی از یادداشت های محمد علی فروغی


محمّد علی فروغی

وقتی تاجری پسرش ناخوش شد همه قسم نذر برای شفای او کرد مثمر نشد. از جمله نذر کرد که صد تومان به ظالم ترین مردم بدهد. اتفاقاً پسر شفا یافت و تاجر خواست نذر خود را ادا کند. با دوستان خود مشورت کرد که ظالم ترین مردم کیست بعد از فکر‌ها گفتند کدخدای محله چون مرد جابری است باید ظالم ترین مردم باشد حاجی این را پسندید و صد تومان را برداشته نزد کدخدا رفت و اظهار مطلب نمود. کدخدا گفت راست است که من مرد ظالمی هستم ولی مطیع کلانترم و او از من سختگیرتر و ظالم تراست، به او باید برسد تاجر نزد کلانتر رفت او محول به حاکم کرد  و قس علی هذا تا به شاه رسید. شاه گفت من خیلی سختگیر  هستم ولی فرّاش شریعتم.  باید این نذر به ملّا برسد. تاجر نزد ملّا رفت اظهار مطلب نمود. جناب ملا تغیّر کرد که این چه تکلیفی است به من می‌کنی؟ تاجر ترسید خواست برگردد. ملا صدا کرد که بیا مومن! چون تو آدم خوبی هستی و نذری کرده‌ای و باید وفا کنی من کاری می‌کنم که هم نذر تو ادا شود و هم صورت شرعی داشته باشد.

فصل زمستان بود مقداری برف در خانه بود گفت ما اسم این کار را معامله می‌گذاریم.

من این برف‌ها را به تو می‌فروشم و صد تومان را به عنوان قیمت آنها از تو می‌گیرم. 

تاجر راضی شد و صیغه خواندند. تاجر پول داد و خواست برود آقای ملا گفت خوب حالا این برفها مِلک شماست، باید ببرید.

تاجر هرچه خواست طفره برود ملا گفت: خیر من مال شما را در خانه نگاه نمی‌دارم.

تاجر آخر ش گفت جهنّم، مبلغی هم می‌دهیم این برف ها را هم ببرند. 

چنین کرد و رفت مدتی گذشت و تابستان شد. روزی ملا تاجر  را احضار کرد گفت در معامله‌ای که من با شما کردم ادعای غبن دارم. برف‌های من بیشتر از صد تومن می‌ارزید فسخ کردم. برف‌های مرا پس داده پول خود را بگیر. هرچه تاجر التماس کرد نپذیرفت. آخر صد تومان دیگر هم تقدیم کرد و ملا را‌ راضی نمود. تاجر در حضور ملا سجده شکر کرد و گفت از آن شکر می‌کنم که نذر من به محل واقعی یعنی به ظالمترین مردم رسیده است.

یادداشت‌های روزانه محمّد علی فروغی، به کوشش ایرج افشار، نشر علم

پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۴۰۲

متنفرم از ریش تو که ریشه ام را سوزاند




متنفرم
متنفرم از چادر سیاه تو که عریان کرد زندگی ام را
از ریش تو که ریشه ام را سوزاند
از دین تو که دنیایم را نابود کرد
از بهشت تو که برای جهنم من هیزم جمع کرد
از ایمان تو که کفر من را به نجاست سگ تشبیه کرد
از روزه تو که سیر میکند، بندگی ات را
از نماز تو که ستون دینی است که به گردنم داری
از واجبات تو که حرام است برای من
از مستحبات تو که کراهت دارم از انجامشان
از مقدساتت که تجلَی تجحر توست
از مذهب تو که تفرقه انداز ماهریست میان من و همسایه
از کتاب مقدس تو که با دست چپ بر آن قسم میخوری
از عزاداریت که یلدای من را کوتاه میکند
از رگ کلفت غیرتت که آزادی ام را زندانی میکند
از هوس حریص تو که عشق من را سنگ سار میکند
و از خدایت که گوشه ای دنج لم داده، تخمه میشکند
و بارها و مبارها تکرار این سریال ناتمام را نگاه میکند ...ا



رضا شاه و سطح فکرش در شان و مقام استاد و معلم

دکتر مصباح زاده و همسرش

مقام معلم

نقل از دکتر مصطفی مصباح زاده، هنگامی که با دکترای حقوق با درجه ستوان سومی در ارتش خدمت می‌کرد


..........

خبردار ایستاده بودم.   
سرلشگر شقاقی گفت تو حقوق خواندی؟

گفتم بله. 

گفت دکتر در حقوق هستی؟

گفتم بله. 

گفت اعلیحضرت دستور دادند یک کلاس عالی قضائی  در دانشکده افسری جهت افسران ارشد و امرای ارتش گذاشته شود و ما فکر کردیم تو بروی در این کلاس درس بدهی.

گفتم هر طور امر بفرمائید تیمسار. 

یک هفته‌ای گذشت و دو مرتبه مرا خواست. گفت انتخاب شما مشکلی برای ما ایجاد کرده و آن مشکل اینست که شما ستوان سوم هستی و باید بروی برای افسران ارشد از سرهنگ تا سرتیپ و سرلشگر درس بدهی، سابقه ندارد یک ستوان سومی برود برای سرلشگری درس بدهد، در نتیجه معلوم نیست در زمان ورود به کلاس  شما باید به این افسران ارشد سلام بدهید یا آنها باید به شما سلام بدهند.

گفتم هر طور که امر بفرمائید تیمسار. 

دانشکده افسری نتوانست تصمیم بگیرد، پرونده را فرستادند به وزارت جنگ. 
یک روز، سرلشگر نخجوان که وزیر جنگ بود مرا خواست و تا وارد اطاق شدم گفت تو با این هیکلت می‌خواهی بروی به افسران ارشد درس بدهی؟

گفتم هر طور بفرمائید تیمسار.

گفت خوب سلام بهشان بده.

گفتم هیچ اشکالی ندارد. هر طور که امر بفرمائید تیمسار.

گفت نه، باید این پرونده را بفرستم به ستاد ارتش.


از وزارت جنگ فرستادند به ستاد ارتش. 

سرلشکر ضرغامی رئیس ستاد ارتش بود.
مرا احضار کرد. مردی بود خیلی متدین. که به همین دلیل ریش داشت و خیلی منظم،.
رفتم خدمت ایشان و به حالت خبردار ایستادم. 

نگاهی به سرتاپای من کرد و گفت شما برای دانشکده افسری، برای وزارت جنگ و برای ستاد ارتش، زحمت ایجاد کردید. 
کس دیگری غیر از تو نبود که انتخاب کنند که حالا همه گیرکنیم و ندانیم که چه بکنیم؟

او هم گفت خوب برو سر کلاس و سلام بده به افسران ارشد.

گفتم امر امر تیمسار است اطاعت. 

بعد یک مرتبه دیدم پشت میزی که نشسته بود سرش را انداخت پائین، یک دو دقیقه‌ای هیچی نگفت. 
بعد گفت «نه، ما این را گزارش و شرف عرضی تهیه می‌کنیم، هر طور که اعلیحضرت امر فرمودند آن طور عمل می‌کنیم، چون سابقه ندارد یک همچین چیزی». 

من را مرخص کرد. رفتیم و یک هفته، ده روز بعدش مرا خواست. این دفعه که رفتم توی اطاقش دیدم وضع عوض شده است.
از پشت میز بلند شد و آمد با من دست داد. خیلی به من احترام کرد و گفت امر اعلیحضرت را به شما ابلاغ می‌کنم. بعد از پشت میزش بیرون آمد به حال خبردار، من هم همین طور به حال خبردار ایستادم. 
گزارش را از اول که دانشکده افسری گزارش کرده بود تا پایانی که به عرض رسیده بود یکی بعد از دیگری همه اینها را خواند، بعد به آنجا رسید که حالا اعلیحضرت رضا شاه چه دستور دادند.

رضا شاه دستور داده بود و جمله‌ای که رضا شاه گفته بود این طور بود مقام استاد و معلم خیلی بالاتر از مقام تمامی افراد جامعه است بروید «به این ستوان ۳ احترام استادی شود». 

بنابراین باید افسران ارشد در کلاس به من سلام می‌دادند و پایه این کار از اینجا در ارتش ایران گذاشته شد، یعنی قبل از من هیچ سابقه‌ای نبود که اگر یک کسی با یک درجه پائین‌تری می‌خواست درس بدهد چه باید می‌کردند. من اولین افسری بودم که در باره من تصمیم گرفته شد و تا انقلاب هم دیگر این رویه ادامه داشت. 

من وقتی می‌رفتم سر کلاس، یک سرتیپ دادوری بود که رئیس امور مالی ارتش بود، او ارشد کلاس بود، من وقتی که وارد کلاس می‌شدم می‌گفت برپا، خبردار! تمام افسران ارشد همه به حال خبردار می‌ایستادند. منِ ستوان ۳ می‌رفتم پشت میزم، شمشیرم را باز می‌کردم می‌گذاشتم روی میز. بعد هم با خونسردی تمام می‌گفتم آزاد. 
بعد هم آنها می‌نشستند و درس را گوش می‌کردند. بعد که می‌خواستم از کلاس بیرون بیایم باز همین برنامه اجرا می‌شد. او بلند می‌شد برپا خبردار می‌گفت و من یک آزاد می‌گفتم و از کلاس می‌آمدم بیرون. 

حتی وقتی که از کلاس می‌آمدم بیرون بعضی از این افسران اشکال و سوالی داشتند. می‌آمدند در محوطه دانشکده، وقتی که از من سوال می‌کردند دستشان را بالا می بردند جهت احترام نظامی ، آن وقت سایر دانشجوهای دانشکده افسری که ناظر من و در حال درس ‌خواندن در دانشکده بودند فکر میکردند من از خانواده سلطنتی هستم،  که این امرای ارتش به من سلام می‌دهند؟ 
ولی خوب، من رعایت ادب را می‌کردم و تا آنها دستشان را جهت احترام به مقام والای استاد و معلم بالا می بردند من ضمن احترام  دستشان را  پائین می آوردم و همین طوری با هم صحبت و رفع اشکال می گردید. 


"نقل از مصاحبه دکتر غلامرضا افخمی با دکتر مصباح زاده، تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران....
  « دوستان بزرگوار خواهشمندم یک بار دیگر این دلنوشته رو بخونید و قدری در مقام والای استاد و معلم اندیشه کنید» 
«بخصوص در مورد رضا شاه و سطح فکر ایشان در شان و مقام استاد و معلم»

دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۴۰۱

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۴۰۱

ویدیو مصاحبه زیبا کلام: چرا انقلاب کردیم

 




 قسمتی از ویدیو مصاحبه زیبا کلام 

چرا انقلاب کردیم

اسفند ۱۴۰۱

روی تصویر کلیک کنید



دوشنبه، اسفند ۱۵، ۱۴۰۱

نطق خمینی: مسلسل به دست جوانان بدهید


ویدیو

شادی های قبل انقلاب ۵۷ که منتهی شد به نطق خمینی که گفت
 مسلسل به دست جوانان 
بدهید

روی قلب سیاه کلیک کنید


صحنه های دلخراش با همین صدای
لعنت الله در بک گراند

کلیک روی عکس






سه‌شنبه، بهمن ۰۴، ۱۴۰۱

توهین به حضرت فاطمه و شکایت به اینترپل



 توهین به حضرت فاطمه و شکایت به اینترپل


هادی خرسندی - ویژه خبرنامه گویا


افشای مکاتبات با پلیس بین الملل (اینترپل)
«فرهاد ظریف ملی پوش سابق والیبال با انتشار یک استوری به مقدسات (حضرت فاطمه) توهین کرده و همین امر باعث شد دادستان تهران علیه وی دستور تعقیب قضایی صادر و حکم جلب وی را برای ضابط ارسال کند.»
دادستان تهران گفت: «نظر به اینکه ظریف در ایران اقامت ندارد، دستور قضایی صادر شده برای مراجع ذیربط ارسال شد تا در فرصت مقتضی نسبت به اعمال آن اقدام لازم صورت گیرد.»
از دادستانی تهران به مرجع ذیربط - پلیس بین الملل:
-با سلام و دعا به پیوست عکس یک متهم مهدورالدم را ارسال و تقاضا داریم اینترپل هرچه زودتر او را پیدا کرده و بفرستد ما اعدامش کنیم.
جواب:
از بخش آهنگ های درخواستی اینترپل! به دادستان تهران:
چنانکه میدانید روال ما این است که مادام که ادله کافی از سوی شاکی ارائه نشود، ما کسی را دستگیر نمیکنیم.
از دادستان تهران:
دولت ما روز تولد حضرت فاطمه را به عنوان «روز مادر» انتخاب کرده، اما این جوان رد کرده و به آن حضرت توهین کرده. به پیوست عکس صفحه اینستاگرام این شخص را میفرستیم که نوشته «تولد زنی که در ۹ سالگی ازدواج کرده و بچه دار شده روز اعتراض به کودک همسری هست نه روز مادر.»
جواب:
مدارک ازدواجش را بفرستید تا هرچه زودتر دستگیرش کنیم!
از دادستان تهران:
انگار سوتفاهم شده. ما میخواهیم جوان توهین کننده را بگیرید.
جواب:
برای ما دستگیری شخصی که با دختر ۹ ساله ازدواج کرده، الویت دارد.
از دادستان تهران:
فضولی در کار حضرت علی علیه السلام بشما نیامده. ما فرهاد ظریف را از شما میخواهیم.
جواب:
ما با کسی که کودک همسری کرده کار داریم.
از دادستان تهران:
شما لطف کنید همان جوان را که به حضرت فاطمه اهانت کرده دستگیر کنید.
جواب:
چرا شخصی که به او توهین شده خودش شکایت نمیکند؟
از دادستان تهران:
ایشان در جوانی فوت شده.
جواب:
معلوم است. دختربچه ای که در ۹ سالگی ازدواج کند زود هم جوانمرگ میشود.
از دادستان تهران:
به شما چه ارتباطی دارد این موضوع؟
جواب:
ما باید تحقیقات کافی بکنیم. یک قتل اتفاق افتاده. شوهر او الان کجاست؟
از دادستان تهران:
-فراموش کنید اصلاً. تقاضا را پس میگیریم.
جواب:
-نمیشود. پرونده ثبت دفتر شده. ما موظفیم قضیه را پیگیری کنیم. آدرس این مسترعلی را به ما بدهید.
از دادستان تهران:
-مسترعلی کجا بود؟ بگو علی شیر مردان، پهلوان پهلوانان. مسترعلی چیه احمق؟ شما که از ادیان و مذاهب اطلاع ندارید بیخود توی پلیس بین الملل استخدام شدید.
جواب:
-ربطی به دین و مذهب ندارد. اینجا حقوق بشر و اولاد بشر مطرح است. ما باید جلوی این جنایت ها را بگیریم. البته مقصر اصلی پدر بیرحم آن دختربچه است که طفلک را داده دست آن پهلوان پهلوانان. اسم و آدرس پدر دختر را بما بدهید لطفاً!
از دادستان تهران:
-یا امام زمان. نخواستیم آقا. نخواستیم. غلط کردم. پرونده مختومه. اللهم صل علی محمد و آل محمد.

سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۴۰۱

خداحافظ فرمانده!ا ابراهیم نبوی

 

https://www.zeitoons.com/105119?fbclid=IwAR1YMubz5aVZfQOScFhsIpW6pwISzH_9xcCMIURj7r28J9dBXzNZworpfHU
 
خداحافظ فرمانده!ا

ابراهیم نبوی 

خواستم مودبانه چیزی بنویسم، اما خشمی انبوه که در دل من و میلیون‌ها نفر از مردم این سرزمین است، جایی برای ملاحظه نمی‌گذارد. و اصولا ملاحظه برای چه؟ برای کسی که بر سریر قدرت اصول اولیه انسانی را زیر پا گذاشته و حتی به منافع کوتاه مدت خودش هم فکر نمی‌کند، ملاحظه چه معنی دارد؟

آقای فرمانده!
وقتی ماجرای مسخره سلام فرمانده را آغاز کردید، مردم به یاد حکایت گشتاپو و حمله سربازان آلمان نازی به مردم افتادند. مردم که می‌گویم شامل همه آنانی بود که مثل فرمانده فکر نمی‌کردند و مثل فرمانده زندگی نمی‌کردند. با آن سرود و با آن شیوه نگاه کردن به مردم شما جنگی را آغاز کردید که فقط دشمنان‌تان در آن برنده ‌اند و امروز مهم‌ترین دشمن شما اکثریت مطلق مردم ایران است. مرگ مهسا امینی، دخترک نازنین جوان ۲۲ ساله که جز زن بودن و زیبایی جرم دیگری نداشت، آغاز یک خداحافظی برای توست. خودت خواستی و خودت پاسخ سخت این بی‌رحمی و بی‌شرمی را خواهی گرفت. این جنایت دیگر آن جنایاتی نیست که مردم به صلاحدید خودشان یا از ترس سرکوب و برخورد بیرحمانه از آن بگذرند. این خون همان باد هولناکی است که کاشتید و جز طوفان چیزی را درو نخواهید کرد.

آقای فرمانده!
چه کسی باید به شما بگوید که زنان این کشور، که به روایت آمار خودتان بیش از ۹۰ درصد زنان کشور هستند، نمی‌خواهند آنچنان که شما دوست دارید لباس بپوشند و زندگی کنند؟ چه کسی باید به شما بگوید که حتی آن خانواده آن سرداران و سربازانی که زمانی به بودن در کنار شما افتخار دارند و به مسلمانی خودشان فخر می‌کردند، حالا دیگر از ایستادن کنار شما و این مسلمانی که شما دارید بیزارند؟ چه کسی باید به شما بگوید که مردم دوست ندارند مثل شما باشند؟ نه اینکه شما یک گونه انسانی متفاوت هستید، به‌خاطر اینکه آن شیوه که شما برای زیستن برگزیدید با زندگی انسانی تعارض دارد. مردم باید چقدر به شما و فرزندان شما و پیروان شما در خیابان‌های تمام کشور فحش بدهند و علیه شما فریاد بزنند تا گوش شما بشنود که شما را نمی‌خواهند؟ شما معتقدید حجاب زیبایی درون زن است، قبول، اما مردم نمی‌خواهند به این شیوه که شما می‌خواهید زیبایی درون داشته باشند و لباس بپوشند و زندگی کنند. اصلا مردم دوست دارند زشتی درونی داشته باشند و به جهنم بروند، به شما چه ربطی دارد؟ شما معتقدید که اسلام‌تان دین رحمت است، سپاس و تشکر فراوان داریم، اما بسیاری از مردم با چشمان خویش اسلام شما را هر روز در مشت‌های فرود آمده بر سر دختران این مرز و بودم، در باتوم و شوکر، در بازداشت و زندان، در آن گاو گند چاله دهان‌های گشوده حامیان شما می‌بینند و از آن بیزارند.

آقای فرمانده!
فکر کردید اگر پانصد تا بچه دبستانی را به صف کردید و برایتان سرود سلام فرمانده خواندند و فلان زن معلوم الحال با چشمانی که دروغ و ریا از آن می‌ریزد مشت طرفداری از شما را به سینه کوبید این یعنی مردم از ترس گشتاپوی شیعی شما، چنانکه می‌خواهید زندگی خواهند کرد؟ فکر نکردید که وقتی در استادیوم ده تا بچه نوجوان که با هزینه‌های میلیاردی در موسسات مغزشویی و مزخرف گویی تربیت می‌شوند سرود سلام فرمانده خواندند مردم معمولی کشور آنها را هو می‌کنند؟ آلمان نازی برای همان هایل هیتلر یا همان سلام فرمانده یک ارتش و نیروی سرکوب عظیم را به کار گرفت و میلیونها نفر را سوزاند تا قدرتی مستقر شد و آخر چه شد؟ جز اینکه آقای هیتلر و همسرش با شلیک گلوله به مغز خودشان به حیات آن مغز معیوب و ناقص خاتمه دادند. و آنها که در آلمانی هیتلری سلام فرمانده می‌خواندند پس از سقوط هیتلر چه شدند؟ آیا جز این بود که هزاران نفر آنان برای اعلام همبستگی با رهبر معظم‌شان با شلیک گلوله به مغزشان به زندگی خود خاتمه دادند؟ آنان وفاداران بودند و خودشان را کشتند تا مردم در مرگ آنان آزادی خودشان را جشن بگیرند. علت خودکشی آنان این بود که آن مغزهای ناتوان نمی‌خواستند درک کنند که نمی‌توان با توپ و تانک و مسلسل یک شیوه اندیشیدن یا یک شیوه زیستن را به همه جهانیان و تمام مردم یک سرزمین تحمیل کرد؟ می‌فهمی؟ گفته‌اند که به‌خاطر انسداد روده در بیمارستان بودی، آیا منظورشان انسداد مغز شما بوده است؟ آیا فهم اینکه یک ملت نمی‌خواهند شبیه شما فکر کنند و زندگی کنند اینقدر سخت است؟

آقای فرمانده!
این بساط عفن و جهنمی به زور به بهشت بردن مردم را جمع کنید. این گشت ارشاد و قانون حجاب اجباری را جمع کنید. این زور گفتن و دروغ گفتن و مغزشویی و فساد حکومتی و ریای ملی را جمع کنید. شما تمام آن چیزی را که با آموزه‌های بزرگان تفکرتان از شریعتی و مطهری و بقیه هنوز برای برخی محترم و مقدس بود، به خاطرات عفن و کثافتی تبدیل کردید که هیچکس حتی دوست ندارد به یاد بیاورد. فراموش نکنید که تا فرصت دارید هنوز جاهایی در دنیا وجود دارد که می‌توانید بروید و بدون سروصدا در آن به حیات نکبت و ننگین خودتان ادامه بدهید، ولی اگر بخواهید مثل صدام حسین یا معمرالقذافی لجاجت کنید، همین مردم خشمگین شما را از قعر چاه مخفی‌گاه و زیر پلی که پنهان شدید در می‌آورند و مثل […] می‌کشند. این خشم حاصل رفتار شماست، حاصل دروغ شماست، حاصل زورگویی‌های شماست.

آقای فرمانده!
به‌خاطر لجاجت و هیستری بیگانه‌ستیزی شما ۱۰۰ هزار نفر از مردم در اثر بیماری کرونا کشته شدند. شما متهم مستقیم مرگ آنها هستید. به‌خاطر لجاجت و بیگانه‌ستیزی شما همین امروز مردم ایران گرفتار یک سیستم علیل و ناقص و ناتوان حکومتی هستند که تنها دلیل وجود آن اعتماد شخص شما به یک موجود ناتوان به اسم رئیس جمهور است که بلد نیست دو تا جمله معمولی را درست ادا کند. به‌خاطر حماقت‌های سیاسی و بی‌اعتمادی ناشی از پارانویای شما مردم ایران در فاصله پنج سال ارزش پول‌شان به یک دهم رسیده است. حضور شما مانند یک بلای آسمانی دریاچه‌ها و رودخانه‌های کشور را خشک کرده و محیط زیست مردم که هیچ، فضای حیاتی حیوانات و گیاهان را هم از میان برده. به‌خاطر اینکه ایران با جهان رابطه نداشته باشد و در صلح و همزیستی نباشد، ایران را به چین و روسیه و فاسدترین کشورهای جهان وابسته کردید. به‌خاطر اینکه دچار مالیخولیای ضد اسرائیلی هستید، کاری کردید که در همین یک سال گذشته بهترین ورزشکاران کشور به کشورهای دیگر جهان پناهنده شدند فقط بخاطر اینکه مثل انسان زندگی و ورزش کنند. شما مسئول تمام گریه‌هایی هستید که مردمی که از وطن‌شان محروم شدند بخاطر عشق به میهن کرده‌اند، شما مسئول تمام مشت‌ها و لگدها و توهین‌ها و تحقیرهایی هستید که هر روز هزاران زن ایرانی تحمل می‌کنند. شما مسئول سرافکندگی تمام پدرانی هستید که برای برآوردن کوچک‌ترین مایحتاج زندگی خانواده جلوی فرزند و همسرشان سرافکنده شده‌اند. شما مسئول فساد اخلاقی هستید که در مدت بیست سال گذشته در کشور ریشه دوانده و بسیاری از دختران و زنان را به تن‌فروشی و بسیاری از پدران و پسران را به سوی تشکیل باندهای فساد و زورگیری و انواع آسیب‌های اجتماعی کشانده شده‌ است.

آقای فرمانده!
کشور در آستانه یک انفجار بزرگ است. شما باید با قدرت خداحافظی کنید و بروید. اگر اندکی عقل داشته باشید از ادامه گام زدن در میدان مین خودداری می‌کنید. یادتان باشد که حتی ایدی امین هم وقتی تصمیم گرفت فرار کند برای او جایی وجود داشت. درست است که شما جنایات سنگینی کردید، اما در این دنیای کثافت برای هر زباله‌ای هنوز جاهایی برای فرار کردن وجود دارد. یا باید خودتان بروید یا مردم با بدترین شیوه‌ای که به فکرتان هم نمی‌رسد شما را نابود خواهند کرد. این جملات را بخاطر بسپارید. ممکن است حتی فردا هم برای بیشتر فکر کردن دیر باشد.
بازی تمام شده است، صدای فریادها را بشنوید. خون مهسا امینی دامان شما را خواهد گرفت. خداحافظ فرمانده
!