چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۴۰۲

 آهنگ

روسریتو بردار

مهدی یراحی

کلیک کنید


عکس العمل محسن چاوشی به دستگیری مهدی یراحی



ویدیو سخنان عباس میلانی

 ویدیو سخنان عباس میلانی در مورداینکه انقلاب ۵۷
بر علیه رضا شاه بود و نه بر علیه محمد رضا شاه

کلیک کنید

شنبه، شهریور ۰۴، ۱۴۰۲

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۴۰۲

پایان حکومت اسلامی، پایان صدها سال اسلام در ایران است

رضا زمان


خودم را در برابر اسلام و مسلمانی، ندانم‌انگار می‌بینم؛ نمی‌دانم این دین حقّ است یا ناحقّ، صادق است یا کاذب، راست است یا دروغ.
حقیقتش دیگر دغدغه‌‌ام حقّ و باطل اسلام هم نیست، بلکه نگاهم به سرنوشت سیاسی این دین است که به آینده‌ی سیاسی ایران گره خورده است.امّا اگر آن‌گونه که مسلمانان می‌گویند اسلام دین حقّ است، محمّد بن عبدالله پیامبر رأفت و رحمت و عدالت است، قرآن کلام مقدّس، وحیانی و آسمانی است، و الله خدایی بلندمرتبه و بزرگ‌تر است، باید بگویم این از بختِ بد و اقبالِ سیاه این دیانت و آیین است که در ایران ولایتِ استبدادی تمامیّت‌خواه، موسوم به جمهوری اسلامی، وارث و متولّی و صاحب آن شده است.
هیچ نیرویی و قدرتی قادر نبود این همه اسلام را بدنام کند و مردم را از آن بیزار و متنفر، تولّد و تشکیل دولت اسلامی در ایران، بختِ بد پیغمبر و قرآن و خدایش در ایران بود.
آن هم ایرانی که خادمِ فکری و فرهنگی اسلام بوده است؛ از بوعلی تا غزّالی، از مولوی تا حافظ، از فارابی تا خوارزمی، از ناصر خسرو تا سعدی، همه در فرهنگ ایرانی پرورش یافتند و خدمت معرفتی به اسلام کردند.
امّا این چهار دهه، تحوّل و تغییری در باورهای ایرانی ایجاد کرد.
مولانا اگر امروز بود شاید جور دیگری می‌خواند که “او بخفت و بخت و اقبالش بخفت”.
استبداد تمامیّت‌خواه دینی که فرزند حکومت اسلامی است، اسلام را در ایران شکست داد 
مقصودم از شکست نه حذف و نابودی اولیه، بلکه اول شکستن وقار و قدرت این آیین، و سپس حذف و نابودی است.
اسلام محمّدی هرچه که بود، اینک اسلام ایرانی سخت بی‌آبرو و بی‌اعتبار شده است، پیغمبرش بی‌اقتدار، کتاب‌اش خوار و خدایش بی‌اعتماد شده، و حرمت و قداست و حشمت از آن ستانده شده است.و مسلمانان، شرمنده و خجل از دین‌شان.
اینک تصویر اسلام در ضمیر کثیری از ایرانیان، تصویر استبداد و ستمگری است، تصویر اجبار و تحمیل مذهبی است، تصویر خشونت و ارعاب است، تصویر ترور و اعدام است که آزادی و حقّ مردمان را دزدیده، تصویر گشت ارشاد و اجبار حجاب است که به بهای جانِ مهساها و نیکاها تمام شده است.تصویر دروغگویی و چپاول است، تصویر دزدی و رانت خواری است، تصویر ریا و تظاهر است، تصویر فقر و بیکاری و گرانی است.تصویر وعده های پوچ و دروغین است.تصویر ویرانی و خرابی وطن است.تصویر عقب افتادگی و واپسگرایی است.

هیچ تشویق و ترغیبی بجز چهار دهه حکومت اسلامی قادر نبود ایرانیان را به مطالعه ی کتب دینی و اسلامی و قرآن وادارد، تا به واقعیت ها و مطالب: غیر عقلانی وانسانی، قوانین ضدبشری، ضدونقیض، کذب و مضحک دینی پی ببرند.
ایرانیان در این چهاردهه به اندازه صدها برابر مطالب کتب دینی علامه‌های حلی، مجلسی‌ها، و بنیانگداران مذهب شیعه دوازده امامی را مطالعه کردند و سخنان و داستانهای تخیلی و دروغین  روحانیون را از بالای منبرها شنیدند و همه مطالب و سخنان را با واقعیت، تفکر و شعور، عقلانیت، علم و دانش، انسانیت مقایسه کردند ولی ذره‌ای مطابقت با عقلانیت، علم و انسانیت ندیدند.
نسل جدید، حتی نسل های قبل دیگر گوش به فرمان روحانیت نیستند، مطالب و گفته‌هایشان را چشم و گوش بسته قبول ندارند.برای هیچ فتوایی تره هم خرد نمی‌کنند و به طور کل روحانی و روحانیت را قبول نداشته و ندارند و در سطحی بالاتر، از این قشر بیزار و متنفرند و آنان را دشمنان میهن و مردم میدانند - که کاملا هم به حق است.
هیچ اسطوره و شخصیت اسلامی و دینی، از پیامبر دین اسلام تا امامانش و به ترتیب، افراد وابسته به این شخصیتها ... برای ایرانیان هیچ جایگاه قابل قبول و پذیرفته شده‌ای ندارند.
برای نسل جدید، کم‌تر چیزی در اسلام هست که جذب‌شان کند؛ حال آن‌که بسیاری چیزهاست که دفع‌شان کند؛ آن‌قدری که بسیاری ستیز با اسلام و گریز از آن را حقّ خود می‌دانند.

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۴۰۲

مجموعه پیغام های کوتاه در باره سبک زندگی لواطی در میان آخوندها!








تاٌثیرات شرعی و روحانی روی طبیعت!






 


کلوچه از قم!ا





























کونی همجنسگرا هموسکوال گی گِی کونده آخوند روحانی شیعه مسلمان اسلام شریعت انحراف جنسی


















جمعه، مرداد ۱۳، ۱۴۰۲

پیشینه درخشان مسلمانان و شیعیان در « لواط»

لواط در تاریخ اسلام


چند روزی است که تمامی سایتها و شبکه های مجازی به لواط گسترده بین مسیولین نظام علی الخصوص بین مذهبیون اسم و رسم دار و روحانیون پرداخته  و با تعجب و تاسف از این وقایع یاد میکنند.

در این مقال نگاهی خواهیم داشت به تاریخ اسلام و  به اجمال برخورد مذهب اسلام و اسلامیون را با این مقوله واکاوی خواهیم کرد.

به گواه تاریخ  مبحث لواط بین مسلمانان معتقد و متعصب همانقدر عادی و معمول است که  پختن ابگوشت بین مردم لرستان !!


 ۱۴۰۰ سال پیش حکومت پیامبر :


در تمامی ایات  قران ؛ از نام  « غلام »  به عنوان مالمیک  مسلمانان یاد گردیده به گونه ای که مطابق احادیث فراوان منتسب به  پیامبر و ائمه؛ ایشان  به مناسبت های مختلف به یکدیگر«غلام » هدیه میکردند.

در آن تاریخ «غلامان خوش صورت » به عنوان یک موهبت و یک پاداش ارزشمند  به موئمنین  ؛ تلقی شده  به نوعی که پیامبر وعده میدهد چنانچه ایمان بیاورید ؛ در بهشت «غلامان  سفید روی »    به هر تعداد که بخواهید  در اختیار شما خواهند بود. لازم به توضیح نیست که با عنایت به اینکه ارزش زن در اسلام در مقایسه با مردان به اندازه تخم مردان  ناچیز است ؛ لذا تمامی وعده های بهشت بر مبنای لذت مردان طراحی شده و ازاین رو  فرضیه  « غلامان بهشتی برای زنان موئمن»  کاملا منتفی است. ضمن اینکه مجازات حد و شلاق در قران فقط برای «زنا » منظور گردیده و در هیچ کجای قران مجازاتی برای « لواط» ذکر نشده است.

۱۳۰۰ سال پیش حکومت امویان :

در تاریخ امویان  به تاسی از فرهنگ قرانی به کرات  از استفاده جنسی از غلامان در دربار خلیفه وسران حکومت  برمیخوریم.. 

امویان  پیشگامان  ایجاد «حرم غلامان  » بجای « حرم کنیزان» بودند. در اندرونی حرم  خلفا

 تا یکصد غلام زیبا روی از  ایران ؛ سوریه ؛ مصر ؛ شمال عراق و اروپا  نگهداری میشدند که  وظیفه پذیرایی در مهمانیها و نیز  خدمت رسانی در خوابگاه امرا و بزرگان را به عهده داشتند. این غلامان که همگی در سن کودکی تا نوجوانی ( ۸ تا ۱۴ سال ) به سر میبدند به محض ورود به «حرم» اخته میشدند تا از زایل شدن لطافت صورت وبدن  و نرمی صدا  بعلت بلوغ جنسی  جلوگیری نمایند.

۱۰۰۰  سال پیش حکومت سامانیان و غزنویان:

به گواه  اسناد تاریخی فراوان ؛  در حکومت سامانیان و نیز غزنویان  « داشتن غلام» به عنوان  یک فاکتور احترام آور به حساب امده و در دربار حکام  همخوابگی  با  غلامان یک امر عادی بشمار میامد..  داستانهای سلطان محمود و غلام محبوبش ایاز  زبانزد  تاریخ است.

۷۰۰سال پیش امپراطوری عثمانی :

امپراطوری عثمانی به عنوان نماد قدرت ؛ عظمت و  توانمندی اسلام به مدت ۴۰۰ سال بر بخش وسیعی از اسیا و اروپا حکمرانی نمود. این حکومت  تمامی مرزهای « ارتباط جنسی با کودکان ولواط » را درنوردید ، بگونه ای که «پرورش غلام»  بصورت یک شغل بسیار پولساز  و مهم در تمامی ایالت های تحت حاکمیت  در اروپا  درامد.  والیان حکومت عثمانی پسر بچه های کم سن و سال را از اقوام مختلف اروپا ( بلغارها ، اسلاوها ؛ اهالی کرت و یونان  و قبرس و...)  انتخاب کرده و پس از اخته کردن و پرورش در مراکز تربیت غلام  به نقاط مختلف بویژه بازار های انتطاکیه و  استابول  میفرستادند.

در تمامی سریالهای  تاریخی ترکیه از جمله  «خرم سلطان و.. » به  این مورد به وضوح  اشاره میشود. در کتابهای نوشته «کازانتزاکیس»  به تکرار  استفاده جنسی از پسران نوجوان به عنوان یک موضوع کاملا عادی در جامعه اسلامی و به عنوان بخشی از داستان اشاره گردیده است.

۴۰۰ سال پیش حکومت صفویان:

صفویان در امر  غلامبارگی  و لواط نسخه  ایرانی حکومت عثمانی بودند. این امر در پایان حکومت صفویان و توسعه وتبلیغ وسیع شیعه گری به گونه ای مورد توجه واقع گردیده بود که در زمان حمله علی محمد افغان به اصفهان ؛ ۱۳۰۰ غلام از غلامخانه حکومتی ( شاه سلطان حسین ) به عنوان برده بین سرداران علی محمد افغان  تقسیم شد.

۳۰۰ سال پیش  حکومت قاجاریه :

 سلاطین قاجار به تاسی  از  حکومت های اسلامی/ شیعی قبلی ؛ در کنار  حرم خانه  زنان ؛ به استفاده گسترده از غلامان اخته شده جهت استفاده دوگانه در حرمخانه زنان و نیز خدمت رسانی جنسی به مردان دربار پرداختند.  کتاب «دختر رعیت » نوشته م.به آذین و «محنت» نوشته مسعود زرگر در قالب رمان به بیان وقایع مرتبط با کودکان و نوجوانان اخته شده در دربار  میپردازند.

۱۵۰ سال قبل؛ گسترش مدون تفکر شیعه در  حوزه های علمیه :

در تمامی متون اسلامی شیعه ؛ رساله تمامی مجتهدین شیعه و تفاسیر  روحانیون  برجسته اسلامی شیعه ؛ لواط و ارتباط جنسی با کودکان  با اسامی مختلف از جمله «تفخیذ» ؛ « رواتی» و ... مجاز  شمرده شده و  ثواب بیشمار برای این اعمال  قید گردیده است ( رساله خمینی ؛ بروجردی ؛ بهجت و...) ؛ حلیه المتقین ، بحار الانوار  و مفاتیح الجنان و..مملو از   احادیث و روایات در مدح عمل لواط با کودکان است.   رواج عمل لواط بین طلاب حوزه علمیه به عنوان یک لذت حلال  بیش از صد سال قدمت دارد. به گزارش وزارت بهداشت در سال ۱۳۵۳ از حوزه علمیه قم , اکثر طلاب تحت معاینه به بیماری «ناتوانی کنترل دفع» بعلت  از بین رفتن  ماهیچه های اسفنکترهای  ارادی  بر اثر  دخول های مکرر مقعدی مبتلا بودند. 

این قضیه کماکان و با همان شدت در حوزه های علمیه ساری و جاری است. واقعه فرار شبانه  سلیمان منصور  ، طلبه جوان اندونزیایی از حوزه علمیه ایت ا... صفایی قم بعلت انجام لواط گروهی با وی در سال  1385 باز تابی گسترده داشت که بر رواج لواط در بین طلاب حوزه علمیه مهر تاکید میزند. 

گزارشات متعدد از  تجاوز قاریان قران سرشناس به کودکان  و  نیز لواط بین روحانیون با نفوذ حکومت و نیز سکوت مطلق رهبری و سایر علما ؛  بر  گستردگی امر لواط در بین مذهبیون از یک سو و مباح بودن این موضوع در تفکرات  انان از سوی دیگر دلالت دارد.


حال با این پیشینه درخشان مسلمانان و شیعیان در « لواط» ؛ به نظر شما  اتفاق غیر معمولی بین مذهبیون لواط کار  رخ داده است که دوستان از خبر لواط چند 

مسیول مذهبی تعجب کرده اند ؟





چهارشنبه، تیر ۲۱، ۱۴۰۲

نظر فروید در باره وجود خدا





خوب میشد اگر خدایی بود که دنیا را ساخته باشد و خیرخواه و مصلحت اندیش باشد، و دستورات اخلاقی در دنیا میبود و همچنین جهان پس از مرگ ..

ولی این یک واقعیت تکان دهنده است، که همه اینها دقیقا فقط چیز هایی هستند که ما "آرزو" داریم باشند، همه این موضوع خیلی مشخص بچه گانه است و با واقعیت کاملا بیگانه است، زمان که سپری شود، هیچ نمیتواند جلوی دلیل و تجربه را بگیرد و تناقض دین با هر دوی آنها ملموس است. 

ایده خدا یک دروغ نبود بلکه وسیله ای از ناخوداگاه بود که باید با روانشناسی رمزگشایی میشد، خدای شخصی (خدای دینی) چیزی جز یک مدل والای پدرگونه نبود. آرزوی چنین خدایی میتواند از حسرت کودکی برای قدرت محافظت و عدالت و زندگی بی پایان منشا گرفته باشد. 

خدا خیلی ساده بیرون افکنی این آرزوهاست که به خاطر حس بی پایان درماندگی، انسان میل دارد از او بترسد و او را "پرستش" کند 

مذهب به نوزادی انسان ها تعلق دارد، یک مرحله ضروری است از تبدیل بچگی به بلوغ ! 

ارزش های اخلاقی را ترفیع داد که برای جامعه لازم بود, حال که انسان به این سال ها رسیده است, باید مذهب را کنار بگذارد

زیگموند فروید


جمعه، تیر ۱۶، ۱۴۰۲

سرمقاله احمد شاملو ۱۳۵۸

 




سرمقاله احمد شاملو در اولین شماره نشریه کتاب جمعه در مرداد ماه ۱۳۵۸ (دقیقا شش ماه بعد از انقلاب ۱۳۵۷ و چهار ماه بعد از رفراندوم جمهوری اسلامی) نشان دهنده عمق نگاه این روشنفکر و شاعر ایرانی و پیش بینی دقیق او از وقایعی است که سال های بعد تا امروز اتفاق افتاده است.

اولِ دفتر…
روزهایِ سیاهی در پیش است. دورانِ پر اِدباری که، گرچه منطقاً عُمری دراز نمی‌تواند داشت، از هم اکنون نهاد تیرۀ خود را آشکار کرده است و استقرارِ سُلطۀ خود را بر زمینه ای از نَفیِ دمُکراسی، نفیِ ملیّت، و نفیِ دستاوردهایِ مدنیّت و فرهنگ و هنر می جوید.

 این چنین دورانی به ناگُزیر پایدار نخواهد ماند، و جبر تاریخ، بدونِ تردید، آن را زیر غلتکِ سنگینِ خویش درهم خواهد کوفت. اما نسلِ ما و نسلِ آینده، در این کشاکش اندوهبار، زیانی متحمل خواهد شد که بی گمان سخت کمرشکن خواهد بود؛ چراکه قشریونِ مطلق زده هر اندیشۀ آزادی را دشمن می دارند و کامگاریِ خود را جز به شر طِ  اِمحاء مطلقِ فکر و اندیشه غیر ممکن می شمارند. پس، نخستین هد فِ نظامی که هم اکنون می کوشد پایه هایِ قدرتِ خود را به ضربِ چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گام هایِ خود را با به آتش کشیدنِ کتابخانه ها و هجومِ علنی به هسته هایِ فعالِ هنری و تجاوزِ آشکار به مراکز فرهنگیِ کشور برداشته، کُشتار همۀ متفکران و آزاداندیشانِ جامعه است.

اکنون، ما در آستانۀ طوفانی روبنده ایستاده ایم. بادنماها ناله کنان به حرکت درآمده اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. می توان به دخمه هایِ سکوت پناه بُرد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا طوفانِ بی امان بگذرد. اما رسالت تاریخیِ روشنفکران پناه اَمن جُستن را تجویز نمی کند. هر فریادی آگاه کننده است. پس، از حنجره هایِ خونینِ خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث طوفان را اعلام خواهیم کرد.

سپاه کفن پوش روشنفکرانِ متعهد در جنگی نابرابر، به میدان آمده اند. بگذار لطمه ای که بر اینان وارد می آید نشانه ای هُشداردهنده باشد از هجومی که تمامیِ دستاوردهایِ فرهنگی و مدنیِ خلق هایِ ساکنِ این محدودۀ جغرافیایی در معرض آن قرار گرفته است.

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۴۰۲

داستان کوتاه جالب از کتاب سه مکتوب

... از کتاب سه مکتوب

 «نوشته « میرزا آقا خان کرمانی

در آن وقت عزم کردم استخوانهای مرحومه والده را به کربلا بیاورم، حمد خدا را که امسال بدین ثواب موفق شدم، وقتیکه به کرمانشاهان رسیدم مردم گفتند عثمانلوها از جنازه مرده هم گمرگی میگیرند، این فقره خیلی موجب احتیاط و اضطراب من شد که مبادا در گمرک خانه چشم بیگانه بر استخوانهای مرحومه افتد و گناه باشد

از جناب حجة الاسلام آقای ملا عبدالله کرمانشاهی این مسئله را استفتاء نمودم که آیا جایز است نظر اشخاص اجنبی بر استخوانهای کله و پا و سایر اعضای زن مسلمه افتد یا خیر،
جواب فرمودند
المؤمن حی فی الدارین ( مؤمن در دو جهان زنده است)..!ا
البته که دیدن نامحرم او را خالی از اشکال و احتیاط نیست

چون این مسئله را فهمیدم بدین خیال افتادم که شاید کاری بکنم که بدون در نظر گرفتن گمرک چیان جنازه والده را از گمرک بگذرانم و یا بگریزانم، مجددأ از ملا عبدالله استفتاء نمودم آیا گمرکی دادن به عثمانلو حلال است و یا حرام؟!ا

جواب مرقوم فرمودند: گمرکی دادن خلاف شرع بوده، عطا کننده و اخذکننده هردو عاصی و خاطی اند و فعل حرام را مرتکب شده اند.ا
برحسب این دو”حکم مطاع”، عزم جزم کردم که جنازه مرحومه را از گمرک بگریزانم، از رفیق و همشهری خود ملا ذوالفعلی پرسیده و مشورت کردم که میخواهم جنازه را از گمرک بگریزانم چه بایدکرد؟ جواب داد استخوانهای درشت از قبیل کله و قلم های دست و پا را خورد و خاش نموده و در کیسه بریز و در توبره جو ِ یابوی خودبگذار، نه کسی ملتفت میشود  و نه ضرر گمرک به تو میرسد.ا
لذا استخوان کله مرحومه را که عمده بود در هاون کوبیده و در کیسه علیحده ریخته و سایر استخوانها را هم خورد کرده در کیسه دیگر گذاردم و در توبره یابو نهادم و رویش را به جو انباشتم و به ران یابو آویختم.ا

ازکرمانشاهان تا مصیر از برکت امام علیه السلام بی مصیبت بسلامت رفتم و کسی ملتفت نشد.ا
گمرکی خانقین را نیز ندادیم و از هرکیسه مرده دوتومان میگرفتند ولی در مصیر دچار مصیبت بزرگی شدم و آن اینکه در کاروانسرای آنجا از ازدحام زوار جا و منزل نبود، با چند نفر رفقا در بیرون کاروانسرا بار انداختم.ا 

میخ طویله یابو را به زمین کوبیده برای وضو و تطهیر به کنار نهر فرات رفتم چون برگشتم دیدم خاک عالم به سرم شده، یابو میخ طویله راکنده و یکسر بر سر توبره رفته جوها و استخوانهای کیسه را تمامأ خورده و ازکله مرحومه والده اثری نمانده.
شما تصور فرمائید که از دیدن این قضیه مدهشه چه حالت بر من دست داد، یابو را بستم و بسیار گریستم.ا
آخوند ملاذوالفعلی آمد و سبب گریه ام پرسید، که قضیه را به  تفصیل نقل کردم، گفت آسوده باش و غم مخور چاره آن آسان است، گفتم چاره آن چیست؟

گفت بدان، استخوان کله مرحومه والده ات الآن درشکم این یابوست و یابو مانند سگ نیست که خوراکش استخوان باشد ومعده اش هضم آن بتواند کردن، تا دوازده ساعت دیگر یابو آنچه از استخوانها خورده، یا  قی کند یا پِهِن می اندازد و تکلیف این است که امروز در مصیب اقامت انداخته تا پِهِنِ یابو راجمع کرده با نعش مرحومه به کربلا بیاوری و یقین نمایی که کله مرحومه در پهن اوست...!ا

ای نواب والاهیچ نمیدانی که از شنیدن این کلمات حکمت که حل مشکل مرا نمود چقدر شاد شدما
یکروز توقف نموده و پهن ِ یابو را در غربالی جمع کرده در قوطی حلبی نموده با سایر استخوانها در کیسه کرباسین دوخته و به کربلای معلا آوردم...!ا

همان کیسه که درگمرک خانه کربلا بدست عثمانلوها دیدید که من راضی نمی شدم آنرا بگشایند که چشم نامحرم به استخوان مرحومه نیفتد همان جنازه والده بود...!ا
و آن قوطی حلبی پر از پهن که بیرون انداختند و من مضطربانه دویده و عبای خود را  بر آن پوشاندم و آنرا جمع نمودم کله مرحومه بود که امروز به حمدالله تعالی هر دو را در زمین خیمه گاه برابر حجله قاسم مدفون کردم....!ا

ای جلاالدوله حالا خوب میتوانید درجه حماقت و پایه جهالت مردمان را از فطانت و کیاست فخر الذاکرین و حکمت ِملا ذوالفعلی و فتوای حجة الاسلام کرمانشاهی را از همین حکایت استنباط فرمائید و آنوقت مرا تصدیق نمائید که نه تنها تازیان، ایران را تاخت و تاز و ویران کردند بلکه ریشه ملت ایران را که علم و معرفت بود برانداختند...!ا


کتاب سه مکتوب 
“نوشته میرزا اقا خان کرمانی...📚”

یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۴۰۲

ایرج میرزا: سفارش مادر عابد از بهشت به دخترش! + لینک ویدیو سرگذشتنامه مختصر از او



زنده‌یاد ایرج میرزا یکی از بزرگترین اندیشمندان و شاعران و اسلام‌ شناسان ایران زمین است که از زوایای مختلف به اسلام پرداخته نمونه اش شعر بسیار زیبای او هست که در  زیر می‌خوانید

ویدیو سرگذشتنامه مختصری از او را هم در لینک زیر ببینید

https://www.aparat.com/v/dwR6x



زنی عابد که خوب و بهترین بود

همیشه در جوارِ صالحین بود


تمام شب فقط غرق دعا بود

بجای پا ، دو دستانش هوا بود


به چادر آنچنان پوشیده رویش

که هرگز کس ندیده تارِ مویش


به‌چشم مردمان قدیس بودی

بشدت دشمنِ ابلیس بودی


ولی پیکِ اجل ناگه بیامد

بهارِ عمرِ او آخر سر آمد


شبی درخواب ، دختر ، مادرش دید

سلامی کرد و احوالش بپرسید


بگفتا بعد یک عمری عبادت

تو حتما برده‌ای گویِ سعادت


بگفتا مادرش با حالتی زار :

که ای دختر شدم از خویش بیزار


بیابشنو تو اکنون سرنوشتم

چو من مُردم ، بدیدم در بهشتم


بگفتا یک مّلَک ، تو اهل نوری

مبدّل می شوی اکنون به حوری


چومن حوری شدم ، رفتم به داخل

بیامد یک بهشتی از مقابل


مرا بگرفت و پاهایم هوا کرد

نمیدانی که با من ، او چِها کرد


چو آن مومن ز کارِ خود بپرداخت

یکی دیگر بیامد ، کارِ من ساخت


و بعد از او صفی گردید تشکیل

یکایک آمدند و گشت تکمیل


خلاصه دخترم ، فرصت نباشد

که این حوری رَوَد کُنجی بشاشد !


چو پایم را زدند آن روز بالا

کماکان پای من بالاست حالا


اگر لطف خدا گردد فراهم

بگیرم غرفه ای اندر جهنم


فراری گردم از این باغِ جنت

رَوَم دوزخ ، برای استراحت


تو ای دختر ، مبادا خام گردی

گرفتار و اسیرِ دام گردی


مبادا چشمِ عقلت ، کور گردد

امید و آرزویت ، حور  گردد


اگر حوری شوی اینجا بیایی

تمام روز و شب ، پا در هوایی🤣🤣


*ایرج میرزا👏

پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۴۰۲

کازینو در عربستان


 کازینو در عربستان



داستان سید اصغر یزدی

چهارده پانزده نفر از بچه های یزد بعد از کنکور سال ۴۶ قرار شد با هم مسافرت کنیم.

 مشهد را برای استراحت بعد از کنکور انتخاب کردیم یک شب به کوهسنگی رفتیم.

کوهسنگی یکی از تفرجگاههای قدیم مشهد بود و هنوز هم هست. در سال۱۳۴۶ آن جا چندتا قهوه خانه بود که دیزی و کباب کوبیده می‌دادند، ما بچه ها روی دوتا تخت نشستیم و کباب کوبیده سفارش دادیم. مردی آن جا سر میزها می آمد و گدایی می کرد. من خوب نگاهش کردم دیدم اصغر، حمال گاراژ اتوتاج یزد است، چند سالی بود او را ندیده بودم. 

البته گدای تر و تمیزی بود. لهجه‌اش یزدی بود ولی وقتی بچه‌ها پرسیدند آقا شما یزدی هستی ؟ 

گفت: نه.! 

 بچه ها بهش گفتند بفرما شام و او بی هیچ تعارفی نشست و با ما شام خورد. 

آن شب گذشت من و چند نفر از بچه های آن گروه اتفاقآ در دانشگاه مشهد قبول شدیم. چند ماه بعد اصغر را جلو دانشکده ی ادبیات دیدم که گدایی می کرد. 

با او سلام و احوالپرسی کردم. گفتم: مرد یزدی که گدایی نمی‌کنه ! 

 گفت: یزدی نیستم.

 گفتم: از لهجه ات همون اول فهمیدم یزدی هستی اسمت اصغر است، سه تا برادر داری حمّال گاراژ اتوتاج بودی و ۲ برادرت در گاراژ حاج عبدالوهاب قمی حمال هستند.

 گفت: تو کی هستی؟ خودم را معرفی کردم. گفت: 

حالا پس دو تومان به من بده.

 آن موقع به گدا یک ریال و دو ریال می دادند. دو تومان به او دادم و گفتم:  یک روز بیا با هم حرف بزنیم.

 ۵-۴ ماه بعد او را جلو بیمارستان شاه رضا ( امام رضایِ فعلی) مشهد دیدم گدایی می کرد.

 سلام و حال و احوال کردیم. کمی از ظهر گذشته بود پرسیدم ناهار خوردی گفت: نه.

 او را دعوت کردم که در قهوه خانه دور فلکه یِ آب مشهد دیزی بخوریم. کم کم با اصغر رفیق شدم. بالاخره بعد از چهار پنج بار که همدیگر را دیدیم اصغر سرگذشتش را تعریف کرد. 

گفت: من حمال گاراژ اتوتاج یزد بودم. هر سال شهریورماه ۱۵ روز دست زن و بچه هایم را می گرفتم و برای زیارت به مشهد می آمدم. برای اینکه خرج مسافرت در آید دو سه عدل جارو و بادبزن بافقی می خریدم و با خود به مشهد می آوردم. روزها زنم بچه ها را بر می داشت و به حرم می رفت. آن زمان ۶ تا بچه داشتم یکی عروس کرده بودم و یکی هم در سن ۱۸ سالگی خودش حمال گاراژ بود.

من هم دور بست( فلکه ی قدیم امام رضا علیه السلام) جارو و بادبزن ها را می‌فروختم و خرجم را در می‌آوردم. یک شب جاروها و بادبزن‌هایم تمام شده‌بود ولی هنوز زن و بچه‌هایم از حرم نیامده بودند که به مسافرخانه برگردیم.

خسته بودم و خوابم گرفته‌بود سرم را روی زانوهایم گذاشتم که چرتی بزنم، یک مرتبه یک نفر یک پنج‌ ریالی جلو رویم انداخت، هیچ نگفتم. ظرف نیمساعت که زنم دیر آمد مردم چهار، پنج تومان پول جلو رویم ریختند. از زیر چشم دیدم که زن و بچه هایم دارند می آیند. پولها را جمع کردم و بلند شدم. به زنم گفتم:  تو به مسافرخانه برو، من کار دارم یکی دو ساعت دیگر می آیم. زنم رفت و صدمتر دورتر در یک جای مناسبتر نشستم سرم را روی زانویم گذاشتم به طوری که صورتم پیدا نبود. حدود دو ساعت آنجا نشستم نزدیک دهتومان پول گیرم آمد. 

دیدم عجب کار راحت و خوبی است که بی هیچ زحمتی ظرف دو ساعت به اندازه حمالی پنج ماشین باری ده تُن پول گیرم آمد. آخر پشت کردن عدل های ۱۲۰-۱۰۰ کیلویی و بالا بردن از پله های باری کار ساده ای نیست.

 ۱۵ روز مسافرت آن سال تمام شد. به زنم گفتم من در مشهد کاری پیدا کرده ام و دیگر از یزد باید بریم ، زنم هم خوشحال که در مشهد کنار حرم امام رضا (ع) می مانیم. دو تا اتاق اجاره کردیم و ساکن مشهد شدیم. روزها دور بست سرم را می گذاشتم روی زانویم و روزی ۵۰-۴۰ تومان کاسب بودم.

 زمستان شد هوای مشهد هم سرد شد. مسافر و زوار هم کم شده بود و نشستن روی زمین هم کار مشکلی بود. من هم راه افتادم و گدایی کردم. کم کم با محلات مشهد آشنا شدم، متوجه شدم که مردم محله سعدآباد، احمدآباد، کوی دکترا و اطراف دانشکده هاو جلوی بیمارستان ها خوب پول می دهند. حالا ۵ سال است در مشهد کار می کنم وضعم خوب که نه عالی است.

 ظرف این مدت در مشهد خانه یِ بزرگی خریدم. 

وقتی حمال گاراژ اتوتاج یزد بودم یک دخترم را در سن ۱۵ سالگی عروس کردم، کلاََ حدود ۱۴۰ تومان (منظور ۱۴۰۰ ریال) توانستم جور کنم و برایش جهیزیه بخرم. حالا زنم برای دختر دیگرم که می خواهد عروس شود نزدیک ۸۰۰ هزار تومان جهیزیه تهیه کرده است. زنم هم معامله می کند. زن حسابگری است، طوری معامله می کند که جهیزیه دخترش مجانی تمام شود.

 از یک وسیله چندتا می خرد و طوری آن ها را به همسایه ها و غریبه ها می فروشد که یکی برایش مجانی می افتد. هر چند ماه یک بار اصغر را می دیدم . 

۵-۴ سالی گذشت و من لیسانسم را گرفتم و سربازی را در دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد می گذراندم.

 روزی به " گاراژ اتفاقِ" یزدی ها در مشهد رفتم دیدم اصغر آنجاست یک شال_سبز هم به دور سرش بسته است. پرسیدم اصغر از کی تا به حال سید شدی؟!

 گفت: سید بودم. 

گفتم: اصغر برادرهایت که سید نیستند، 

گفت: میشه آدم مرتب مشهد رفت و آمد داشته باشه اما سید نباشه!!

یواشکی گفت : صداشو در نیار 

 پرسیدم؟

 کار و کاسبی چطوره، گفت: 

خدا را شکر بد نیست. داشتم با اصغر صحبت می کردم، که دیدم یکی از صاحب ماشین ها آمد رو کرد به اصغر (  که حالا دیگر آقا سید اصغر شده بود ) و گفت:

 من هزاری ۳۰ تومان بیشتر نمی دهم راضی باش ! اصغر گفت: سی و پنج تومان. بالاخره با هزاری سی و دو تومان به توافق رسیدند. 

اصغر گفت: چِکَش را بده. متوجه شدم که آن صاحب ماشین دارد از اصغر پول نزول می گیرد اصغر ضمن گدایی پول هم نزول می داد. 

سال ۱۳۵۴ اصغر را دیدم پرسیدم چه خبر؟ 

گفت: هفته ی دیگر پسرم را داماد می کنم آدرس داد و گفت: 

حتما به عروسی بیا. هفته ی بعد سرشب به کوچه زردی مشهد رفتم دیدم جلو خانه ای چراغان است فهمیدم عروسی آنجاست. اصغر تر و تمیز با کت و شلوار و کراوات دم در خانه ایستاده بود و به مهمانان تعارف می کرد. 

من هم وارد خانه شدم. خانه حدودآ ۱۵۰۰متر حیاط با ساختمانی بسیار مجلل بود عروسی با شام مفصل برگزار شد. دو حیاط آن طرف تر عروسی زنانه بود‌. آن خانه هم مال اصغر بود. من از سال ۱۳۵۵ جهت ادامه ی تحصیل و اخذ درجه یِ دکترا به پاریس رفتم و بیش از هشت سال اصغر را ندیدم.

 سال ۱۳۶۳ بود که یک روز رفتم گاراژ اتفاق یزدی هایِ مشهد از مرحوم حسین آقا میرجلیلی کارمند گاراژ اتفاق یزدی ها پرسیدم راستی اصغر کجاست؟ حسین آقا میرجلیلی گفت: می دانم وضع مالی اش خیلی خوب شده است. چون در مشهد پول نزول می داد اوایل انقلاب عده ای می خواستند اذیتش کنند او هم مجبور شد به تهران برود ، حالا کجاست نمی دانم!

 سال ۱۳۶۹ می خواستم به خارج از کشور بروم باید هزار دلار به طور آزاد می خریدم به خیابان فردوسی تهران بالاتر از چهارراه استانبول رفتم که دلار بخرم. یک مرتبه توی یک مغازه ی صرافی چشمم به اصغر ( یا همان سید اصغر )؛خورد که نشسته بود. فهمیدم حاجسیداصغر مغازه ی صرافی راه انداخته است. به حکم رفاقت قدیم و چندین ساله دلار را ۱۲ ریال ارزانتر از فی بازار با من  حساب کرد و گفت: 

ناهار مهمان من باش، قرار ناهار به وقت دیگری موکول شد. یکی دوبار به من کار کوچکی سفارش داد که در مشهد برایش انجام دادم. چندبار در تهران اصغر و پسرش آقارضا را دیدم سال ۱۳۷۳ یک شب مرا به منزلش برای شام دعوت کرد. زنش سکینه، نامش" حاج خانم منیره " شده بود. پسر سومش تازه ازدواج کرده بود. عروسش هم آنجا بود. اصغر گفت: 

سه پسر و یک دخترش ازدواج کرده اند. 

اصغر ادامه داد : 

که عروسم از ماجراهای قبلی ما هیچ خبری ندارد، صحبتی در این موارد نکن. خانه ی بسیار شیک و قشنگ چهارطبقه ای در عباس آباد تهران داشت. خودش طبقه ی هم کف زندگی می کرد و حیاط نسبتاََ بزرگی هم در اختیارش بود. بچه هایش هم در طبقات دیگر زندگی می کردند. روزی از حاج سید اصغر پرسیدم زندگی ان را مدیون چه کسی هستی؟ گفت مدیون آن آدم خدابیامرزی که اولین ۵ ریالی را سالها قبل در آن شب در مشهد جلوی روی من انداخت و مرا برای همیشه از حمالی نجات داد. سال ۱۳۸۳ برای خرید ارز به صرافی حاج سید اصغر مراجعه کردم، پسرش رضا مغازه بود. او پس از حال و احوال گفت: در چند کشور هم شعبه داریم، در دبی، لندن، مونیخ، هامبورگ، پاریس، لوس آنجلس و شیکاگو، اگر در این شهرها کاری داشتی به شعب ما مراجعه کن. از رضا پرسیدم حاجی کجاست؟ گفت پدرم کمی مریض بود به لندن رفته هم به بچه_ها سر بزند هم به حساب کتاب ها رسیدگی کند و هم برای درمانش اقدام کند سال ۱۳۸۷ به صرافی حاج سید اصغر رفتم. طبقه بالای مغازه اش را خریده بود و مبلمان مفصلی کرده بودو در کنار کارهای صرافی معاملات دیگر هم می کرد به منشی گفتم: می خواهم حاج اصغر آقا را ببینم از من پرسید وقت قبلی گرفته اید؟ گفتم: به حاج اصغر آقا بگویید محمد حسین یزدی آمده و میخواهد او را ملاقات کند . خود حاج اصغر آمد و مرا داخل دفترش برد. 

در ضمنِ صحبت گفتم: حاجی چند سال داری؟ گفت: ۸۶ سال. سر صحبت را باز کردیم ، پرسیدم: از رفقای قدیم یزدی ات خبر داری، گفت: تقریباََ همه اشان مرده اند، حتی آنها که ۱۶-۱۵ سال از من کوچکتر بودند، مرده اند. برادرهایم هم جز جوادمان که بیست سال از من جوان تر است، مرده اند. گفتم: جواد چه می کند؟ گفت: سال هاست حمالی را رها کرده و با یکی شریک شده و در یزد دفتراملاک دارد وضعش هم خیلی خوب است. راستی اگر حاج سید اصغر گدایی را پیشه نکرده بود در سن ۸۶سالگی سالم و سرحال توی دفتر صرافی اش روزانه صدهاهزاردلار جابجا می کرد !؟ 

 و آیا در چند کشور مهم  نمایندگی داشت؟

 یا او هم مثل دوستان قدیمش توی یزد سالها پیش.......

نتیجه و ‌پندی که از این داستان میتوان گرفت اینکه : 

 آیا فکر میکنید آنهایی که صندوق صدقات را در دست دارند و درآمدهای سرشار و میلیاردی  از نذورات حرم امامان دارند و فطریه‌هایی که به اسم خدا و دین و خمس و ذکاتی که از مردم جمع می‌کنند حاضرند دیگر تن به کار دهند!؟ 

امیدوارم که مردم بیدار شوند و بفهمند که اینها همان اصغر حمال‌هایی هستند که حاج سید اصغر شده‌اند و به مراتب بافکرتر و سازمان یافته‌تر گدایی می‌کنند. 


 *برگرفته از کتاب شازده ی حمام/ جلد ۱/ نوشته یِ دکتر محمد حسین پاپلی یزدی شاعر نویسنده جغرافیدان .

شنبه، خرداد ۲۰، ۱۴۰۲

جهل دینی ـ ختم کلام



به خداوندی خدا بر هرایرانی جویای آزادی از نادانی حاصل جهل دینی برای نجات کشور ازافیون دین که ۱۴۰۰سال است باعث جهل و عقب ماندگی کشور شده و آگاهاندن عوام الناس دیدن هرروزه این فیلم جهت ملکه ذهن کردنش وپخش تکراری آن از نان شبمان واجب تر است


کلیک کنید






سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۴۰۲

هیچ مطالبه ای به اخذ طلب منجر نمی شود مگر با داشتن قدرت


هیچ مطالبه ای به اخذ طلب منجر نمی شود
 مگر با داشتن قدرت

نشر: گاهنامه مدیر
■هر گونه انتقاد غیر تحلیلی، گلایه، اظهار تاسف، افشاگری، طعن و کنایه، جوک، تکه پرانی به شخصیت های سیاسی، لقب سازی برای آنان، فحاشی، طعن و طنز و.... در انتقاد از سیاست ها و اقدامات دولتها بی فایده، اتلاف عمر و  تشدید احتمال خطاهای بزرگ تر است. نمونه هایش را بسیار شاهد بوده اید.
https://chat.whatsapp.com/J7v10sxckxO1TYaXYK38p7
□کسانی که وقت خود را صرف این امور می کنند باید بدانند که با این کارِ خود، باعث تقویت همه ی آن چیزهایی می شوند که از آن به ستوه آمده اند‌. عجیب است؟ ... اما مطمئن باشید واقعیت دارد.

●در خلقت، هیچ مطالبه ای به اخذ طلب منجر نمی شود، مگر با داشتن قدرت. مباحث فوکو در باب قدرت را بخوانید. اگر فقط بنالید هیچ قدرتی کسب نمی کنید. کاش ضررش به همین محدود می شد. وقتی ملتی در حال کسب قدرت مدنی نیست، روز به روز بر خطرِ تسلط بیگانه بر خود می افزاید.

○امکان ذخیره ی قدرت برای اصلاح زندگی ما، زمانی حاصل می شود که ملت چگونگی کسب قدرت فوکویی را بداند. وقتی قدرت پیدا می کنیم که به حقایق پای‌بند باشیم و به دیگر پای‌بندان حقایق کمک کنیم. 

■مثال ساده: در پارک، زباله های دیگران را از روی چمن جمع کنید و در سطل بریزید. همزمان تشکلی مردمی برای همین کار ساده درست کنید. کم کم خواهید دید نیرویی در کائنات وجود خواهد داشت که نمی گذارد دستی زباله ای را روی چمن بیندازد. 

□در پاسخ به من نگویید کسی رعایت نمی کند. برای این که مفهومی رعایت شود، باید برای آن مفهوم تولید قدرت کرده باشیم.

●عده ای خواهند گفت پس قانون چه کاره است؟ پاسخ این است: بدون کسبِ قدرت مدنی توسط یک ملت، هیچ قانونی ضمانت اجرایی نخواهد داشت.

○زمانی که شما رفتاری را به نفع یک کل مفروض انجام می دهید و همزمان یک فرد یا گروه همفکر را برای به انجام رساندنِ آن اقدام پیدا می کنید، دومینوی کسب قدرتِ مدنی را به کار انداخته اید. اگر نشسته اید و وقتتان را با گلایه، تمسخر، فحاشی، افشاگری، تسلیت، تبریک، اظهار ندامت، جابه جا کردن اخبار بد و... می گذرانید، در همه ی بدبختی ها سهم دارید!

■شما به کسب قدرت مدنی کمکی نمی کنید. پس مشغول کمک غیر مستقیم به کسب قدرت  تمامیت طلبانه هستید.  قدرت تمامیت طلب، همان سرمایه است. سرمایه را نمی شود نصیحت کرد، نمی شود او را کتک زد، نمی توان او را از خدا ترساند. سرمایه را فقط با سرمایه می توان تعدیل کرد. برای تعدیل قدرت ناکارآمد و نابلد و نامهربان، باید قدرت کارآمد مردمی را افزایش داد. 

□از این الفاظ به غلط بوی سیاست را استشمام نکنید. این نوشته به کل غیر سیاسی است. به طور مطلق هر ملتی که راه های کسب قدرت مدنی را نداند، باعث ایجاد فساد در دولت خود خواهد شد. در زندگی روزمره ی خود بگردید. در بهداشت، آموزش، ترافیک، اقتصاد و غیره کنکاش کنید. هر جا که می توانید با یک یا چند نفر از دوستان همدل کاری بکنید، اقدام را شروع کنید. 

●به عنوان نمونه، من یک نفری و بدون یک ریال پاداش و حتی با خرج از جیب مبارک، ترویج چای سالم ایرانی را از خانه و فامیل و دوستان شروع کردم. بعد به مجامع و همکاران و حتی برخی نهادها گسترش دادم.  برندهای چای ایرانی به کمکم آمدند. کسانی صفحه های فروش و ترویج چای ایرانی راه انداختند. به بازدید کارخانه ها و مزارع چای رفتم. گزارشگرانی را برای تهیه ی گزارش از روند تولید چای ایرانی فراخواندم.  جشنواره ای کشوری در این زمینه برگزار کردیم. نیکوکاران هزاران بسته چای ایرانی به اقشار کم درآمد تقدیم کردند و رشد مصرف چای ایرانی همچنان رو به افزایش است. اکنون کشاورز چایکار قدرت دارد که زمینش را به زمین خواران نفروشد زیرا می تواند با آن شکم زن و بچه اش را سیر کند.

○ دوگانه ی ملت و دولت را از ذهن خود پاک کنید.  هر اشتباهی که در کشوری صورت می گیرد، ملت و دولت در آن سهیمند. کسی که پراید می خرد با کسی که تولید می کند، در فاجعه شریک است. 

■به کسب قدرت مدنی فارغ از دسته بندی های سیاسی بیندیشید. 
سیاستمداران بر امواج کسب قدرت مدنی سوار می شوند و اغلب رفیق نیمه راهند. سیاست همین است.  سیاست مداران را فقط با قدرت مدنی می توان تعدیل کرد نه با تهاجم. تهاجم نهایت ضعف یک ملت است. 

□یادتان نرود برای کسب قدرت مدنی همه باید از جیب، وقت و ابتکارمان مایه بگذاریم. راهش این است: درصدی از خرابیِ هر چیز را بدون کمک دولت و فقط با کمک گروه های دوستانه اصلاح کنید.

●اگر گروه دوستانه ی شما فقط برای رفع دلتنگی و عاری از اقدامات عملی و عینی مدنی است، مطمئن باشید این کار بر دلتنگی شما می افزاید. متوجه این دلتنگی فزاینده نشده اید؟ 

○اگر بتوانید یک میلیونیم درصد از یک خرابی را با تولید قدرت مدنی، اصلاح کنید، حرکت رو به جلو را آغاز شده بدانید. بیایید در امتداد شب حرکت نکنیم!
نویسنده: نامشخص
_________
     بازنشر پیام = گسترش دانایی
_________
💠 تلگرام
https://t.me/gahname_modir
👨‍💻 سایت
http://gahnamemodir.ir/
👩‍💻 اینستاگرام
www.instagram.com/gahname_modir

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۴۰۲

ویدیو مصطفی ملکیان: حاکمیت: ترکیبی از نادانی و ناپاکی

 ویدیو سخنان مصطفی ملکیان

حاکمیتی ایدلوژیک:‌ ترکیبی از نادانی و ناپاکی





نقد صریح از عبدالکریم سروش

این جوان ۳۴سال دارد و ۱۰ سال پس از شورش ۵۷ به دنیا آمده ولی ببینید چگونه یکی از بلندگوهای رژیم،  عبد الکریم سروش را به نقد  میکشد،  به راستی ارزش شنیدن دارد

کلیک



ویدیو خواننده زن زندگی آزادی

 «ویدیو بسیار جالب دختر خواننده با تم

 «ما شکست ناپذیریم

دانلود