پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۱

من هم مثل شما مسلمان زاده هستم

  من مسیحی نیستم. من هم مثل شما مسلمان زاده هستم. ولی از شما چه پنهان با
روایت های انجیل و حکایت های مربوط به حضرت مسیح خیلی خوب ارتباط برقرار
می کنم.

مثلا من با فیلم مصایب مسیح خیلی گریه کردم..به حضرت عباس قسم عجب
پبغمبری بوده این مسیح.نه با کسی جنگید، نه خون کسی را ریخت.

گفت اگر در گوشتان سیلی زدند آن یکی را هم بیاورید تا طرف خودش خجالت بکشد.

به باطن زهرا قسم آدم انگشت به دهن می شود از اینهمه الوهیت و محبت که
عیسی بن مریم بنا بر روایات در بند دنیا نبود، از لذت های دنیوی هم هیچ
نمی خواست ، تجسم مهر بود.

مدافع بره های گم شده و در راه ماندگان و ضعیفان بود. حتی مدافع فاحشه ها
بود. وقتی مریم مجدلیه را سنگ سار می خواستند بکنند جلو رفت و گفت اولین
سنگ را کسی بزند که گناهی نکرده است.

آخر هم تاج خار بر سرش نهاندند و بر صلیب کشیدند.خلاصه اینکه به ردای پاپ
اعظم قسم که من وقتی فیلم مصایب مسیح را دیدم ، گریه کردم خوب می دونین
که من مسلمونم.

چند وقت پیش فکر می کردم اگر ما از روی زندگی پیغمبرمون یک فیلم بسازیم
چه جور از کار در میاد.

بنا بر همون روایات یادم افتاد پیغمبر ما گفته اگر کسی به شما کشیده زد
شما دو تا سیلی بهش بزنید.

دیدم زیاد چنگی به دل نمی زند چون جعفر آقا لبو فروش سر کوچه هم تزش همین
بود ،دست دزد ها رو هم که گفت ببرید ، فاحشه ها رو هم که یا عقد می کرد و
یا سنگسار و این هم زیاد جنبه ی روحانی نداشت. کل تاریخ اسلام هم که همه
اش جنگ و خونریزی و تقسیم غنایم است و زیاد الوهیت ندارد.

از اون طرف هم پیامبر ما هیچ نشان الهی خاصی ندارد ، نه کور را بینا کرده
و نه با عصا اژدها ساخته و دریا را شکافته و نه حتی از مردم عادی مهربان
تر بوده.

هر کی از در اومده زده با شمشیر نصف کرده و یک قران آورده که همش صحبت از
آتیش و شیر و جنات من تحت الانهار است و میگن هیچ کس نمی تونه بیاره اما
من خودم می تونم شش تا بهترش را بیارم ان کنتم تعلمون! خلاصه خیلی پکر
بودم که چرا ما باید جلو این کون نشور ها کم بیاریم ( اونم تو این ایام
مبارک کریسمس ) که ناگهان انگار جبرییل به من نازل شد .

فهمیدم اگر در مورد زندگی خصوصی پیغمبر فیلم بسازند فیلم زیبایی خواهد شد.

فیلم پر است از گره های دراماتیک و اروتیک .

فیلم از لحظه ای شروع می شود که پیامبر در 25 سالگی خدیجه 40 ساله رو عقد
می کند .( با نگاهی به سن و سال خدیجه و در کنارش مال و منال خدیجه با
آهنگ خدیجه آی خدیجه).

مرگ ناگهانی خدیجه و غم پیامیر از درگذشت آن نوگل پیر هم بی شک یکی از
فرازهای فیلم خواهد بود.

اگرچه با ورود به دوران بعد از خدیجه کشمکش های روحانی و الهی داستان غنی
تر می شود، پای عایشه از مهد کودک و سوده و حفصه و زینب و کنیزکان به
داستان باز می شود.

دیدم خدا وکیلی مصایب محمد بر خلاف مسیح یکی دو تا نبوده است.فیلم جگر هر
انسانی را خون می کند .

مثلا این عایشه پدر سوخته چقدر با آن برگزیده ی خدا یکی به دو می کرده و
چقدر آن مرد خدا وقت گذاشته است که به یک کودک شش ساله یاد بدهد که ران
هایش را لخت کند ؛

بی شک درد و رنج و مصیبت های پیامبر ما در مقایسه با مسیح مثل کوهی در
برابر کاه است.

مثلا نگهداری این همه زن زیر چند سقف. رعایت عدالت بین آنها ، نوبت بندی
شبها …آیا واقعا تحمل اینهمه مصیبت از عهده ی یک انسان عادی برمی آمد؟

واقعا که خداوند هیچ بنده ای را به بوته ی آزمونی که محمد را نهاد ننهاد.

خدا در قران به پیامبر امر فرمود پسر خوانده اش زید را وادار کند زنش را
طلاق بدهد تا خودش آن زن را عقد کند ( آن زن زینب نام داشت و بسیار زیبا
روی بود).

این اگر مصیبت نیست پس چیست؟ یا سر قضیه کنیزک ها و حق دخول به آنها چقدر
پیامبر ازار دید؟

آخر خود خدا اومد پایین گفت پیغمبر! چرا هر چیزی که به تو حلال کردیم تو
به خاطر حرف مردم به خودت حرام می کنی؟ چرا انقدر سختی می کشی؟

چرا به 40 تا زن و هزار تا کنیز راضی می شوی؟ آخه چقدر سختی؟ توکه خودت رو کشتی !

آیا هیچ انسان عادی در زندگی اش اینهمه مصیبت را تحمل کرده است؟

خوب می دونین من مسلمونم و راستش خیلی بهم بر می خوره که توی ایام کریسمس
یک مشت مسلمون به هم عید مسیحی ها را تبریک بگن.

برای اینکه با فرهنگ اصیل اسلامی آشنایی کامل ندارند بیفتند در دامان یک
مشت گبر و ترسا و از این حرفها.

اینک زمان آن فرا رسیده است که از جهان اسلام یک کارگردان برخیزد و فیلمی
با عنوان “مصایب محمد “بسازد و روی مل گیبسون را کم کند.

برای نوشتن فیلم نامه روی من حساب کنید ، شک نکنید که فیلم تاثیرگذاری
خواهد شد. فقط حیف که دیدنش برای اطفال زیر 18 سال ممنوع خواهد بود

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۱

شاخص های اصلی فرهنگ دینی


 شاخص های اصلی فرهنگ دینی


 آوریل 29, 2012
آرامش دوستدار
 
فرهنگ آن کليتی است که در چهره‌های گوناگون اما همخوان و هماهنگ، جلوه‌های فردی، جمعی و قومی يک جامعه را متعين می‌سازد. ما در آنجا با فرهنگ دينی سروکار داريم که چنين هيأتی از فرهنگ، در حوزه‌ی مسلط اين يا آن دين زاده شود و شکل‌گيرد. فرهنگ قرون وسطا در اروپا و فرهنگ اسلامی، نمونه‌های چنين فرهنگی هستند. برای فهم فرهنگ دينی، بايد با شاخص‌های اصلی آن آشنا شد. چنين شاخص‌هايی را می‌توان در ابعادی پنج‌گانه متعين يافت:
نخستين بُعد فرهنگ دينی آن است که به جای پرسش و تحليل و استدلال، به مرجعی بی‌چون و چرا برای هدايت فرد و جمع متوسل می‌شود. درست آنجايی که پرسش می‌بايستی نشان دهد که پرسش و ناوابسته به مرجع است، مرجع پا به ميدان می‌گذارد، تا استخبار را جانشين پرسيدن نمايد. استخبار، به معنی خبرگرفتن و خبرخواستن، در برابر پرسيدن قرار دارد و آنجا بروز می‌کند که خبرگيرنده می‌خواهد خبری را که بدان آگاه نيست از خبردهنده بگيرد. هر شناختی که از دانش بدست آمده باشد، ناشی از پرسش واقعی مختص به فرهنگ غيردينی بوده و هست. اما در يک فرهنگ دينی، هر چه کسی از مرجعی بپرسد و به اِخبار مرجع متوسل شود، استخبار است. تمام کتاب‌های مقدس را بايد مراجع دست اول دانست. انعکاس اين مرجعيت دينی را عينا» می توان در فرهنگ آن بازيافت.
دومين بُعد فرهنگ دينی آن است که هر مرجعی فقط خودش را قبول دارد و به رسميت می‌شناسد، نه مراجع فرهنگ دينی يا غيردينی ديگر را. مرجع‌های گوناگون دينی در فرهنگ‌های مختلف هيچ راهی به هم ندارند و هيچ رابطه‌ای ميان آنان نيست مگر نفعی متقابل. مراجع در فرهنگ دينی، همواره خدشه‌ناپذير و بی رقيب‌اند و خدشه ناپذيری‌شان را از اعتبار مطلق اِخباری بودنشان دارند. اينگونه مراجع حق حيات به هيچ پرسشی که بخواهد پا از حدود قلمروی اِخباری آنها فراتر نهد نمی‌دهند.
بُعد سوم فرهنگ دينی را مانند خود دين به اين می‌توان شناخت که با استدلال کمترين سروکاری ندارد، زيرا اِخبار آن چون و چرا بردار نيست. فرهنگ دينی، حتا نامستدل بودنش را حمل بر برتری خود بر استدلال می‌کند. چنين امری يعنی برتری «خبر» بر «دليل». در واقع در فرهنگ دينی که استخبار و اِخبار در آن کانونی‌اند، هيچ مسأله‌ای وجود ندارد که از پيش حل نشده باشد. فرهنگ دينی، به اين جهت که مسأله‌ی حل‌ناشده يا حل‌ناشدنی ندارد و سراسرش از يقين‌ها و بداهت‌ها انباشته است، فرهنگی‌ست که اصلا» مسأله نمی شناسد.
بُعد چهارم فرهنگ دينی، متناسب با فرابشری و آسمانی بودن خودِ دين، اين است که منشاء ِاخبار در آن، نهايتا» و لااقل نيمه‌بشری ـ نيمه‌آسمانی است.
بُعد پنجم فرهنگ دينی، تمام‌خواهی آن است. يعنی به هرگونه که باشد، نمی‌گذارد در هيچ زمينه‌ای و در هيچ موردی عنان اختيار فرد و جمع از دستش خارج شود. در فرهنگ دينی جايی نيست که از حيطه‌ی اقتدار بزرگانش خارج باشد.
فرهنگ دينی با اين بُعدهای پنجگانه‌اش، انتظاراتی را که به فرد و جمع در جامعه تزريق می‌کند، خودش چنان همه جا می‌روياند که جايی برای پديدار شدن نيازهای تازه و خودرو باقی نمی‌ماند، بويژه آن نوع نيازهايی که فرهنگ دينی نتواند برآورد. آدمیِ فرهنگ دينی به آن عميقا» وابسته است و از اين وابستگی نه می‌تواند و نه می‌خواهد خود را برهاند. چرا که فرهنگ دينی همه چيز را از پيش برای ما آماده می‌سازد، به همه چيز از پيش سامان ابدی می‌دهد و ما را چنان تن‌آسا و کاهل بار می‌آورد که ايستا می‌مانيم. تازه در اين ايستايی خواب‌آور نيز برکت‌های فرهنگ دينی‌مان را به رخ خودمان و ديگران می‌کشيم.
راهجويی‌ها و راهيابی‌های دين، در فرهنگ دينی به صورت پاسخ‌های يکدست و يکنواخت انعکاس می‌يابد. از اين رو در جامعه‌ی دينی، گوناگونی وجود ندارد و بجای گوناگونی نظر، با يگانگی کثير روبرو هستيم. در فرهنگ دينی، کثرت همشکلان، جای گوناگونی کثير را می‌گيرد. به همين جهت، آثار مرجع در فرهنگ اسلامی ما، همه در يک نقطه به هم می‌رسند که آن نقطه مرجع دينی است.
در دين، راه‌ها و رهنمودها تا نقطه‌ای معين ادامه دارند و جايی می‌رسد که اين راه‌ها پايان می‌يابند. هيچ آدم دينداری نمی‌تواند و مجاز نيست پاسخی خبری از ماورای آن‌ها بخواهد. در عوض، دين برای جبران اين محدوديت، راه‌های ديگری باز می‌کند. فرهنگ دينی نيز عينا» همين کار را انجام می‌دهد، يعنی بجای راه‌هايی که بر آدمی می‌بندد، او را به راه‌های ديگری می‌اندازد. مثلا» به راه‌هايی که برای اعضای فرهنگ دينی آنقدر مطبوع و مطلوب باشند که زنجيرکردنشان را در زندان اين فرهنگ احساس نکنند. در حد رعايت اين مرزها، آدمی در فرهنگ دينی می‌تواند در زمينه‌های گوناگون پژوهش نمايد، اما شرايط و معيارهای پژوهشی‌اش را نهايتا» نه خود بلکه رهنمودها و هنجارهای دين تعيين می‌کند. فرهنگ دينی فقط در چهارديواری چنين فضايی بسته و پايبندکننده می زييد و می تواند بزييد.
فرهنگ غيردينی در برابر فرهنگ دينی قرار دارد. فرهنگ غيردينی از پرسش مداوم و کنجکاوی ناشی از آن، با انتخاب معيارها و ملاک‌های متناسب با پرسش‌ها و کنجکاوی‌ها که در آزادی ساخته شده‌اند می‌زييد، و اين زيست پويا در اين گوناگونی حياتی به زندگانيش ادامه می‌دهد.


http://dinbazi.wordpress.com

یکشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۱

بی‌دینان ژاپنی


بی‌دینان ژاپنی !


بعد از آنکه خواندیم که چطور وقتی برق شهر قطع شد مردم داخل سوپر مارکتها و فروشگاههای بزرگ به آرامی و در تاریکی همه چیزهایی را که در سبد خریدشان قرار داده بودند سر جایشان برگرداندند و به آرامی از فروشگاهها خارج شدند.

چیزی نگذشت که تمیزی و نظم کمپهای مردم سیلزده که توی ورزشگاههای شهر بنا شده بود توجه همه را جلب کرد ، بعد دیدیم که مسئولان شهر جلوی مردم سجده میکنند و معذرت میخواهند بخاطر اینکه سونامی شده و ما نتوانستیم بهتر از این از شما مراقبت کنیم.

چیزی نگذشت که عکس مدارس صحرایی شهر فوکوشیما منتشر شد ! با نهایت شرمندگی سالن ورزشی رو پارتیشن زده بودند و بصورت کلاسهای مجزا با حداکثر
۱۵ دانش آموز در آورده بودند . نکته اش هم اینکه همه کلاسها یه ال سی دی ۳۲ اینچی داشت. وزیر آموش و پرورششان هم توی رسانه ها ضمن کلی عذر خواهی قول داد که بزودی حداقل امکانات را برای دانش آموزان مهیا خواهد کرد. یعنی این چیزها را تازه زیر حداقل میدانند! محاسبه کنید حداکثر را.

چند روز قبل هم مطلع شدیم که پیرمردهای ژاپنی سپاه مهندسین پیر تشکیل داده اند و داوطلب اینکه بروند فوکوشیما و در مهار نیروگاه کمک کنند تا جوانترها در معرض تشعشعات نیروگاه و مرگ قرار نگیرند! چرا؟ چون نسبت به جوانها کمتر از عمرشان باقی مانده و اثرات ناگوار رادیواکتیو زمان کمتری در کشورشان باقی خواهد ماند و خودشان هم زمان کمتری رنج و دردش را تحمل خواهند کرد! همینقدر منطقی و بشر دوستانه.

حالا هم که این خبر پایین در آمده که بزرگواری میفرمایید و میخوانید:


بازگرداندن میلیاردها ین پس از سونامی:

بگزارش خبرگزاری آلمان، مردم ژاپن، که در ماههای گذشته، بحران سیل ، سونامی و نشت مواد رادیواکتیو را پشت سر گذاشته‌اند، بیش از سه و نیم میلیارد ین ( بیش از
۴۵ میلیون دلار) پول را که در مناطق سیل زده یافته اند به دولت بازگردانده اند.

همچنین
۵۷۰۰ گاوصندوق پیدا شده پس از سیل که حاوی بیش از دو میلیارد ین بوده، به دولت داده شده است.

سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد مردم و داوطلبان همچنان کیف پولهای پیدا شده را تحویل میدهند و تا کنون
۹۶ درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده شده است.

زلزله و سونامی در ژاپن که در ماه مارس رخ داد، دستکم
۲۰ هزار کشته و هزاران نفر بیخانمان برجا گذاشت.

اونوقت فکرشو بکنید خدا ما رو ببره بهشت، اینا رو ببره جهنم 
و 
نکته جالب اینجاست که بدونید در فرهنگ ژاپنی مفهمومی بنام "گناه" وجود نداره... و اصلا" مردم با این مفهموم هیچ آشنایی ندارن... تنها مفهوم بازدارنده در اونجا، "شرمندگی" است. واسه همینه که کسی که درست کارش و انجام نمیده و پیش مردم شرمنده میشه، حتی ممکنه که دست به خودکشی بزنه، چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداره... "شرمندگی" مفهوم زمینی و "گناه" مفهوم آسمانی است. "شرمندگی" بین شخص و اطرافیانش اتفاق میفته، اطرافیانی که شخص همیشه اونها رو میبینه، ولی "گناه" بین شخص و خدایی هست که هیچ وقت بشر اون رو ندیده و نخواهد دید.... و نتیجه این 2 باور رو ببینید!
__._,_.___



شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۱

هادی خرسندی: قلم چرخید وفرمان را گرفتند


 از هادی خرسندی

قلم چرخید وفرمان را گرفتند
ورق برگشت وایران را گرفتند

به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند

چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند

همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند

گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند

به هرانگیزه و با هر بهانه
مسلمان، نامسلمان را گرفتند

به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز، مردان را گرفتند

سراغ سفره ها، نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان راگرفتند

یکی نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند

یکی آفتابه دزدی گشت افشاء
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند

یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند

فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالف‌های ایشان را گرفتند

بده مژده به دزدان خزانه
که شاکی‌های آنان را گرفتند

چو شد درآستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند

به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند

نمی خواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند

غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند

چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند

به قم از روی توضیح‌المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند

به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند

به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند

به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان راگرفتند

مقام رهبری هم شعر میگفت
ز دستش بند تنبان را گرفتند

همه این‌ها جهنم؛ این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند

حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد

حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد


در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمینی مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت ازخودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کردکه راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند واعتراضی بکنند.

وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دهات ها بخوانند. قوانین جدید برای اعتقاد به دین قدیم وضع کرد و سوادآموزی را غیر قانونی اعلام کرد و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشورهمسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.



پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت . وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بندگوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند !

و همان شد که وزیر گفت:

مردم لب به اعتراض گشودند که این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم رابه دین خودش در آورد! و یا سواد خواندن آنان را بگیرد! همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده! و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست! وبی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است ! اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است.این ظلمی آشکار است!

و تازه مگر پادشاه می توانددر تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودندداد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است وهیچ قبحی در آن نیست و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند وگفتند تازه مگر خود شاه نمیگوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یابرای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ .... مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردندو کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن وگوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند! مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. درکوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه مینداختند اما . . .

. . . بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و عروس دزدی و مالیات و ...را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردنداز این آخرین حق بدیهی خودشان (گوزیدن) دفاع کنند.

و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند ! ! !

یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۱

من چرا برگشتم و موندم


از صفحه‌ي فيس‌بوك مجيد زماني: مجيد جزو اولين اسراي جنبش سبز بود. آدمي كه دو تا فوق‌ليسانس تو آمريكا گرفته، 5 سال توي بانك جهاني كار كرده و بالاخره وقتي دانشجوي دكتراي اقتصاد دانشگاه شيكاگو بوده همه چيز را ول كرده و برگشته ايران. نوشته‌ي مجيد را توصيه مي‌كنم به همه كساني كه مثل من دنبال دليل براي موندن در ايران مي‌گردند: "آره با یک گل بهار نمیاد. ولی من می خوام همون یک گل خودم را بپرورونم. درسته با یک گل بهار نمیاد ولی بودن گل، امید بهار را زنده نگه می داره. این سرزمین پر آدم های خوبه که اگه ببینند می شه یک گل پروروند، اوناهم گل خودشون رو می پرورونند. اونوقت یهو چشات را باز می کنی می بینی زمستونم بهاره. ممکنه این بهار به عمر من نرسه. ولی جنگیدن براش لذت بخشه."

نوروز از راه رسیده و جنب و جوش و شادی در سطح شهر موج می زنه. فقط در سطح شهر! ته دل آدما اما، اگر شادی هست، بی مهابا و بی دغدغه نیست، اونطور که شادی باید باشه.



نوروزه ولی به سال نو که نگاه می کنی روزهای سختی را در انتظار می بینی. روزهای سخت سخت.



من 5 ساله که کارم رو تو بانک جهانی (واشنگتن) ول کردم و اومدم ایران. از این پنج سال 153 روزش رو تو بند 209 تو اوین بودم. از اون 153 روز نزدیک به 50 روزش رو تو انفرادی. بعضی از بهترین آدمهای این سرزمین رو اونجا ملاقات کردم و دلم می شکنه که بگم بعضی هاشون هنوزم آزاد نیستند.



حالا که شرایط کشور داره سخت تر و سخت تر می شه، حالا که دیگه نگرانی فقط از در بند بودن نیست و صحبت از جنگ و قحطی و مردنه خیلی ها از من می پرسن که نمی خوای برگردی؟ وقتی بهشون می گم فعلاً نه از این همه بد سلیقگی و مرده دلی حالشون بهم می خوره. اونا می خوان برن.



بهم می گن، نمی خوان بچشون تو این جهنم بدنیا بیاد. نمی خوان بچه شون تو این هوا استنشاق کنه. می خوان پاشون را که از اینجا بیرون می ذارن احترام داشته باشن و از این حرفا... حرفاشون اینقدر انسانیه که نمی شه باهاشون مخالفت کرد. منم هر جا که تونستم، از هر طریق که می شده سعی کردم کمک کنم اونایی که دوست دارن برن. به نظرم فرقی نمی کنه آدما چی بخوان و بخوان کجا باشند. باید هر طور شده جایی باشند که دوست دارند، با کسی باشند که واقعاً دوستش دارند، تو کاری باشند که واقعاً عاشقشند و هیچ تدبیری تو این حوزه ها نکنند.



مخصوصا اونایی که زمینه شکوفا شدن استعدادشون اینجا مهیا نیست، حتما باید برن. می دونم خیلی از اونایی که می خواند برن و خیلی از اونایی که اونجاند، اونطرف زندگی خوبی نخواهند داشت. ولی نباید به خاطر این از رفتن منعشون کرد. باید کمکشون کرد برن. فقط امیدوارم اگه اونجا را هم دوست نداشتند حتماً یک کاری براش بکنند. اسیر دست زمونه نشن.



این مطلب رو می نویسم برای اونایی که مجبورند اینجا باشند و در این حیرت مانده اند که من چرا برگشتم و موندم:



من تو این "جهنم" بزرگ شدم. ولی می خوام اینجا بمونم. بچه ام هم دوست دارم اینجا بزرگ بشه! اشتباه نکنید، به هیچ وجه آدم ناسیونالیستی نیستم. 7 سالی هم که تو آمریکا بودم شاید 5 بار هم دلتنگ ایران نشدم. تو شیکاگو، نیویورک و واشنگتن بهم خیلی خوش می گذشت و مردمشون را مخصوصا مردم شیکاگو را مثل مردم خودم دوست دارم، اینقدر که ماهند! آمریکا خونه دوم منه حتی اگه دیگه دولتش بهم ویزا نده.
آمریکا زندگی خیلی راحت، منظم و بی دردسره. برای من ارزش آمریکا، راحتی ش، وال استریتش، هالیوودش، قانونگرایی اش، ...اینا نیست. وقتی من به آمریکا نگاه می کنم، لینکلن را می بینم که دربرابر نصف کشورش ایستاد و گفت برده داری خوب نیست. سینه های صدها هزار سربازی را می بینم که فقط به خاطر این جلوی گلوله سپر شدند که معتقد بودند برده داری باید ملغی بشه. وقتی به آمریکا نگاه می کنم الیس پاول و لوسی برنز و یارانشون رو می بینم که برای اینکه برای زنان آمریکا در ابتدای قرن بیستم حق رای بگیرن تا دم مرگ رفتند. در حالی که در زندان اعتصاب غذا کرده بودند لوله های غذا را به زور به دهانشون بستند و به زور در حلقشون غذا ریختند. به روزا پارکس، دختر سیاه که در مونتگومری آمریکا در سال 1955جلوی راننده سفید پوست که بهش گفت جاش رو تو اتوبوس به یک مسافر سفید بده ایستاد و حاضر نشد اطاعت کنه و سلسله جنبان جنبشی شد که باعث شد خانم کاندالیزا رایس که در بچگی حق نداشت حتی از آبخوری سفید پوست ها آب بخوره بعداً وزیر خارجه آمریکا بشه. وقتی من به آمریکا نگاه می کنم هزاران جوان آمریکایی رو می بینم که در ساحل نورمندی جان خود را از دست دادند تا جهان را از شر فاشیسم نجات دهند. بسیاری از این جوانان می توانستند باشند و از زندگی در آمریکا لذت ببرند. من به مارتین لوتر کینگ فکر می کنم. خیلی ها می توانستند به خاطر فشارها آمریکا را ترک کنند و خیلی ها ترک کردند. و بسیاری ماندند، موقعیت و کار خود را از دست دادند ولی جانانه از خوبی، از صداقت، و شرافت دفاع کردند و یکی یکی بت های جهل و سیاهی را شکستند تا آمریکا شد آن چیز که الان هست.



ممکنه زندگی تو بهاری که آمریکا هست الان لذت بخش باشه. ولی من ترجیح میدم جزء کسانی باشم که هنر، جسارت، و امیدشون رو جایی میبرند تا به آمدن بهار جایی که نیست کمک کنند. می دونم که خیلی ها سعی کردند و نشده، نذاشتن که بشه! من هنوز به اونجا نرسیدم.



اینجا اگه جهنمه، مسئولش منم. اگه هواش آلوده است، من کمتر هوا را آلوده می کنم. اگه اعتماد از بین رفته، من کمتر دروغ می گم. اگه کار کمه، من بیشتر شغل تولید می کنم. (یاد باکسر افتادم :) اگه آدمای بد زیادند، به اونایی که بهترند کمک می کنم. اگه شرکت خصوصی موفق نیست، من یکیش رو درست می کنم. اگه دولت کله خر و رادیکاله من معتدل و خردمند می شم، نه اینکه منم همه چیز رو سیاه و سفید ببینم و رادیکال فکر کنم و وقتی رفتم سرکار دوباره همین آش بشه و همین کاسه. درسته که هزاران محدودیت هست ولی کاری که اصغر فرهادی کرد و امثال او می کنند نشان میده چطور می شه تو زمستون یک گل به بار آورد.



و اگر هزینه ای قراره داده بشه، اگه من که می تونم ندم، کی می خواد بده؟



من و هزاران نفر مثل من، موقعی که خرد جمعی تایید کرد می شه کاری کرد، کار خودمون رو کردیم. وقتی موقع اعتراض شد اعتراض خودمون رو کردیم. هزینه هم دادیم، بی منت. حالا انگار تنها کارهایی که می شود کرد، اینست که بمانی یا بروی. من می خواهم بمانم، ولی نمی خواهم بمونم و غر بزنم. می خواهم بمونم و جسارتم را جمع کنم تا کمتر دروغ بگم، می خواهم بمونم و به آدم هایی که کمتر دروغ می گویند کمک کنم. می خوام بمونم و هر ازچند گاهی تو گوش اونایی که دنبال جنگ می رن زمزمه کنم که دخترعموی مادرم که پسر جوونش رو تو جنگ از دست داد، زندگیش رنگ غم گرفت، غمی که هنوز پابرجاست. می خوام بمونم و تو کارم موفق بشم. می خواهم بمانم و به شهرداری کمک کنم کمپین کاهش آلودگی هوا درست کنه. می خواهم بمانم و به کارآفرینان جوان کمک کنم رشد کنند و پولدار شوند. می خواهم بمانم، شاد باشم و شادی کنم. می خواهم بمانم و برای آنهایی که آزادی و زندگی شان را برای یک کلمه حرف خوب تقدیم می کنند، سر تعظیم فرود آورم. می خواهم بمانم و سیاهی لشکر خردمندان و معتدلان باشم.



می دانم که اینها همه سخت است، ولی چیزی که خیلی از جوان های سرزمینم فراموش کردند اینه که راه درست همیشه راه آسون نیست.



و این همه نه به خاظر کشوردوستی و حس فداکاری و... است. برای من زندگی اینگونه رضایت بخش تر است. اینهم نباید از نظر دور داشت که در ایران بهتر از هر کجای دنیا می توان پول درآرود.



می دونم، می خواید بگید سیستم اینقدر خرابه که همه اینا نقش بر آبه! تازه اگرم بشه، با یک گل بهار نمی شه!



آره با یک گل بهار نمیاد. ولی من می خوام همون یک گل خودم را بپرورونم. درسته با یک گل بهار نمیاد ولی بودن گل، امید بهار را زنده نگه می داره. این سرزمین پر آدم های خوبه که اگه ببینند می شه یک گل پروروند، اوناهم گل خودشون رو می پرورونند. اونوقت یهو چشات را باز می کنی می بینی زمستونم بهاره.



ممکنه این بهار به عمر من نرسه. ولی جنگیدن براش لذت بخشه. قبل از اینکه نافرمانی روزا پارکس در اول دسامبر 1955 جرقه جنبش حقوق مدنی آمریکا را بزنه، بسیار قبل از او این کار را کرده بودند. لیزی جنینگ 1854، هومر پلسی 1892، ایرن مورگان 1946، سارا لوئیس کیز 1955 و کلاودت کالوین در آوریل 1955 کارهایی شبیه روزا پارکس کرده بودند. هیچ کدام از اینان، حتی روزا پارکس که در سال 2005 فوت کرد فرصت این را نداشتند که ببینند روزی یک پسر سیاه که در زمان زندگی آنها حتی حق معاشرت با سفیدپوستان را نداشت، رئیس جمهور آمریکا می شود. ولی جسارتشون و اینکه اسیر زمونه خودشون نبودن زندگی شون را احترام انگیز و رضایت بخش می کنه.



یادمه وقتی تو بند 209 به زندابانان فشار اوردم که حداقل یک کتاب به من بدند، مرحمت فرموده یک کتاب اوردن به نام "مجموعه شعر زنان تاجیک"! اول خیلی عصبانی شدم. بعد ولی از شعر پر درد زنان تاجیک خوشم آمد. یکیشیون تو مطلع شعرش گفته بود " نوروز است ولی روز من نو نیست" حالا هم نوروزه ولی روز ما نو نیست! نگرانی من از جنگ و بمب و موشک کمتره. بیشتر نگران اینم که آیا مردمم اینقدر جسور و بزرگوار شده اند که کمتر دروغ بگویند، راه آسون را به راه درست ترجیح ندند، کمتر سیاه و سپید کنند، کمتر متنفر باشند و بیشتر مدارا کنند و مسئولیت بپذیرند؟ باید از خودم شروع کنم



روزهای سخت در پیشند، ولی اونایی که امید و عشقشون فراتر از محدودیت ها و سیاهی هاست بالاخره نوروز واقعی را با خودشان میارند.

مجید زمانی

نوروز 1391 - تهران

شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۱

جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۱

چیزی که تواین مملکت حدی نداره ، خریته آقا ! خریت !ا


به قول دایی جان ناپلون
چیزی که تواین مملکت حدی نداره ، خریته آقا ! خریت !ا

آيا برای حماقت حدی وجود دارد ؟ .
خبرگزاری فارس: یک زوج دانشجوی ایرانی موفق شدند برای نخستین بار در تاریخ بشریت، ژن عامل بی‏ حجابی را کشف کنند. خانم الهام غلامحسینی دانشجوی دانشگاه جامعة الزهرا با کمک همسرش، آقای رجب فاطم زاده که او نیز دانشجوست و در دانشگاه امام صادق تحصیل میکند، موفق به این کشف بزرگ شده‏ اند.
خانم غلامحسینی در ارتباط با این کشف بزرگ به خبرگزاری فارس گفت: «یکی از دغدغه‏ های همیشگی مقام معظم رهبری، حفظ و رعایت ارزش‏های اسلامی در کشور است. روی همین اصل، من و همسرم از سال‏ها قبل به صورت مستمر اقدام به تحقیقات گسترده‏ ای در این زمینه کردیم.
اواخر سال هشتاده و سه بود که ما به نتایج بسیار مهمی رسیدیم و تقریبا مطمئن شده بودیم که به زودی ژن عامل بی‏ حجابی را کشف خواهیم کرد اما متاسفانه دیگر پولی برایمان باقی نمانده بود. لازم است این نکته را بگویم که ما این تحقیقات را با هزینه شخصی خودمان شروع کرده بودیم.
پس از این که سرمایه‏ شخصی ما تمام شد به نهاد ریاست جمهوری که آن زمان در دست اصلاح طلبان بود مراجعه کردیم و گفتیم که ما چنین تحقیقاتی را دنبال کرده‏ ایم و چیزی تا نتیجه دادن آن هم باقی نمانده و تنها چیزی که از شما میخواهیم این است که اندکی بودجه در اختیار ما قرار بدهید اما با کمال تاسف بایستی بگویم که شخص رئیس جمهور وقت، وقتی متوجه منظور ما از انجام تحقیقات شد نه تنها کمکی به ما نکرد بلکه دستور به تعطیلی آزمایشگاه و روند تحقیقات داد این در حالی بود که ما در آستانه‏ کشف ژن عامل بی‏ حجابی بودیم.
من و همسرم پس از دیدن این برخوردها به کلی روحیه‏ خودمان را از دست دادیم و تصمیم گرفتیم که این موضوع را تمام شده تلقی کنیم. تقریبا یک سالی از این قضیه گذشته بود که یک روز چند نفری از نهاد ریاست جمهوری به خانه‏ ما آمدند. شخصی که بعدا فهمیدم برادر دکتر احمدی نژاد هستند به من گفتند که ما کاملا در جریان تحقیقات گذشته‏ شما هستیم و میدانیم که اصلاح طلبان چه خیانتی در حق شما و کشور کرده‏ اند. برادر رئیس جمهور به من گفتند که شخص دکتر احمدی نژاد خواستار این هستند که ما مجددا تحقیقات خودمان را ادامه بدهیم.
به دستور دکتر احمدی نژاد بلافاصله آزمایشگاهی مدرن با تمامی امکانات در اختیار ما قرار داده شد. ما بلافاصله دست به کار شدیم و در کمتر از یک سال توانستیم ژن عامل بی‏ حجابی را کشف کنیم.
شاید با خود بگوئید پس چرا این قدر دیر این کشف بزرگ اعلام شد؟ در حقیقت کشف ژن عامل بی‏ حجابی دستاورد بزرگی بود اما به تنهایی کافی نبود. ما میخواستیم با کشف این ژن راهی برای خنثی سازی آن پیدا کنیم و همین موضوع هم سبب شد که خبر کشف آن تا به امروز به تاخیر بیفتد و البته امروز با افتخار میگوییم که علاوه بر کشف ژن عامل بی‏ حجابی موفق به ساخت دارویی جهت خنثی سازی آن نیز شده‏ ایم. این دارو فعلا بر روی رده‏ سنی زیر هفت سال آزمایش میشود و چنانچه انتظارات ما را برآورده کرد برای سنین بالاتر نیز ساخته میشود.»
قابل ذکر است که این دارو به زودی همراه با قطره فلج اطفال در طرحی ملی و به صورت گسترده در سراسر کشور توزیع خواهد شد.
خبرگزاری فارس

چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۰

سی و هفت درد و عیب اساسی ما ایرانیان

صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد .. سی و هفت درد و عیب اساسی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد..!
در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند،این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد..!
به قسمتی از درد های اجتماعی ما ایرانیان توجه کنید:

1-اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.
2-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.
3-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.
4-به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.
5-بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع انها هیچ اقدامی نمی کنیم.
6-در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن "نمی دانم" شرم داریم.
7-کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.
8-غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.
9-بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که اینده را فراموش می کنیم.
10-از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.
11-عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه انها می اندازیم،ولی برای جبران ان قدمی بر نمی داریم.
12-دائما دیگران را نصیحت می کنیم،ولی خودمان هرگز به انها عمل نمی کنیم.
13-همیشه اخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.
14-غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند،ولی ما شاعر و فقیه!
15-زمانی که ما مشغول کیمیا گری بودیم غربی ها علم شیمی را گسترش دادند.
16-زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی ها علم نجوم را بنا نهادند.
17-هنگامی که به هدف مان نمی رسیم،ان را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم،ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل ان نمی پردازیم.
18-غربی ها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار می دهند،ولی ما انها را برداشته و از همکارمان پنهان می کنیم.
19-مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.
20-غربی ها و بعضا دشمنان ما،ما را بهتر از خودمان می شناسند.
21-در ایران کوزه گر از کوزه شکسته اب می خورد.
22-فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم.
23-برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن اخر کار استخاره می کنیم.
24-همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.
25-به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.
26-چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.
27-به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.
28-وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.
29-در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند،به جای اینکه به انها احترام بگذارند.
30-اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.
31-اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.
32-تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.
33-غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.
34-اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی،کابل کشی و غیره صد ها جای ان را خراب می کنیم.
35-وعده دادن و عمل نکردن به ان یک عادت عمومی برای همه ما شده است.
36-قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از ان حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.
37-شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم
__._,_.___

شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰

من ایران را دوست دارم، ولی…ا


من ایران را دوست دارم، ولی…

ارسطو می گفت: من افلاطون رو دوست دارم، ولی حقیقت را بیشتر از او دوست دارم.
حال من به فرنگ رفته ام، اما من ایران را دوست دارم؛
من از ایران گریخته ام، اما من ایران را دوست دارم؛
من ترک وطن کرده ام، اما من ایران را دوست دارم؛
من پناهنده ام، اما من ایران را دوست دارم؛
من مهاجرم، اما من ایران را دوست دارم؛
آری جلای وطن کرده ام، اما ....
من هم ایران را دوست دارم،
دروغ چرا؟
من ایران را دوست دارم؛
ولی نفس کشیدن در هوای آزاد را بیشتر دوست دارم!
من ایران را دوست دارم،
ولی رفاه، نظم، امنیت، رنگ ، شادی و زیبایی را بیشتر دوست دارم.
من ایران رو دوست دارم،
اما آزادی را بیشتر دوست دارم!
من ایران را دوست دارم،
اما راستش این روزها دیگر برای این دوست داشتن دلیل محکمه پسندی پیدا نمی کنم.
می تونم بگم من ایران را دوست دارم برای اینکه آنجا کوه دماوند و دریای خزر دارد.
یا مثلا بگم من ایران را دوست دارم برای اینکه آنجا فکر می کردند من آدم حسابی هستم (در حالی که نبودم).
یا من ایران را دوست دارم برای آنکه هیچ نانی نان سنگک برشته دو آتشه کنجد دار نمی شود.
من هنوز دل تنگ ایرانم،
بعضی وقتها می نشینم عکس های قدیمی را نگاه می کنم، خیره می شوم به کوچه ها، به سنگ فرش و آسفالت و حتی سطل آشغال ها و می روم توی هپروت،
اینها را نوشتم تا بدانید که من آدم بی احساس یا خود باخته و غرب زده ای نیستم.
من ایران را دوست دارم، ولی حقیقت را بیشتر دوست دارم.
حقیقت این است که ایران وطن ماست،اسمش روش است: مام وطن.
ولی این مادر بی سواد، بی فرهنگ، مذهب زده و عقب مانده است، دستهاش چرک است، چادرش سیاه است، بوی گند می دهد؛
پشت سرش می گویند که خود فروشی می کند.
اینجایی که هستم مادر من نیست. اما مادر خوانده ای است که در را به رویم گشوده
درست وقتی که مادر واقعی ام مرا رانده بود و سرپناهی نداشتم به من پناه داد،
به من فرصت دوباره زیستن داد ، به من امنیت و آسایش داد
و من در سایه این امنیت است که این خطوط را می نویسم.
من اینجا دکتر ابدی کسی نیستم ، از احترام خاصی برخوردار نیستم، یک شهروند عادی ام.
اما اینجا هر شهروند عادی از حقوقی برخوردار است که در کشور من بالاترین مقام هم از آن برخوردار نیست.
اینجا می تونم بدون ترس از مرگ عقیده ام را بگم و اونجور که دوست دارم زندگی می کنم نه اون جور که اونها می خواهند.
اینجا چون یک زن تنها هستم هر کس از راه می رسد به خودش اجازه نمی دهد که متلکی بارم کند و شانسش را امتحان کند.
اینجا برای گرفتن یک امضای ساده لازم نیست هزار آشنا بتراشم. اینجا جان من ارزش دارد،
نه برای اینکه دکتر یا لوله کش یا نجارم برای این که انسانم.
اگر تصادف کنم در کمتر از پنج دقیقه آمبولانس و پلیس سر می رسد و
اگر در تظاهرات شرکت کنم به هیچ دلیلی هیچ نیروی خودسری به من شلیک نمی کند.
کسی اینجا دوست و رفیق ابدی من نیست،راستش کسی دلش خیلی برایم تنگ نمی شود یا تظاهر نمی کند که مرا عاشقانه دوست دارد.
اما اگر با مردم حرف بزنم به حرفم گوش می دهند و به آن فکر می کنند و نظرشان را صادقانه می گویند.
البته کسی در تعارفات روزمره اش قربان صدقه ام نمی رود، فدایم نمی شود.
اما آنهایی که آن طرف قربانم رفتند هم به آسانی فراموشم کردند، آنجا هم کسی من را اون قدرها دوست نداشت،
اینجا لا اقل کسی نفرتش را زیر لایه های لبخند و حرف های قشنگ پنهان نمی کند و آن را در اولین فرصت با دشنه تا دسته در پشتم فرو نمی کند.
من اینجا یک آدم معمولی ام، حقیقت هم این است که من یک آدم معمولی ام.
من هم دلم تنگ است، دوست دارم فکر کنم که ایران چیزی سوای من است،
سوای مردمی است که فوج فوج برای تماشای اعدام صف می کشند،
سوای مردمی که مرا فاحشه خطاب کردند،
سوای همه ی فقر فرهنگی، تنبلی اساطیری، بطالت و نخوت الکی ماست.
من هم همه ی گناهها رو به گردن آقای این و آن می اندازم .
راستش من ایران را دوست دارم، ولی حقیقت و آزادی را بیشتر دوست دارم.


سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰

چرا دین نمیتواند پایه دمکراسی باشد؟

چرا دین نمیتواند پایه دمکراسی باشد؟
  
به سه دلیل دین نمیتواند پایه دمکراسی باشد. اول اینکه نقش دین ایجاد دموکراسی نیست. هیچ دینی وجود ندارد که که رسالت خود را ایجاد دموکراسی یا حتا بسط آن اعلام کرده باشد. آیا کسی دینی میشناسد که پیامبرش وعده دمکراسی به پیروانش داده باشد؟ اگر چنین نیست، بنا بر این اصولا بحث دین و دمکراسی و به طور مشخص تر اسلام و دمکراسی که این همه کتاب و مقاله راجع به آن نوشته میشود اصولا موضوعیت ندارد. یعنی بحثی است بدون معنی و عاری از موضوع. بحث جنبی مرتبط با این بحث، مساله تضاد یا همسانی اسلام با دموکراسی است. این بحث هم به جایی نمیرسد چون نتیجه بحث موکول به تعریف خود اسلام است. اگر اسلام را قرآن و سنت پیامبر و حکومت مدینه و تاریخ اسلام بگیریم، از دل هیچ کدام از اینها، نه دمکراسی بیرون میاید و نه تطابق اسلام با دموکراسی. اصل شورا را پیش میکشند. نه شورای زمان پیامبر مرکب از عشره مبشره، نه`سقیفه بنی ساعده و نه شوراهای بعد، کوچکترین ربطی به پارلمانتاریسم دمکراتیک ندارد. به همین دلیل ساده که پارلمانتاریسم دمکراتیک ، تقنینی است و شورای محمدی، در بهترین وجه،مشورتی است.


دوم اینکه، دین اساسش بّر اعتقاد نهاده شده ودمکراسی بر قرارداد. رابطه دین رابطه عمودی است، رابطه فرد است با موجودی فرا انسانی، در حالی که رابطه دمکراتیک، رابطه ایست افقی، یعنی رابطه انسان با انسان. یا به عبارت دقیق تر، رابطه شهروند با شهروند. این تفاوت ماهوی بین روابط، از حوزه ادیان هم بالاتر رفته و اختلاف اساسی بین افلاطون و ارسطو هم هست. بهترین و ساده ترین جلوه این اختلاف در نقاشی معروف رافائل از فلاسفه نقش بسته است. آنجا میبینیم که افلاطون کتابی را به طور عمودی در دست گرفته و دست دیگر را بالا برده و با آنگشت چیزی را در آسمان نشان میدهد. این چیز، همان مثل معروف افلاطونی است. یعنی جامعه بشری باید خودرا با اصولیکه در جایی که بالا تر از اوست تطبیق دهد. ارسطو به عکس، کتابی را افقی در دست گرفته و دست دیگر را نیز افقی دراز کرده. آنهم بی آنکه با انگشت سبابه به خواهد چیزی را نشان دهد. ارسطو میگوید، مثلی خارج از اجتماع بشری وجود ندارد و انسانها باید خودشان مثل خود را بسازند. به عبارت دیگر، انسان خود باید قانون دلخواه خود را وضع کند، نه خدا! این اساس تفاوت ماهوی دین و دمکراسی هم هست. نتیجه منطقی این فرضیه آن است که اعتقاد و قرارداد را نه میتوان هم عرض یک دیگر قرار داد. برای آنکه ما قرارداد دمکراتیک به بندیم، نیازی به اعتقاد دینی یا هر اعتقاد دیگر نیست. اما هر معتقدی میتواند به قرار داد دمکراتیک به پیوندد. از این روست که پهنه دمکراسی از پهنه دینی گسترده تر است. پهنه گسترده دموکراسی، هم روشنگران اسلامی و هم حکمرانان جمهوری اسلامی را که هر دو از ` مردم سالاری دینی` سخن میگویند بر انگیخته تا به تسخیر آن پهنه به کوشند. نه برای ایجاد دموکراسی لیبرال متعارف، بلکه برای غصب دمکراسی به سود دین. یعنی به زنجیر کشیدن فکر بنیادین دمکراسی و سجود آن در برابر بت حجر الاسود.

سوّم آنکه، واحد دین، مومن است و واحد دموکراسی شهروند. دین شهروند نمیشناسند. مومن آنند که امّت دینند. اینان از حقوقی بر خوردارند که دیگران از آن محرومند.در دمکراسی همه از حقوق یکسان بر خوردارند، خواه مومن باشند یا کافر یا هر چه دیگر. این اصل است و حال آنکه اصل در دین، تبعیض است. فکر میکنم این مطلب آنقدر واضح است که بسط آن، اتلاف وقت خواننده میشود.

اینجا اگر ادامه بحث را فقط به ادیان ابراهیمی محدود کنیم، باید بگوییم که هیچیک از این ادیان نه زاینده دموکراسی است و نه منطبق با دموکراسی. زیاده خواهی هم نمیتوان کرد. نه موسی، نه عیسی و نه محمد، هیچیک وعده دموکراسی نداده اند که حالا بعضی میخواهند به تولیت محمد دمکراسی اسلامی بر قرار کنند. یهودیان و سیحیان چنین ادعا ای ندارند. جریان دموکراسی در اروپا و جریان پر و تستا نیسم، جدای از هم عمل کرده اند. در اروپا، رنسانس کردند. یعنی، دین را کنار گذاشتند و به اصل دموکراسی در یونان باستان روی آوردند. موج سکولاریسم آنقدر بالا گرفت که مسیحیت ناچار شد سر فرو آورد و برای ابقا خود با این موج همراه شد. آنان از این موج بیم نکردند، چنانکه آن تدارک چی اصلاح طلب شیرین سخن ما از ’بیم موج’` وحشت کرده بود


از این گذشته، در درون مسیحیت مفاهیمی نهفته بود که رفرماسیون را یاری داد. دو اصل: یکی تئوری معروف به ` ثنویت سیاسی` یا ` دو شمشیر`. مسیح گفت: آنچه از آن قیصر است، به او ده و آنچه از آن خداست به خدا. اصل دوّم: اصل تثلیث است. خدا با سه رویه . نه آن خدای قهار یهودی و نه آن خدای جبّار و رحیم و منتقم و مکار محمد. این بود که بین اصل تثلیث مسیحی و تثلیث سیاسی منتسکیو اصطکاک ایجاد نشد. به عکس، وحدانیت سه بعدی مسیحی با وحدانیت سه گانه سیاسی جور شد. آری، مقننه، مجریه و قضاییه با هم اما جدای از هم. این است خداوند سه رویه لاییک. این گونه همیاریهای مفهومی در اسلام وجود ندارد و کار تطابق اسلام و دموکراسی را دشوار بلکه محال میسازد.


مسلمانی در تقابل با شهروندی
در واقع، مساله اساسی، نقطه عزیمت است. آیا اسلام و مسلمانی را باید اصل قرار داد یا شهروندی، آزادی و برابری تمام شهروندان را . آشکار است که اولی به دموکراسی نمیرسد. در بهترین وجه به نجات ` اسلام عزیز ` میانجامد که هنوز هیچ کس نتوانسته به ما بگوید، این غریق به ساحل کشیده شده چگونه موجودی خواهد بود. حتما باز ما را به فرمان علی مصطفی، شیر خدا به مالک اشتر ارجاع میدهند! برخی از طلایه داران نو اندیشی اسلامی استدلال میکنند از این رو اسلام و مسلمانی را نقطه عزیمت تئوریک قرارد داده اند که اکثریت مردم ایران مسلمانند. از اینرو حکومت ایران ناگزیر اسلامی خواهد بود. این استدلال به آن میماند که بگوییم چون قریب هفتاد در صد یا بیشتر فرانسویان کاتولیک هستند، پس باید رئیس جمهور فرانسه پاپ باشد! حال آنکه درست بّر عکس، فرانسه لاییک ترین کشور دنیا است. فرانسویها و دیگر مردمان دمکرات بنا را بر شهروندی نهاده اند که پسوند آن میتواند کاتولیک بودن یا هر چیز دیگر بنا بر انتخاب آزاد خود شهروند باشد. نو اندیشان اسلامی میخواهند پسوند را به پیشوند تبدیل کنند. اسب  درشگه را در عقب بسته اند. نقطه عزیمت قرار دادن مسلمانی به شهروندی نمی   انجامد. باز به مسلمانی بر میگردد. از مسلمانی که دموکراسی بر نمی خیزد، ولی در دموکراسی شهروند آزاد میتواند مسلمان هم باشد. بنا بّر این، اگر هدف نو اندیشان اسلامی وصول به دموکراسی است، اینان باید نقطه عزیمت تئوریک خودرا از مسلمانی به شهروندی تغییر دهند. البته اصلاح اسلام حق مسلم ایشان است. هر کار میخواهند با اسلام عزیزشان بکنند، بکننند. ولی نمیتوانند دموکراسی را آنقدر تحریف کنند و بچرخانند تا بلکه آن دموکراسی مثله شده با چند تا قل هو الله و شعر حافظ و مولانا به کالبد اسلام بزک شده چسبانده شود.

در این نوشته کوتاه، استدلال شد که نه میتوان از ادیان به طور عام و اسلام به طور خاص انتظار ایجاد دموکراسی داشت. هیچ دینی چنین ادعای نکرده. اما میتوان بر اساس دین، حکومت ایجاد کرد. هم حکومت مسیحی دراز مدت و هم حکومتهای چند رنگ اسلامی داشته ایم. از حکومت پیامبر اسلام گرفته تا راشدین و خلافت های چندگانه. حالا هم که در پرتو انقلاب شکوهمند، حکومت اسلامی در کشور بقیه الله بر قرار است. پس حکومت دینی جلوه خارجی تاریخی و واقعی دارد. منتهی، حرف این است که حکومت دینی دمکراتیک نه وجود خارجی و تاریخی پیدا کرده و نه میتواند پیدا کند. به عبارت روشن تر، اگر خواستار دموکراسی هستیم، نه میتوانیم اعتقاد دینی را نقطه آغازین قرار دهیم و نه میتوانیم دو نقطه حرکت توأماً داشته باشیم، یعنی هم مسلمانی و هم شهروندی

انتزاع و انتخاب جوهر مدرنیته است. لاجرم باید انتخاب کرد . یا این یا آن .اما نه هر دو و نه با هم